نوشتم که این تازه بعد از امضای قرارداد وستفالیا بود که پدیدهای به نام ملت( در شکل امروزی و با تعریف مدرن آن) به سمت پدیدار شدن رفت. بخش اول، آشکارا نتیجه میدهد که ملت، پدیدهای قراردادیاست و بنابراین، نه مقدس است و نه همیشگی. و حالا ادامه...
انسان شناسی هابزی- که به باورم واقعگرایانهترین انسانشناسیاست که در دسترس داریم- شاید بهترین دلیل رد ملیگرایی باشد. انسانها به صورت طبیعی میل به قدرت دارند پس در وضع طبیعی به سمت قتل و غارت همدیگر خواهند رفت. آنها سعی میکنند دیگران را تحت سلطه خود در آورند و اگر چنین چیزی امکانپذیر نشد چاره را در حذف طرف مقابل میبینند. از همین است که هابز، لزوم پدیدآمدن یک لویاتان به عنوان عامل حفظ امنیت انسانها، که حالا نام جامعه را بر خود میگیرند را نتیجه میگیرد.
شخص، میداند که دیگران میل به غارت او دارند1. یک دوگانه شکل میگیرد، «خود» و «دیگری». خود بیآزار است اما «دیگری»ها دشمن و بنابراین خطرناکاند. به شکل طبیعی، شخص عضوی از یک خانواده میشود. «خود» بزرگتر میشود و به مجموعهی از چند نفر میرسد که شخص با آنها قرابت فیزیکی یا احساسی دارد. اما «دیگری»ها همچنان حضور دارند2. این بار «دیگری»ها نه تنها خود شخص را تهدید میکنند که مایه تهدید و عدم آرامش نزدیکان فرد هم میشوند.
خانواده، در طول زمان بزرگ و بزرگتر میشود و به قبیله میرسد. با ایجاد ارتباط میان قبیلهها از راههایی مثل ائتلاف ضد دشمن مشترک، به وجود آمدن ارتباط سببی( که البته پیامیست برای نشان دادن دوستی و اتحاد)، همکاریهای اقتصادی( مثلاً تقسیم غنایم دشمن مشترک مغلوب!) و ... و سپس ساکن شدن قبیلهها در مکانهای مشخص، دامنه «خود» تا یک شهر هم میرسد. اختلاف( یا رقابت شدید) شهرهای مجاور، میتواند برگرفته از این عامل باشد. اختلاف و گاه دشمنی آتن و اسپارت در دنیای باستان، مثال خوبی برای این ادعاست.
رشد بعدی «خود» که آن را به مقیاس جند برابر بزرگتری وارد میکند، تشکیل کشورها و خودی شدن افراد ساکن یک کشور برای همدیگر است. پدیدهی ملت-دولت که طهور میکند، این حس «خودی» و «دیگری» به اوج خود میرسد. عامل سیاسی هم بر عوامل روانشناسی و اجتماعی انسان اضافه میشود. ملتها و دولتهای خارجی، «دیگری» محسوب میشوند و بنابراین، عامل تهدیدکننده شناخته میشوند. از آنجا که این حس، نسبتاً قدرتمند هم هست، دولت حاکم- یا به قولی طبقهی سیاسی- از این عامل، به خوبی برای حل مشکلات خود نظیر تشکیل ارتش استفاده میکند و این خود، سبب قدرتگرفتن و شدیدتر شدن این حس میشود. ملیگرایی با قرار گرفتن در دستان طبقهی سیاسی به عنوان یک ابزار، در ذهن طبقهی غیرسیاسی یا همان ملت، تبدیل به یک ایدئولوژی میشود.
1) سهل است، مانند گرگ او را ندرند امتیاز بزرگی است!
2) اینجاست که یک مفهوم گاه مشمئزکننده دیگر پای به عرصه میگذارد: غیرت!