باران میبارد.
باد خنکی میوزد.
در خیابان قدم میزنم.
زندگی همچنان ادامه دارد.
زندگی هر چه قدر هم مزخرف باشد، همچنان ادامه دارد و من
همچنان زندهام(!) و باید زندگی کنم، نه اینکه فقط زنده بمانم.
خوشحالم. نه، ناراحت نیستم. دارم به زندگی برمیگردم. چیزی
را فراموش نکردهام؛ چیزی را فراموش نمیکنم. سعی میکنم خودم را بزنم به بیخیالی،
به بیتفاوتی.
باران میبارد و زندگی ادامه دارد و من خوشحال از بازگشت به
زندگی عادی میشوم. همهی از دستدادنیها را از دست دادهام و حالا، آرام آرام بهدستآوردنیهای
در دسترس را به دست میآورم!
دوباره به خواندن و به نوشتن حریص شدهام، نه مثل آن روزها
البته؛ روزهایی که «گذار به دموکراسی» را ظرف سه روز میخواندم و روزی، ده-دوازده
صفحه کاغذ سیاه میکردم.
انجمن علمی گروه فناوری اطلاعات را راه میاندازم(با کمک
دوستان البته) گروه مطالعاتی تشکیل میدهم، بعد از یک سال دوباره فوتبال بازی میکنم،
دوباره دلم میخواهد بر سر مقالات و اندیشهها و تحلیلها با چند نفر کلکل کنم،
یقه پاره کنم(!) و داد بکشم. برای برپایی دوبارهی انجمن اسلامی، تلاش میکنم.
نشریه منتشر میکنم. دوباره اعتماد به نفس نابود شدهام را به دست میآورم. به جای
جلسهی سخنرانیام در مورد «هابز» و «میل» و در مورد «هلوکاست» که به فنا رفتند،
برای جدیدالورودهای همرشتهای در مورد همکاری با انجمن صحبت میکنم و غوغا به پا
میکنم. خصوصی ICDL درس میدهم تا پوز همهی
آموزشگاههایی که از من سابقه میخواهند بخورد. همهی اینها به کنار، ترم بعد، به
عنوان دستیار استاد، اخلاق IT
درس میدهم!!!
باران میبارد و زندگی ادامه دارد و من، آلبوم «وحدت» فرهاد
را گوش میدهم. آنجا که میخواند: یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب...
«دریا
در من» را در دست میگیرم. نوشته: قصهی دوبارهها، سکهای به نام ما...
پ.ن: یا نوشتهام یا دارم مینویسم یا میخواهم بنویسم:
- الف مثل انتقام، مثل انقلاب
- مسئلهی هویت
-آبی یا قرمز؟
-افسون افسردهساز
-مسئلهی اخلاق
-مرگ دو قطبی(این یکی را یک سال بیشتر است دارم مینویسم!)
-بیچاره گوسفند
-...
اگر تا هفتهی دیگر یکی از اینها در این وبلاگ منتشر نشد،
یا میت شدهام یا در حال میتشدنام یا خودم را میت میکنم!