تبليغاتX
دوران نو
دوران نو
وب نگاشت های سهیل جان نثاری
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
نوستالژى عاشقانه

١) بانوی من بانوی من/ تو همه دار و ندارم/ با من از تنم خودی‌تر/ تو تمام كس و كارم

٢) نسل قبل را من نسل مبارزه می‌نامم. كارخانه‌های آلوده‌ی عصر ایدئولوژی، چیزی جز انسان‌های مبارز نمی‌ساخت؛ انسان‌های تخریب‌چی. یك انسان بود و یك ایدئولوژی. یك انسان بود و یك هدف؛ برای تخریب.

٣) قدیمی‌ها برای من، چیزی جز انسان‌های تاریخ مصرف گذشته نیستند. تك و توك می‌شناسم كه از چارچوب تنگ فكری مثلاً سی سال پیش‌اش بیرون آمده باشد؛ كاملاً گسسته باشد، مثل پروانه‌ای كه پیله را رها می‌كند و می‌رود.

برایم جالب است اكثرشان-حداقل آنهایی كه من می‌شناسم- تجربه‌ی عشق نداشته‌اند، یا داشته‌اند و سركوب‌اش كرده‌اند. بیشترشان، اصلا هر حس شبیه عشق را هم سركوب كرده‌اند؛ كه به خیال خام‌شان مانع رسیدن به هدف‌شان بود.

٤) دقت كنید، احتمالاً می‌بینید با چه سوزی، ترانه‌های عاشقانه را زمزمه می‌كنند. در ماشین نشسته‌بودم و ضبط، سیمین بری حمشید شیبانی را پخش كرد، بعد مرا ببوس گلنراقی، بعد مهتاب ویگن، بعد سنگ قبر آروزی آرتوش و به همین ترتیب ده-دوازده آهنگ دیگر. راننده، همه را دلخراش با خواننده‌ی اصلی همخوانی می‌كرد؛ مصداق كاملی برای«آنچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند» شده‌بود!هیچ وقت از صدای راننده خوشم نمی‌آمد. این بار فرق می‌كرد.

٥) چند وقت پیش هدیه‌ی والنتاین یكی‌شان را دیدم. سی سال پیش اگر اشتباه نكنم؛ دیكشنری وبستر! حدسم درست بود. به‌خاطر اینكه از مانع شدن عشق بر سر مبارزه ترسیده‌بود، جواب منفی داده‌بود. در حالی كه اشك را در چشمانش می‌شد ببینم، گفت دیگر هیچ وقت ندیدم‌اش.

٦) مجاهدین و بقیه گروه‌های چریكی كه دیگر هیچ. چیزی از عشق نفهمیدند؛ ازدواج درون گروهی. این كلمه را كه می‌بینم می‌خندم، اما سی سال پیش، اطاعت از فرمان و خوشحالی بعد از آن: چیزی به سحر نمانده!

٧) چرا سی سال پیش، تا همین هفت هشت سال پیش هم نمونه‌هایی می‌شناسم. آنها هم مثلاً در راه خط امام.

٨) نسل ما، فاجعه! میوه‌ی ممنوع! دقیقاً صحبت‌های معلم كلاس چهارمم یادم هست. دبستان فرخ‌نیا، آقای صفاری. «عشق و این حرف‌ها را آمریكایی‌ها درست كردند برای منحرف كردن اذهان شماها.» بچه بودند و باور می‌كردند همكلاس‌ها. «اصلاً شما نباید به دخترها نگاه كنید. در خیابان سرتان را پایین بندازید. وقتی مهمانی می‌روید، اگر دختر فریب خورده‌ای بود كه حجاب نداشت، عذرخواهی كنید و بیایید بیرون.» نمی‌شد. بچه بودیم آخر! اجازه نمی‌دادند بیرون برویم! بچه‌ها می‌گفتند آقا اجازه! آخر آقای معلم! بابا مامان‌مان نمی‌گذارند از خانه‌ی مهمان‌ها بیاییم بیرون. معلم می‌خندید كه موفق شده‌است. موفق هم شده‌بود. عشق را كشته‌بود. ولی نمی‌فهمید كه چند سال بعد همین مقتول چه بلایی بر سر قاتلان-چه آمر و چه عامل- می‌آورد. چندتا از بچه‌ها سر و كارشان با منكرات افتاد.

٩) «فرمان بت این بود/ از عشق دل كندن» شدیم نسل گیج، نسل گول، نسل منگ. قبلی‌هامان كه آن شكلی بودند. عشق هنوز ممنوع بود در نظر خیلی‌هاشان. آرام آرام داشتند تغییر می‌كردند. می‌فهمیدند چرخش روزگار را. می‌فهمیدند ما دیگر قرار نیست مبارز باشیم. شاید هم به این نتیجه رسیدند اصلاً مال این حرف‌ها نیستیم. بعدی‌هامان هم شورش را در آوردند. از آن طرف پشت بام افتادند. ما هم گامی به این طرف، گامی به آن طرف. ماندیم وسط پشت‌بام. ماندیم «خونه‌ی خاله كدوم وره.» بر زبان راندن كلمه‌ی عشق شد تابو.  همسن‌های خودم را كه می‌بینم اغلب، در گفتن عشق وامی‌مانند. جان‌شان در می‌رود تا بگویند عشق. نه حتی اینكه بگویند مثلاً عاشق شده‌ام.

١٠) من؟! مشخص است من عاشق نوستالژی‌ام! عاشق اینكه سی سال بعد زمزمه كنم «بوی موهات/ زیر بارون/ بوی گندم‌زار نمناك» و قطره اشكی هم گوشه‌ی چشمم بیاید و بعد بچه‌های فامیل به من بخندند و بروند دنبال دختر بازی‌شان!

١١) سوار مسافركش شخصی می‌شوم. صدای ضبط را تا ته برده بالا. آن‌قدر كه باید چند بار بگویم آقا پیاده می‌شوم تا صدایم را بشنود. خواننده می‌خواند الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت.  چند متر جلوتر برای دو دختر همسن و سال من، بوق می‌زند. نگاهی می‌كنند و با لبخند، به سمت ماشین می‌روند. تلخندی روی صورتم نقش می‌بندد. آن طرف خیابان، یك دختر را به زور سوار مینی‌بوس می‌كنند.

+ نوشته شده در 0:48 توسط سهیل.