تبليغاتX
دوران نو
دوران نو
وب نگاشت های سهیل جان نثاری
یکشنبه پانزدهم آبان 1384
نگاهی به 13 آبان امسال

یکی برایم نوشته بود:

می بینم که رفته ای تا مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبی.پیشنهاد می کنم این را اول نوشته ات بگنجانی:

اخبارالزمان یک کتاب 30 جلدی است.یک دایرة المعارف تاریخی.ولی از بین رفته.نویسنده اش مسعودی،یک کتاب دوجلدی هم دارد:مروج الذهب.آنجا هر اتفاقی را در دو سه خط می نویسد و بعد اضافه می کند:تفصیل ماجرا را در اخبارالزمان بخوانید.

یک روز از یکی از مطالب مروج الذهب خیلی خنده ام گرفت.نوشته بود:

معاویة ابن ابوسفیان به دلایل سیاسی،پیش از جنگ صفین،فتوا داد که نماز جمعه ی این هفته،روز چهارشنبه خوانده می شود.تفصیل ماجرا را در اخبارالزمان بخوانید.


قدما گفته اند سیاست ما عین دیانت ماست و عقلای جددا-عقلا یعنی هر کسی شبیه من فکر می کند-تکمیل کرده اند:ورزش ما عین زندگی ما،زندگی ما شبیه به سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما شبیه به هیچ چیز نیست.

امسال،باز هم درستی گزاره ی مکمل ثابت شد.سالزمان تبلیغات اسلامی اعلام کرد:راهپیمایی باشکوه ١٣ آبان امسال ١١ آبان برگزار می شود(قریب به مضمون)

سؤال:

١-سازمان تبلیغات از کجا می دانست راهپیمایی،باشکوه خواهد بود؟مثل زمانی بود که می گفتند نماز میلیونی جمعه؛تعداد نمازگزاران هیچ گاه به میلیون نرسید.

٢-راهپیمایی سیزده آبان چرا در روز یازده آبان برگزار می شود؟چرا دو روز جلو افتاد؟چرا یک روز جلو نیفتاد؟آیا به علت این است که امکان داشت راهپیمایی باشکوه ١٣ آبان،نماز میلیونی عیدفطر را از رونق بیاندازد؟آیا به علت این بود که مسابقه ی استقلال-پرسپولیس هم در روز ١٣ برگزار می شد و شاید بعضای از تظاهرات کنندگان به جای پرداختن به امر خطیر کوبیدن مشت محکم و ... به ورزشگاه بروند و دشمنان را از حضور کم مؤمنان در راهپیمایی خوشحال می کنند؟


مانده بودم چه کنم.در تبلیغات راهپیمایی دیده بودم:«وعده ی ما ٣٠:٩»و من از ٨ تا ١٢ کلاس داشتم.اما پرنده ی آزادی بر دوشهایم نشست!ساعت ٩ کلاسها تعطیل اعلام شد از برای رفتن و کوبیدن مشتی دیگر بر دندانهای خرد شده ی استکبار و استعمار پیر.و من آزاد شدم.لحظه ی شیرینی بود.مصلای دانشگاه موسیقی پخش می کرد.نامفهوم بود.نزدیک تر شدم.مفهوم شد:ایران ایران با صدای رویگری.اما آهنگ بعدی جالب بود:ایران ای سرای امید...از خاکت شکوفه دمید.کند انقلاب شده بود؟نکند ملی مذهبی ها حکومت را در دست گرفته اند؟ایران ایران که مخصوص دهه فجر است و آن یک هم دوای شب قبل از انتخابات!

آهنگ عوض شد و آواز محبوب دوران کودکیم خوانده شد:به ناله ی در خون خفته...شهید دست از جان شسته...قسم به اسم آزادی...به لحظه ای که جان دادی؛بماند که چقدر امروز برایم عذاب آور است.

برایم جالب بود:همه به پیش...همه به پیش...به یکصدا...جاویدان ایران عزیز ما!

که راهت را تا آخرین نفس ادامه خواهیم داد ای شهید!با کله به محدوده ی شکم دشمنان می رویم و شهید می شویم.باشد که اثری از ما بر جای بماند و نسلهای بعد،ما را یاد کنند؛البته اگر جاویدان بماند ایران عزیز ما!ولی این را هم بدان ای شهید یزرگوار که اسلام برای ما مقدم تر است از ایران و منافع اسلام بر منافع ایران ارجح است و ...

گفته اند:بگذر ز من ای آشنا چون من دگر از تو گذشتم.پس ما هم از مصلا گذشتیم.


رسیدم به دروازه دولت.ترافیک به غایت دهشتناکی بود!8 بار پشت چراغ قرمز گیر فرمودیم تا توانستیم به روی خط عابر پیاده جا خوش بنماییم.ترافیک دست بردار نبود.پیاده شدیم که در پیاده روی لذتی دگر است!(شاعر فرمود:غلط کردی!)علت را تازه دانسته شدیم.گروهان 3 خواهران بسیج دانش آموزی در حال گذر از خیابانند.به ناچار اتومبیلها متوقف گشته اند.گروهان در میانه ی میدان(که رقصی چنانم درش آرزوست!)حرکت را وانهاد و به امر مبارک شعار دادن مشغول گردید.جمله حاضران از دیدن این صحنه مشعوف شدند.

گروهان ایستاد اما ما نایستادیم.در خیابان سپاه(سپه سابق!)دخول نموده و به پیاده روی ادامه دادیم.به گروهانهای پسران رسیدیم.پسران ده-دوازده ساله.کسی نپرسید آخر احمق جان!پسر کلاس چهارم دبستان،چه می داند از سیاست که تظاهرات می کند؟مگر همه مثل انجمن های اسلامی دانش آموزی شهرضایند که در دفاع از انرژی هسته ای بیانیه صدور بفرمایند؟

تن بچه ها کاور بود.کاورهایی بدقواره و بی ریخت؛به معنای واقعی کلمه!از همین رو بود که قدم به قدم به تعداد کاورهایی که در جوی آب کنار خیابان مشغول شنا بودند اضافه می شد.

هدایت کننده ی گروهان ها،بسیجیانی با لباس نظامی و حتی کماندویی! بودند.بسیجیان دانش آموز!اما برعکس همقطاران خود در بسیج دانشجویی،بسیار ماست تشریف داشتند.این جاست که شاعر می فرماید:برادر بسیجی/خیلی خیلی هویجی.

یک گروهان متوقف شد.دستور قدم رو دادند اما به جان هر کس که شما خواسته اید،قدم رو رفتن برره ایها بهتر از این بود!یکی پای راست بر می داشت و یکی پای چپ.یکی راست را بر زمین می کوبید،یکی چپ را و دیگری هر دو را!باز هم کسی نبود بپرسد مگر مجبورید؟!

رسیدیم به تقاطع خیابان حکیم با خیابان سپاه.چراغ سبز بود اما ماشینها حرکت نمی کردند و این از آنجا ناشی می شد که گروهانی از پسران،می خواست آنجا را شعارگاه خود قرار دهد!شعار این بود:آمریکا در چه فکریه؟ایران پر از بسیجیه.نخیر برادر جانم!آمریکا در فکر این است که به چه شکلی قومیت ها را به سوی تجزیه طلبی پیش ببرد.

وارد میدان عالی قاپو شدیم.می خواهم عکس بگیرم.اما کارت خبرنگاری ندارم.اما اینجاست که دیوانگی به کمک می آید.باید خطر کرد.دوربین را بیرون می آورم و دو عدد عکس می گیرم.یکی بر پشتم می زند.برمی گردم.«-آقا شما به چه اجازه ای عکس گرفتید؟»وااااای!«کارتم هنوز نیومده!»جواب از این مسخره تر نبود!«حق نداری عکس بگیری.اوکی؟»به خیر گذشت!

توجهم جلب می شود به سقف مغازه های اطراف میدان.هر پنج متر،یک سرباز ایستاده است.مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد؟!

مسئول شعار،شعار می فرماید:

مرگ بر آمریکا                  مرگ بر آمریکا(٢)

مرگ بر اسراییل   مرگ بر آمریکا

مرگ بر اینگیلیس             مرگ بر آمریکا

ماشالله بسیج     مرگ بر آمریکا

دنیا میگه                        مرگ بر آمریکا

رهبر می گه                    مرگ بر آمریکا

مرگ بر آمریکا                  مرگ بر آمریکا

حمله آغاز می شود.ببخشید.از بس گروهان دیدم و نظامی،فکر کردم میدان جنگ است.یادم افتاد به معتمدی،وزیر سابق ICT.می گفت اگر وزیر نشدیم می ریم در یک سنگر دیگه و آنجا ادامه می دهیم.خواهران از سمت چپ حوض و برادران از سمت راست حوض شروع به حرکت می کنند.بلندگو،شعار می دهد:«بسیج ما آماده ی ظهور است»اااا!مگر خدای نکرده بسیج ما غیب شده است؟!

به یاد مادنی ترین صحنه ی مراسم در اینجا اتفاق افتاد.یکی از گروهان ها ایستاد.دستور بدو دادند.بچه ها-که به جرئت می گویم ٨ یا ٩ سالشان بود-آغاز به دویدن کردند و برای نشان دادن آمادگی خود به دشمن،اقدام به گذر از موامع طبیعی و مصنوعی نمودند.شمشادها،سنگها،نیمکت و سطل آشغال،موانع مصنوعی بودند که سربازان دلیر میهن اسلامی،آنها را شکست دادند.اما این عبور،به مانند دیگر جنگها،تلفات داشت.یکی از سربازان به درون سطل آشغال مذکور فروافتاد!!!

بلندگو می گوید:وسط میدان،سنگر را محکم کنید!!!!!!!!!نمی شود شما سنگر را بیخیال شوید؟!

یکی پارچه گرفته است که سالروز تبعید امام خمینی گرامی باد!اگر من قاضی بودم همان جا به اعدام محکومش می کردم.یعنی چه که یک نفر از اعمال طاغوت هواداری کند؟!

و باز هم یاردبستانی بود که پخش شد؛البته بی کلام.نکته اش آنجا بود که گروه موزیک ارتش اجرایش کرده بود و نتها را اشتباه زده بود!کسی که یک بار یار دبستانی را گوش کرده باشد ایراد را می فهمید!

و سخنران شروع کرد به تعریف از مواضع رییس جمهور محترم و خشم استکبار و رسانه های غربی و اینکه موجی از خشنودی در گروه های اسلامی ایجاد کرد.البته احتمالاً منظور از گروه های اسلامی،حزب الله لبنان،سپاه بدر و القاعده بود.سایر گروههای اسلامی،میانه رو تشریف دارند.شاید هم از دید سخنران عزیز،گروههای دیگر اصلاً اسلامی نیستند!

و فرمودند که خدا را شکر که روزهای زوال اسراییل،عیان شده است.

مانند حلقه ی انسانی UCF، شعاردهندگان فوتبالدوست بودند.بلندگو اعلام کرد خواهران بخش اول شعار را بدهند و برادران بخش دوم را.«این گفته ی خامنه ای پیر معظم ماست/انرژی هسته ای حق مسلم ماست»

و شعار آخری که من شنیدم:«بوش بوش مرگت باد/شارون شارون ننگت باد»بعد از 27 سال هنوز مرگ می خواهیم.بیشتر از این در مورد این شعار نمی گویم.

برگشتم که سرم درد گرفت.از مأموری که به حجاب توریست ها ایراد گرفت،از مأموری که صدایش را از بی سیم شنیدم:«این ترافیک مسخره بازی چارباغ،همچنان به قوت خود باقی است»از رییس جمهوری که حرفهای ضد اسراییلیش را دو روز پیش از روز قدس و یک هفته قبل از ١٣ آبان می زند تا مردم،خود به خود هواخواهش محسوب شوند.از راهپیمایی نمایشی ١٣ آبان که حتی اجازه عکس گرفتن نداری که شاید مأمور دشمن باشی و دشمن ببیند حضور کم حتی دولتیان را.از خودقدرتمند تصور کردن بسیجیانی که دیدم.از این که تا توریستی سؤالی کرد از یکی،بسیجیان محترم دوره اش کردند و شعار مرگ سردادند و از خیلی چیزههای دیگر...از خیلی چیزها...

+ نوشته شده در 22:33 توسط سهیل.