تبليغاتX
دوران نو
دوران نو
وب نگاشت های سهیل جان نثاری
پنجشنبه پنجم آبان 1384
سترون

سياهي از درون كاهدود پشت درياها
بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشكي آويزان
به دنبالش سياهيهاي ديگر آمدند از راه
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان

 سياهي گفت
 اينك من ، بهين فرزند درياها
شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم كرد
 چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
 پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
 ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
نبينم ... واي ... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده


 سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
 نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
 مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
 گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
 ديگر اين
 همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد
ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد


 خروش رعد غوغا كرد ، با فرياد غول آسا
 غريو از تشنگان برخاست
 باران است ... هي ! باران
 پس از هرگز ... خدا را شكر ... چندان بد نشد آخر


ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
تحمل كن پدر ... بايد تحمل كرد
مي دانم
 تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
 ولي باران نيامد
 پس چرا باران نمي آيد ؟
 نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
 ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم كرد
صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
 ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
 آيا اين
 همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد ؟
 و آن پير دروگر گفت با لبخند زهر آگين
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد

مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در 0:48 توسط سهیل.