یه شب مهتاب....... ماه میاد تو خواب.......منو می بره.......کوچه
به کوچه
و ترانه،می بردت «از بامهای سحرخیزی پلک،تا نارنجزاران
خورشید»تا آن روزها که «آدم بزرگها و زاغها،این سان فراوان نبودند»آن روزها که «غم
بود،اما کم بود»
و در همان روزهای کم غم بود که اسطوره،وارد شد.با پیراهن و
پیانویی سیاه.
نخست،سیاه گربگان بودند که افتخار همکاریش را پیدا
کردند.اما شب پره ها،شایستگی بودن با او را نداشتند.
اسطوره شد مرد تنها.اول تماشاگران «رضا موتوری» آن گاه که
رضا به پایان می رسید، با بغضی در گلو و دلی پر درد و اندوه آماده ی پایان بودند و
رفتن؛اما...
با صدای بی صدا.......مث یه کوه بلند.......مث یه خواب
کوتاه.......یه مرد بود یه مرد
فریاد اسطوره با بغضی عمیق در حنجره.
و دیگر فرصتی نبود برای پنهان کردن «پر آب،چشم»
«نخستین ترانه ی بی قافیه» شهیار قنبری،غولی در
ترانه،«موسیقی آفتابی»اسفندیار منفردزاده،غولی در موسیقی و صدای امپراتور،فرهاد
مهراد.
و اینجا،راه سه بزرگ یکی شد تا یک دهه بعد؛و آن چنان کردند
که سالها بعد درباره شان با حسرت بگویند:«مثلث شهیار قنبری،فرهاد و منفردزاده از هم پاشید و دیگر هیچ کس نتوانست آنها را
تکرار کند و این خط را استمرار بخشد»
اما روان ناآرام،اجازه شان نداد که همان گونه بودن را ادامه
دهند.زنده به آن بودند که آرام نگیرند.فاجعه سیاهکل روی داد.دیگر نمی شد ساکت
ماند.«باید کسی در ترانه فریاد می کشید.باید کسی با ترانه می گفت:نه!»
توی قاب خیس این پنجره ها.......عکسی از جمعه غمگین می
بینم.......چه سیاهه به تنش رخت عزا.......تو چشاش ابرای سنگین می بینم
آغاز گرفتاری؛و فرهاد شد منفور رژیم،و همچنین شهیار.
اگر اقبالی هر ترانه ای را حاضر می شد به خواندن،فرهاد اما
می گشت تا ناب بخواند. هرگز نشد«مبتذل»بخواند. سالها می گذشت و همکارانش ضبط می کردند و افتخار؛و
فرهاد ساکت بود و نظاره می کرد آن جمع نو به میدان رسیده را.سال،53 شد.
صفحه کهنه یادداشت های من.......گفت دوشنبه روز میلاد
منه.......اما شعر تو می گه که چشم من.......تو نخ ابره که بارون بزنه.......آخ
اگه بارون بزنه.......آخ اگه بارون بزنه
و «تو»،ممنوع بود؛ شاملو.
«صدایی کوتاه برای همیشه صدا.برای احمد شاملو.در فصلی که
نباید از شاملو می گفتی.»
اگر همه در پشت آرایه هایی که باید عمری بگذرد تا بدانیشان
حرفشان را می زدند، فرهاد مستقیم و بی پرده می گفت از حرف تازه نداشتن جمعه ها.از تاریکی خانه ها.
کوچه ها باریکن.......دکونا بسته س.......خونه ها
تاریکن.......طاقا شکسته س
باز هم شاملو.
انقلاب شد.23 بهمن، این رادیوی حکومت جدید ایران بود که صبح تا به شب،پخش می کرد…
والا پیامدار محمد
گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار
آن گاه تمثیل وار...
صدای امپراتور،در گوشه گوشه این «پر از خون دل و مهربان
چشم»می پیچید.اما فرهاد،بر آستانه فصلی سرد ایستاده بود.
«حق نداری بخوانی»«حق نداری بسرایی»«حق نداری...نداری...نداری»
غولها،یکی یکی نابود شدند.فرهاد حق نداشت بخواند و شهیار،حق
نداشت بسراید.
فرهاد ماند چون:«ایران را دوست داشتم.نمی تونستم برم.البته
هنر هم نکردم!»
شهیار اما رفت با کوله باری از غم.رفت و دیگر برنگشت.فرهاد،شکست.خواند
اما برای خودش.«خواب در بیداری»را خواند و برف را.اما دیگر هیچ کدام،«جمعه»
نشدند.جمعه هیچ،که«آینه»هم نشدند.
اما باز هم حق نداشت بخواند.
یه شب مهتاب.......ماه میاد تو خواب.......منو می
بره.......از توی زندون
و بالاخره ماه آمد.اجازه اش دادند.16 سال بود که در ایران
روی صحنه نرفته بود اما.خواست روی صحنه بیاید.گفتندش باید وحدت را اول بخوانی و
اشی مشی را هم حق نداری بخوانی.
امپراتور،گام بر روی سن گذاشت.سالن به پا خاست.اشک در چشمان
همه جمع شده بود.چه تماشاگر،چه تماشاشونده.بعد از 16 سال،باز فرهاد بود و باز سالن
کنسرت و باز...
سل سل سل سل
انفجار تشویقها.فریاد شوق تماشاگران به هوا خاست...
گنجشکک اشی مشی.......لب بوم ما مشی.......بارون میاد خیس
میشی.......برف میاد گوله میشی
* * * *
حدود 8 سال بعد،تیتر روزنامه ای این شد:جمعه فرهاد فرارسید.
و رسانه بزرگ ،حتی حاضر نشد اعلام کند خبر در گذشتش را.صدای
بی صدای ایران خاموش شده بود و رسانه،انگار نه انگار.16 سال به خاطر ایران خاموش
بود و ایران،حتی تلاش نکرد بازگرداند پیکرش را.و او آرام خفت در کنار بزرگانی نظیر
خود؛صادق هدایت،گوهر مراد،مارسل پروست،جیم موریسون.
سالمرگ فرهاد شد.«امروز،سالگرد درگذشت فرهاد مهراد
است»رسانه فهمیده بود شاید ارزشش را.اما نه،بنا بود انتخاباتی برگزار شود.فضا،سرد
بود.شب قبلش...
والا پیامدار محمد
گفتی که یک دیار...
و سطر اول حذف شد.«الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع
الظلم»اسطوره،هنوز مطرود رژیم بود و فرقی نداشت از پیامبر بخواند یا از شاملو.
انتخابات تمام شد و باز،رسانه خالی از امپراتور.تا آن جا
ارزشمند بود که می خواستندش«تا آن جا که رخصت بود؛تا زنجیر»
سال بعد،هیچ اتفاقی قرار نبود بیفتد.فرهاد پس ارزشمند
نبود.همان مطرب مطرود پیشین بود وبس.
سال شمار،1384 را نشان می داد.بهار رسیده بود و این بار...
بوی عیدی.......بوی توپ.......بوی کاغذ رنگی
این،اجرای جدیدترش بود که پخش می شد.باز هم «تا زنجیر»حق
داشت بخواند.تضمین شهیار از شاملو به جای«فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه» شد «فکر
قاشق زدن یه دختر چادر سیاه».همانگونه که در «لختی پنجره هاشو.......می پوشونه
پیرهن تو»،پیرهن،دست شده بود و در «زیر این سقف،اگه باشه،پر می شه عطر تن تو»،«عطر
تن تو»شده بود«از گرمای تو».به کار بردن نهایت هنر در نابود کردن یک اثر هنری.
و باز هم وحدت بود که با حذف حدیث ابتدا پخش می شد.آخر،باز
هم انتخاباتی در پیش بود که شاید بحران می شد.
پوران،یگانه همدم فرهاد در سالهای سرد سکوت،اعتراض کرد.«من
مالک معنوی آثار فرهاد هستم.اجازه نمی دهم پخششان کنید».صدای پوران هم به هیچ جایی
نرسید.بحرانی درست نشد اما ظاهراً فرهاد ارزشش را از دست نداده بود.
می بره اونجا.......که شب سیا.......تا دم سحر.......شهیدای
شهر.......با فانوس خون.......جار می کشن.......تو خیابونا.......سر
میدونا.......عمو یادگار.......مرد کینه دار.......مستی یا هشیار.......خوابی یا
بیدار
بازهم نه.تصاویری که به همراه «شبانه» پخش می شد همان قدر
با ترانه ارتباط داشت که «وحدت» با انتخابات.اما در قاموس رسانه،هدف،توجیه گر
وسیله بود انگار.باز هم پوران گلفام،همسر فرهاد و وارث قانونی تمام آثارش اعتراض
کرد و جالب بود پاسخ آقای ضرغامی«وقتی پخش نمی کردیم می گفتند چرا پخش نمی کنید.حالا
که پخش می کنیم می گویند چرا پخش می کنید.مانده ایم چه کنیم!»
اما آقای ضرغامی از خاطر برده اند انگار آن سالها که فرهاد
می گفت پخش کنید جواب منفی دادند و اینک که پوران اجازه نمی دهد هم وقعی نمی نهند.
شاید اگر امپراتور زنده بود امروز می خواند
دلم از تاریکی ها خسته شده.......همه درها به روم بسته شده
هزار بار گفتن و شنیدن شاید بس باشد اما «گفتنی ها کم نیست»
