1- عاشق این بحث نیچهام(حیف که یادم نیست از چه کتابیاست):
«دو گونه اندیشه جو انسانی را به خطر میاندازد...از جمله تصورات قسم اول، دلمشغولی جامعهای منحط به گذشتهی قهرمانی خویش است»(نیچه، ج.پ.استرن، عزتالله فولادوند، صفحه 80) اینجا، فولادوند حاشیهای زده که دردناک است: «اینکه عظمت و افتخارات گذشته، وضع امروز را کوچک و حقیر جلوه دهد و چراغ آینده را خاموش کند، احتمالاً اندیشهای نیست که نزد ما نامأنوس باشد»
همهمان، خیلی خوب، چنین جامعهای را میشناسیم.
2- حالا حکایت ماست! همه جا صحبت از «300» است. کانون تمرکز وبلاگها در این چند روز؛ آنقدر وسیع که بحث به خبرگزاریها، روزنامهها و - این آخری دیگر شاهکار است!- وزارت امور خارجه کشیدهشدهاست.
حجم عظیم انتقاد و فحاشی، و نهایتاً بمب گوگلی، پاسخ ایرانیان به «300» است. چرا؟ چون سربازان یونانی مدافع در برابر حملهي سپاهیان هیولاصفت خشایارشا ماهیتی انسانی دارند. به جای آویزانشدن به «اکنون» که از قافله جا نمانیم (البته اگر آنقدر از دسترسمان دور نشدهباشد که نتوانیم!) خودمان را چسباندهایم به گذشته؛ شاید هم برعکس، گذشته را چسباندهایم به خودمان؛ گذشتهی پرافتخار این سرزمین اهورایی!
3- بر فرض که راه درست همین است که به گذشته بچسبیم، شاید راه میانبری پیدا کردیم که چنین و چنان! اصلاً تاریخ این مملکت اینقدر ارزش دارد که به آن افتخار کنیم؟ تشکیل چند امپراتوری بزرگ که مرکزیت آنها در ایران بوده است چهقدر ارزش دارد؟ مسلماًهیچ. دیگر از این تاریخ چه میماند؟ خونریزی. این البته فقط «یکی» از چیزهایی است که میماند. اما وقتی تاریخ این مرز و بوم بر خون بنا شده باشد، میشود به آن افتخار کرد؟
کوروش را که فاکتور بگیریم( که روی آن هم بحث دارم!) چه چیز دیگری از تاریخ این سرزمین باقی میماند؟
رضاخان، محمدعلیشاه و آقامحمدخان قاجار، لطفعلیخان زند، نادر افشار، اسماعیل و عباس و قزلباشان صفوی، محمود و مسعود غزنوی، اردشیر شاپور ذوالاکتاف و خسروانوشیروان عادل ساسانی و در آخر داریوش و خشایارشا از هخامنشیان.
البته مسلماً در این بین نانوشتههای هم هستند مثل سلطان محمد، شاه فراری خوارزمشاهی، مثل شاه سلطان حسین و تهماسب، هوسباز و خوابنمای صفوی، و مثل بسیاری دیگر.
یگانه رنگی که در سرتاسر این گذشته پرافتخار میبینم سرخ است، به رنگ خون. آیا این گذشته واقعاًقابل افتخار است؟
4- اسکندر در مصر و یونان و هند، کتابخانه برپا کرد. عجیب نیست. در هر حال، ارسطو مربیاش بودهاست. اما چرا اسکندر در ایران کتابخانه آتش زده و در پی ویرانی تخت جمشید بودهاست؟ عجیب نیست؟ خیر. شما هم جای او بودید همین کار را میکردید. یونانیان از ایران، کینهی تاریخی به دل داشتند، ویرانیهایی که خشایارشا در یونان «بنا» کردهبود.
5- تمدن ایرانی. این خندهدارترین چیزی بود که در این مدت میدیدم. تختجمشید به عنوان بزرگترین و بارزترین نماد تمدن ایرانی، تنها در ایران و زیر نظارت ایرانی «بنا شدهاست». این مفهوم تمدن را درک نمیکنم. اگر منظور شهرنشینیاست، که قابل افتخار نیست و اگر منظور پیشرفت فکریاست پس چرا نمودی ندارد؟ منشور حقوق بشر کورش؟!
ایران و یونان، تقریباً همزمان پدید آمدند و رشد کردند. امپراتوری ایران و شهر-دولتهای یونان هر دو به نابودی رسیدند اما چه از این ماند و چه از آن؟ از یکی، تنها و تنها منشور حقوق بشر نخستین پادشاهاش مانده(مادها همهي ایران را تحت سلطه نداشتند) و از دیگری جمهور و سیاست و خیلیهای دیگر که اسمشان الان در خاطرم نیست. شهر-دولت اسپارت نابود شد اما دولت اسپارت هنوز به عنوان اولین دولتی که تلاش کرد سوسیالیسم را پیادهکند( و تا حدی موفق هم شد) شناخته میشود. آتن از بین رفت اما دموکراسیاش اولین دموکراسی دنیاست. نظریات توکودیدس( که حتی پیش از افلاطون میزیست!)، گرچه بسیار ابتداییاند اما به راحتی میتوان نظراتش را با کلیات نظرات هابز و ماکیاولی تطابق داد!
اما از ایران شکوهمند آن زمان چه مانده؟ هیچ غیر از منشور حقوق بشر و پنج گات از گاتهای منسوب به زرتشت. قابل مقایسهاند؟ به هیچ وجه.
6- فرهنگ و تمدن ایرانی؟! مادها، پارتها و پارسها به کنار. کدام قوم و سلسلهي قدرتمندی که بر ایران حکومت کردند ایرانی بودند؟ تا 600 سال که خلافت عربی و سلطنت ترکی بر ایران حکمفرما بود، بعد از آن مغولها آمدند و بعد دوباره ترکها. بعد از آن هم که تیرهای از مغولها( قاجارها) حکومت را به دست گرفتند تا به تاریخ معاصر ایران رسیدیم. در این هزار و اندی سال، فقط آلبویه و زندیه هستند که میشود ایرانی نامیدشان؛ آلبویه تا مرز انحلال دستگاه خلافت پیش رفتند اما شرایط اجتماعی ایران اجازه نداد و زندیه هم که غیر از کریمخان زند، عملاًوجود خارجی نداشتند. این همه پادشاه و سلطان غیر ایرانی آیا اجازه وجود چیزی به نام تمدن ایرانی را میدهند؟ بر خلاف عدهای که بر این باورند که فرهنگ ایرانی حتی مغولهای بیفرهنگ را متمدن کرد، معتقدم این فرهنگهای بیگانه بودند که ایرانی را تغییر دادهاند. تغییر نظامهای ارزشی در طول تاریخ ایران به نظرم گواه خوبی بر این مدعاست. چیزی که امروز به نام فرهنگ ایرانی شناخته میشود زمین تا آسمان با تمدن ایرانی که این روزها زیاد از آن دم زدهمیشود تفاوت دارد. هیچ تناسبی با آن ندارد. اینکه سربازان خشایارشا شبیه «orc»ها به تصویر کشیدهشدهاند ربطی به ما ندارد. آنها اجداد ما نیستند که بخواهیم یقهی غیرت برایشان پارهکنیم. تنها کسانی هستند که در اثر یک اتفاق ساده، در همان جایی زندگی کردهاند که ما متولد شدهایم. حتی شاید اینگونه هم نباشد. به عنوان مثال، لیدیاییها(یا هر کدام از دیگر مستعمرات ایران) هم در سپاه خشایارشا حضور داشتهاند. آیا ما با لیدیا ارتباطی داریم؟ البته! آنها همسایهی شمال غربی ما هستند! تنها وجه اشتراکما با سربازان خشایارشا همان است که گفتم. اسم کشوری که در آن زندگی میکنیم ایران است و البته این هم یک تصادف سادهاست. به همان اندازه که ممکن بود سازندگان فیلم ایرانی باشند ممکن بود ما هم یونانی باشیم!
7- تنها هنگامی اعتراض به این فیلم برایم قابلقبول خواهد بود که انتقاد کننده این باور را داشتهباشد که از این فیلم در جهت مقاصد سیاسی استفاده میشود. باشد! اما این را هم رد میکنم! حداقل بسیاری ا کسانی که در این روزها لب به اعتراض گشودهاند اینگونه نیستند. سال گذشته فیلمی به نمایش در آمد با بازی جرج کلونی به نام «سیریانا». فیلم از بیخ و بن ضد سیاستهای دولت آمریکا بود. کمیتهای که در سی.آی.ای برای آزادی ایران شکل گرفتهبود در فیلم به شکل مضحکی نشان دادهشدهبود، دولت آمریکا را تلویحاًمتهم به ترور رفیق حریری کردهبود و همان دولت را مسئول عدم توسعه و گسترش بنیادگرایی در منطقه خاورمیانه شناختهبود. احتمالاً عدهی زیادی از کسانی که این روزها «300» را محکوم میکنند، سیریانا را دیدهاند. اما هیچ کدام به آن اعتراضی نکردند. نگاه «0 و 1» سبب میشود که فیلم ضدآمریکایی را هواخواه دشمنان آمریکا بدانیم، اما کمی دقت سبب میشود «الموسوی» را هم در فیلم به خاطر بسپاریم؛ جاسوس یا بهتر بگویم عامل ایران در سوریه. همان که باب را آنطور وحشیانه شکنجه میکرد و چیزی نماندهبود به قتلش برساند. اگر «300» از توحش ایرانیان 2500 سال پیش میگوید و تلویحاً ایران امروز را شبیه به آن دوران نمایش میدهد، «سیریانا» صراحتاً از توحش عامل ایران( و طبیعتاً حکومت ایران)
سخن میگوید. فکر کنم دولت ایران که نماد* همهی ماست، برای دفاع، بسیار شایستهتر از ارتش ایران باستان باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
* این، متأسفانه یکی از ضعفهای دموکراسی است!
«دو گونه اندیشه جو انسانی را به خطر میاندازد...از جمله تصورات قسم اول، دلمشغولی جامعهای منحط به گذشتهی قهرمانی خویش است»(نیچه، ج.پ.استرن، عزتالله فولادوند، صفحه 80) اینجا، فولادوند حاشیهای زده که دردناک است: «اینکه عظمت و افتخارات گذشته، وضع امروز را کوچک و حقیر جلوه دهد و چراغ آینده را خاموش کند، احتمالاً اندیشهای نیست که نزد ما نامأنوس باشد»
همهمان، خیلی خوب، چنین جامعهای را میشناسیم.
2- حالا حکایت ماست! همه جا صحبت از «300» است. کانون تمرکز وبلاگها در این چند روز؛ آنقدر وسیع که بحث به خبرگزاریها، روزنامهها و - این آخری دیگر شاهکار است!- وزارت امور خارجه کشیدهشدهاست.
حجم عظیم انتقاد و فحاشی، و نهایتاً بمب گوگلی، پاسخ ایرانیان به «300» است. چرا؟ چون سربازان یونانی مدافع در برابر حملهي سپاهیان هیولاصفت خشایارشا ماهیتی انسانی دارند. به جای آویزانشدن به «اکنون» که از قافله جا نمانیم (البته اگر آنقدر از دسترسمان دور نشدهباشد که نتوانیم!) خودمان را چسباندهایم به گذشته؛ شاید هم برعکس، گذشته را چسباندهایم به خودمان؛ گذشتهی پرافتخار این سرزمین اهورایی!
3- بر فرض که راه درست همین است که به گذشته بچسبیم، شاید راه میانبری پیدا کردیم که چنین و چنان! اصلاً تاریخ این مملکت اینقدر ارزش دارد که به آن افتخار کنیم؟ تشکیل چند امپراتوری بزرگ که مرکزیت آنها در ایران بوده است چهقدر ارزش دارد؟ مسلماًهیچ. دیگر از این تاریخ چه میماند؟ خونریزی. این البته فقط «یکی» از چیزهایی است که میماند. اما وقتی تاریخ این مرز و بوم بر خون بنا شده باشد، میشود به آن افتخار کرد؟
کوروش را که فاکتور بگیریم( که روی آن هم بحث دارم!) چه چیز دیگری از تاریخ این سرزمین باقی میماند؟
رضاخان، محمدعلیشاه و آقامحمدخان قاجار، لطفعلیخان زند، نادر افشار، اسماعیل و عباس و قزلباشان صفوی، محمود و مسعود غزنوی، اردشیر شاپور ذوالاکتاف و خسروانوشیروان عادل ساسانی و در آخر داریوش و خشایارشا از هخامنشیان.
البته مسلماً در این بین نانوشتههای هم هستند مثل سلطان محمد، شاه فراری خوارزمشاهی، مثل شاه سلطان حسین و تهماسب، هوسباز و خوابنمای صفوی، و مثل بسیاری دیگر.
یگانه رنگی که در سرتاسر این گذشته پرافتخار میبینم سرخ است، به رنگ خون. آیا این گذشته واقعاًقابل افتخار است؟
4- اسکندر در مصر و یونان و هند، کتابخانه برپا کرد. عجیب نیست. در هر حال، ارسطو مربیاش بودهاست. اما چرا اسکندر در ایران کتابخانه آتش زده و در پی ویرانی تخت جمشید بودهاست؟ عجیب نیست؟ خیر. شما هم جای او بودید همین کار را میکردید. یونانیان از ایران، کینهی تاریخی به دل داشتند، ویرانیهایی که خشایارشا در یونان «بنا» کردهبود.
5- تمدن ایرانی. این خندهدارترین چیزی بود که در این مدت میدیدم. تختجمشید به عنوان بزرگترین و بارزترین نماد تمدن ایرانی، تنها در ایران و زیر نظارت ایرانی «بنا شدهاست». این مفهوم تمدن را درک نمیکنم. اگر منظور شهرنشینیاست، که قابل افتخار نیست و اگر منظور پیشرفت فکریاست پس چرا نمودی ندارد؟ منشور حقوق بشر کورش؟!
ایران و یونان، تقریباً همزمان پدید آمدند و رشد کردند. امپراتوری ایران و شهر-دولتهای یونان هر دو به نابودی رسیدند اما چه از این ماند و چه از آن؟ از یکی، تنها و تنها منشور حقوق بشر نخستین پادشاهاش مانده(مادها همهي ایران را تحت سلطه نداشتند) و از دیگری جمهور و سیاست و خیلیهای دیگر که اسمشان الان در خاطرم نیست. شهر-دولت اسپارت نابود شد اما دولت اسپارت هنوز به عنوان اولین دولتی که تلاش کرد سوسیالیسم را پیادهکند( و تا حدی موفق هم شد) شناخته میشود. آتن از بین رفت اما دموکراسیاش اولین دموکراسی دنیاست. نظریات توکودیدس( که حتی پیش از افلاطون میزیست!)، گرچه بسیار ابتداییاند اما به راحتی میتوان نظراتش را با کلیات نظرات هابز و ماکیاولی تطابق داد!
اما از ایران شکوهمند آن زمان چه مانده؟ هیچ غیر از منشور حقوق بشر و پنج گات از گاتهای منسوب به زرتشت. قابل مقایسهاند؟ به هیچ وجه.
6- فرهنگ و تمدن ایرانی؟! مادها، پارتها و پارسها به کنار. کدام قوم و سلسلهي قدرتمندی که بر ایران حکومت کردند ایرانی بودند؟ تا 600 سال که خلافت عربی و سلطنت ترکی بر ایران حکمفرما بود، بعد از آن مغولها آمدند و بعد دوباره ترکها. بعد از آن هم که تیرهای از مغولها( قاجارها) حکومت را به دست گرفتند تا به تاریخ معاصر ایران رسیدیم. در این هزار و اندی سال، فقط آلبویه و زندیه هستند که میشود ایرانی نامیدشان؛ آلبویه تا مرز انحلال دستگاه خلافت پیش رفتند اما شرایط اجتماعی ایران اجازه نداد و زندیه هم که غیر از کریمخان زند، عملاًوجود خارجی نداشتند. این همه پادشاه و سلطان غیر ایرانی آیا اجازه وجود چیزی به نام تمدن ایرانی را میدهند؟ بر خلاف عدهای که بر این باورند که فرهنگ ایرانی حتی مغولهای بیفرهنگ را متمدن کرد، معتقدم این فرهنگهای بیگانه بودند که ایرانی را تغییر دادهاند. تغییر نظامهای ارزشی در طول تاریخ ایران به نظرم گواه خوبی بر این مدعاست. چیزی که امروز به نام فرهنگ ایرانی شناخته میشود زمین تا آسمان با تمدن ایرانی که این روزها زیاد از آن دم زدهمیشود تفاوت دارد. هیچ تناسبی با آن ندارد. اینکه سربازان خشایارشا شبیه «orc»ها به تصویر کشیدهشدهاند ربطی به ما ندارد. آنها اجداد ما نیستند که بخواهیم یقهی غیرت برایشان پارهکنیم. تنها کسانی هستند که در اثر یک اتفاق ساده، در همان جایی زندگی کردهاند که ما متولد شدهایم. حتی شاید اینگونه هم نباشد. به عنوان مثال، لیدیاییها(یا هر کدام از دیگر مستعمرات ایران) هم در سپاه خشایارشا حضور داشتهاند. آیا ما با لیدیا ارتباطی داریم؟ البته! آنها همسایهی شمال غربی ما هستند! تنها وجه اشتراکما با سربازان خشایارشا همان است که گفتم. اسم کشوری که در آن زندگی میکنیم ایران است و البته این هم یک تصادف سادهاست. به همان اندازه که ممکن بود سازندگان فیلم ایرانی باشند ممکن بود ما هم یونانی باشیم!
7- تنها هنگامی اعتراض به این فیلم برایم قابلقبول خواهد بود که انتقاد کننده این باور را داشتهباشد که از این فیلم در جهت مقاصد سیاسی استفاده میشود. باشد! اما این را هم رد میکنم! حداقل بسیاری ا کسانی که در این روزها لب به اعتراض گشودهاند اینگونه نیستند. سال گذشته فیلمی به نمایش در آمد با بازی جرج کلونی به نام «سیریانا». فیلم از بیخ و بن ضد سیاستهای دولت آمریکا بود. کمیتهای که در سی.آی.ای برای آزادی ایران شکل گرفتهبود در فیلم به شکل مضحکی نشان دادهشدهبود، دولت آمریکا را تلویحاًمتهم به ترور رفیق حریری کردهبود و همان دولت را مسئول عدم توسعه و گسترش بنیادگرایی در منطقه خاورمیانه شناختهبود. احتمالاً عدهی زیادی از کسانی که این روزها «300» را محکوم میکنند، سیریانا را دیدهاند. اما هیچ کدام به آن اعتراضی نکردند. نگاه «0 و 1» سبب میشود که فیلم ضدآمریکایی را هواخواه دشمنان آمریکا بدانیم، اما کمی دقت سبب میشود «الموسوی» را هم در فیلم به خاطر بسپاریم؛ جاسوس یا بهتر بگویم عامل ایران در سوریه. همان که باب را آنطور وحشیانه شکنجه میکرد و چیزی نماندهبود به قتلش برساند. اگر «300» از توحش ایرانیان 2500 سال پیش میگوید و تلویحاً ایران امروز را شبیه به آن دوران نمایش میدهد، «سیریانا» صراحتاً از توحش عامل ایران( و طبیعتاً حکومت ایران)
سخن میگوید. فکر کنم دولت ایران که نماد* همهی ماست، برای دفاع، بسیار شایستهتر از ارتش ایران باستان باشد.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
* این، متأسفانه یکی از ضعفهای دموکراسی است!
+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت
2:9 |
