تبليغاتX
دوران نو
دوران نو
وب نگاشت های سهیل جان نثاری
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384
اه

اینو نوشتم برای یه مجله دانشجویی:

«

دیگرگونه

یادش بخیر.٨ سال پیش بود که فریاد زدیم تکرار بس است!اینک دیگرگونه مردی باید!فریادمان بی پاسخ نماند البته.هنوز قاعده مشت در برابر مشت پایدار بود و بلکه نوتر هم شده بود:مشت و مخلفاتش در برابر مشت.

یادش بخیر.دیگرگونه مردی هم بیامد.مردی از جنس محبت که به ما لبخند را یاد داد.آموختمان که فریاد نزنیم.یادمان داد که می شود بر خلاف عصر حجر،با سلاحی برنده و تیز به نام زبان دشمنمان را شکست دهیم.نه نه...شکست دادنش نه!ذره ذره  اش تغییر دهیم.تا جایی که دوستش سازیم.

یادش بخیر.٨ سال پیش استوار و محکم ایستادیم که ای چرخ گردون!از حرکت باز ایست که نوبت به ما افتاده.دیگر مجالی برای کهنگان نیست.

گفتیم که فلکت را سقف می خواهیم شکافت و با هزاران آستین چرکین دیگر بر کشیدیم از جگر فریاد اما...

دیگرگونه مرد به ما گفته بود که فریاد نکشید...اما ما یاد نگرفته بودیم.

سالی بگذشت.ما هنوز آن چنان از باده پیروزی مست بودیم که همان حرفها را نه با فریاد،که با عربده به گوش دیگران می رساندیم.ما هنوز یاد نگرفته بودیم.

سال به نیمه نرسیده بود-و ما در اوج منگی باده-که در بهت فرورفتیم.آری!حرکت چرخ روزگار،آغازیدن گرفته بود و نخست صیدش،دو آداب دان بود و سپس،دو روشنفکر کهن.این بار نوبت مرد بود که فریاد بکشد.این بار باید فریاد می کشیدیم.آن قدر بلند که گوش فلک-که هنوز نشکافته بودیمش-را کر کند.اما تازه یاد گرفته بودیم که نباید فریاد کشید.تا به خودمان بجنبیم و زمان را بسنجیم و هم فریاد مرد شویم،غائله خوابید.شیرآهن کوه مردانی فریاد زدند اما به یاریشان نشتافتیم.می ترسیدیم.شاید هدف بعدی چرخ،ما باشیم و هرگز به خاطر نداشتیم داستان آن پیرمرد در بستر مرگ و چوبهایی که به فرزندانش داد.فریادکنندگان به جرم نفس کش طلبیدن روانه سوییتهای تک نفره شان شدند.

بهاری دیگر گذشت.ما داشتیم کم کم یاد می گرفتیم رفتار درست را.به گرما رسیدیم که بیچاره ژان والژانی ریش تراش یکیمان را دزدید و ما نادانان کارنابلد،جنجالش کردیم.ما هنوز نمی فهمیدیم که ریش تراش ارزش چند کشته و معلول و زندانی را ندارد.

 به آوردگاه بعدی رسیدیم و این بار می دانستیم چه کنیم.جمعی از نخبگانمان را به خط مقدم جنگ اعزام کردیم.شاید اگر می دانستیم چه بر سرشان می آید-و یا بر سرشان می آورند-هرگزچنین کاری نمی کردیم.

باز هم هول شدیم.تیتر زدیم که «تمام شد».این بار انگار می خواستیم خودمان را در می غرق سازیم.چه لذتی داشت.از در و دیوار برایمان خوشبختی می بارید و بهروزی.به مانند بار قبل شوکی لازم بود تا بیرون شویم از مستی.شوک وارد شد.یکی از مغزهایمان را زدند.هنوز از شوک این بیرون نیامده بودیم که بعدی هم برمان وارد شد.به یکباره خود را در برهوتی یافتیم بدون صبح و آفتاب.بدون توس و جامعه و مشارکت و ... و ...همه جا پر بود از آنانی که نفرتشان در رگهایمان بس عمیق ریشه دوانده بود.اما ثابت کردیم که ما فرزندان خلف همین ایران هستیم.باز هم به جای فریاد،در کنج خانه آرام گرفتیم و با همشهریهایمان سرگرم شدیم.بر منفورانمان درود فرستادیم که همشهریمان را از ما نگرفته اند.

رسیدیم به بهار بعدی.بعضیهایمان صدایشان در آمده بود.خسته شده بودند.از قطارمان پیاده شده بودند.مرد آمد و زمزمه کرد و گریه.و ما هم گریه سر دادیم که ای مرد!ما هم استاده ایم چو شمع/مترسان ز آتشم.

یک سال بعد،خوابمان برد.زنگ ساعت را درست تنظیم نکرده بودیم.گروهی مان جدا شدند.خواب آلود گفتیم مهم نیست.اماشکست اول فرارسید.عجیب بود.ما و شکست؟!گفتیم باشد.این هم مهم نیست.سالی بعد و نبردی دیگر.ما بر حقیم و آن ها ناحق.ما پیروزیم.اما یک سال بعد هم آن ها بردند.مرد همچنان لبخند می زد اما کمرنگ.بسیار کمرنگ تر از ٦سال پیش ترش.اما ما دیگر تحملمان را از دست داده بودیم.گفتیم مرد هم با آنهاست.سال بعد،چنان بلایی بر سر مرد آوردیم که از آمدنش پشیمان شود.ولی باز هم فریاد نزد.جواب فریادهایمان را با فریاد نداد.لبخند از لبش محو شد اما اخم...

ما هنوز خواب بودیم.نمی دیدیم که دارد کم کم شبکلاه و جبه مان نوترک می شود.خوابهای رنگی می دیدیم.خواب می دیدیم و با اشتیاق برای هم تعریفش می کردیم.دیدیم که کاوه ای پیدا نخواهد شد امید!کاشکی اسکندری پیدا شود.پاسخ شنیدیم که بله!اینها بس دروغند و فریب!باید چشم به راه اسکندر باشیم.

گروهیمان اسکندرشان را پیدا کردند.بعضیمان هنوز به مرد عشق می ورزیدند.به راهش اطمینان داشتند.ادامه دهندگانش را برگزیدند.اما گروههای دیگر هم بودند.ما باز هم شکست خوردیم.این بار، ویران شدیم.

اما وه که چه ناسپاسیم ما.از خاطره مان رفته که قبل از مرد،یکی یکی می کشتند و هیچ کس نمی فهمید.از یادمان رفته که...

برای چه بگویم چه چیزها از یادمان رفته؟تا ٤ سال یا ٨ سال بعد که باز هم دیگرگونه مردی پیداشد،همین رفتار را نشانش دهیم؟شک دارم که این یکی،حاضر باشد که بیاید.تجربه ٨ سال،چراغی روشن است برایش.خواهد دانست که هر چقدر هم خوب باشد باز هم ابلهی پیدا خواهد شد که کویر در بارانش بنامد.دیگری ترسو خطابش کند.دیگری بی فایده و دیگران،توهین های بیشمارشان را نثارش.او نیک می داند...»

***********************

بعد از خواندن این نوشته،شخصی گفت:«مرگ بر منافق»و من مردم!

وقتی بخواهی در یک نشریه دانشجویی بنویسی و رییس جمهور هم محمود باشد و از برچسب رادیکال هم بدت بیاید و نخواهی از اول کار تندرو باشی،نتیجه همین مزخرفات خواهد شد!ضمناً کلی ویرایش هم دارد.


«شما انگار دفعه اوله که می بازین برا همین ناراحتین.من که از اول انقلاب ا حالا دروازه م سوراخ سوراخ شده!»

خشایار دیهیمی


قاضی مقدس کشته شد.حواستان جمع باشد که پتکی نشود بر سرتان.ننویسند«هدایت از بیمارستان»یا «شیرین عبادی با شاه کلید در اتومبیل قاضی».هر چه بگویی از اینها بر می آید.


سعی خواهم کرد هر شب چیزکی بنویسم.موضوع هم الزاماً سیاست نخواهد بود.ورزش،فرهنگ و مزخرفات هم از این به بعد خواهم نوشت.[صدای برادر:نه الان مزخرف نمی نویسی!]


طبق معمول موضوع های دیگر را یادم رفت.چه کنیم با این درد پیری!

 

 

پ.ن:

جمال کریمی راد در پاسخ به اين سوال كه به نظر شما انگيزه تروركنندگان از ترور قاضي مقدس چيست؟، گفت: ايشان بالاخره قاضي پرونده اكبر گنجي بود.

+ نوشته شده در 1:20 توسط سهیل.