تبليغاتX
دوران نو
دوران نو
وب نگاشت های سهیل جان نثاری
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
مغز ناتوان(۱)

۱)      مختصر و مفید: این مزخرف‌ترین مقاله‌ای است كه خوانده‌ام! قربانعلی سلیمان‌پور هم كوچك‌مغزترین كسی است كه تا به حال شناخته‌ام!

 

 

۲)      هرگز این‌قدر بی‌پروا جایی ننوشته یا نگفته‌ام- حداقل در جلسات رسمی. اما در برخورد با این شخص و این مقاله، آن هم از آن رو كه خودش نیز این‌چنین می‌پسندد، این‌گونه می‌گویم. نشریه‌ی اطلاعات اقتصادی-سیاسی شماره‌ی 222-221 مقاله‌ای دارد از آقای سلیمان‌پور، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بجنورد با عنوان «شالوده‌ی فاشیسم در اندیشه‌ی سیاسی نیچه». به طرز عجیبی یك‌جانبه‌نگر است و پوچ. ظاهراً نویسنده به چیزی غیر از موافقانش مراجعه نكرده‌است، نظری را گرفته و تنها در موافقت با آن پیش می‌رود. جالب آنكه، در سرتاسر این مقاله،تنها یك بار به نوشته‌های شخص نیچه ارجاع می‌دهد: به «چنین گفت زرتشت». بقیه‌ی ارجاعات مقاله به دیگران است.

 

 

۳)      چرا در بند یك این‌گونه گفتم؟ به این علت: « كتاب «چنین گفت زرتشت» آكنده از رویاهای شگفت‌انگیزی است كه مغزی ناتوان تاكنون توانسته است پدید آورد»

كسی مغز نیچه را ناتوان بخواند؟ خیلی جرأت می‌خواهد این كار! خیلی مغز ناتوانی می‌خواهد این كار! رویاهای شگفت‌انگیز؟! آن هم «چنین گفت زرتشت»؟!

«زرتشت این سخنان را كه گفت باز به مردم نگریست و ساكت ماند. با دل خود گفت: ببین كه ایستاده‌اند و می‌خندند. اینان مرا نمی‌فهمند. من دهانی نیستم كه این گوش‌ها را بشاید.»

 

 

۴)   نویسنده در ابتدای مقاله از «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» منبع آورده كه ببنید! پوپر می‌گوید می‌توان از كسانی همچون افلاطون، ماكیاولی، هگل و نیچه به عنوان تأثیر گذارندگان بر فاشیسم یاد كرد.خب! اشتباه اول.به این ترتیب، تمام تاریخ فلسفه در فاشیسم تأثیر گذارند. افلاطون، فلسفه را شروع كرد. تمام فلاسفه راه خود را با افلاطون آغاز كردند. هگل هم بر عكس. هگل فلسفه را به پایان رساند. هیچ كسی بعد از هگل نمی‌تواند از چارچوب‌های فكری او خارج شود. ماركس تلاش‌هایی دارد اما به تكرار هگل می‌رسد و تلاش‌های هایدگر هم برای نوآوری به دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند. هایدگر را خیلی كه بالا ببریم می‌شود یك فیلسوف نئوهگلی. از نیچه تا ماركس، از فروید تا فوكو و از سارتر تا لیوتار، همه و همه به نوعی تكرار هگل‌اند. با این شكل نتیجه‌گیری، تمامی مكتب‌ها را می‌توانیم تأثیر گرفته از هگل بدانیم. هم بنیاد ماركسیسم بر هگل استوار می‌شود و هم بنیاد فاشیسم. لیبرالیسم را شاید بشود از هگل تبرئه كرد اما ممئناً نمی‌توان هگل را از لیبرالیسم تبرئه كرد. هگل خود لیبرال بود!

به غیر از این، مثلاً كتاب مقدس را ببینید. كاتولیسیسم، تومیسم، نوافلاطونی‌ها، سنت آگوستین، كالونیسم، فرقه‌ی لوتری، جیوردانو برونو، ژزوئیت‌ها، فرقه‌ی اپوس‌دئی و هزاران اندیشه‌ی متفاوت و بلكه متضاد همه و همه از همین یك كتاب بر می‌خیزند. از همان هگل، هم ماركس می‌آید و هم كركه‌گارد كه در دو جهت كاملاً عكس حركت می‌كنند. كافی هست؟!

 

 

۵)      اولین جایی كه به نظرات نیچه می‌پردازد بزرگترین اثر او بر فاشیسم را شورش او بر خردگرایی می‌داند. جالب آن‌كه نه در متن و نه در پانوشته‌ها به هیچ‌كدام از نوشته‌های او يا دیگران، در مورد این شورش، ارجاع نمی‌دهد. به همین دلیل هیچ‌گونه مشكلی با این قسمت ندارم. نویسنده، خود آن را رد كرده‌است! و ضمناً نقدی كه نیچه بر خردگرایی وارد می‌كند، بیشتر به اعتمادی است كه به این خرد دارند: آنجا كه هگل ادعا مي‌كند:« هر چه واقعی‌است عقلانی‌است و هر چه عقلانی‌است واقعی» مسلم است كه این ادعایی توخالی بیش نیست.

 

 

۶)      «او فیلسوفی‌است یكسره بدبین كه با نظرات شگفت‌انگیز خود كمابیش در برابر همه‌ی قواعد اخلاقی به‌پا می‌خیزد و وحشیانه به دین و هرگونه پای‌بندی مذهبی می‌تازد.»

 

الف)       اگر نظرات كسی تازه است لزوماً شگفت‌انگیر نیست. ضمناً اگر قرار بود كسی بدعت‌های شگفت‌انگیز نگذارد كه الان فلسفه‌ای وجود نداشت! 

 

ب)        زرتشت-زرتشت واقعی- اولین كسی بود كه نظام اخلاقی دوگانه را بنا نهاد كه تا به حال هم پابرجا مانده‌است. هر چیز یا نیك است یا بد. بنیاد جهان به باور زرتشت، بر همین اصل است و دنیا هم بر همین اساس پیش می‌رود و به پایان می‌رسد و نیچه بر این باور می‌شورد، با نیك و بد به مخالفت برمی‌خیزد و انسان را به «فراسوی نیك و بد» فرامی‌خواند. به باور نیچه، اخلاق دوآلیستی یونانی-مسیحی، شالوده‌ی سقوط است به «قابل تحقیرترین انسان»، پس نیچه به ویرانی آن می‌ایستد. بنای اخلاق سنتی یونانی-مسیحی را واژگون می‌كند و اخلاق جدیدی را پایه می‌نهد.اخلاقی كه در عصر «مر گ خدا» باید وجود داشته باشد. اخلاقی كه هرگز ارتباطی با راحت‌طلبی‌های غیر اخلاقی-اخلاق سنتی- ندارد. زرتشت به این علت از مرگ خدا خشنود است كه این واقعه، سازندگی‌های نو را امكان‌پذیر می‌كند.

نیچه، بر خلاف آنچه اغلب می‌گویند، فیلسوفی ضد اخلاق نیست، كه بزرگ‌ترین فیلسوف اخلاق است!

 

ج)         استفاده از عبارتی مثل وحشیانه در نقد فیلسوفی بزرگ همچون نیچه، به نظرم نه اخلاقی‌است-همان اخلاقی كه استاد از آن دم‌ می‌زند!- و نه به جا كه وحشی‌گری در عمل است و نه در نظر. كسی كه می‌خواهد در مورد چیزی دیگر نظر بدهد نباید با پیش‌زمینه وارد بحث شود. اگر من مثلاً لیبرال‌ام و می‌خواهم فاشیسم را نقد كنم نباید با اندیشه‌ی لیبرال اقدام كنم. هر چند به نظرم چنین چیزی بیش از حد رویایی است، اما این مقاله دیگر شورش را در آورده‌است! تقریباً مطمئنم به این دلیل، «وحشیانه» به كار برده‌شده‌است كه نویسنده، دینداری متعصب است!

 

۷)   «نیچه منادی جنگ و خونریزی است» باز هم بدون منبع.

 

 

۸)   «از دید خودش كتابی به این قدرت پدید نیامده‌است» این جمله‌ی نیچه را دیده‌ام. اما نمی‌شد نویسنده‌ی مقاله، خود نیچه را به عنوان منبع ذكر می‌كرد؟ چرا به كتاب «ماجراهای جاودان در فلسفه»[كه تا به حال اثری از آن پیدا نكرده‌ام!]ارجاع می‌دهد؟

 

 

۹)   اصلی‌ترین منبع مقاله، همین كتاب كذایی است. كتابی كه نیچه را ادامه دهنده‌ی راه ماكیاولی خوانده‌است! به طرز اعجاب‌آوری با دیدن این قسمت غرق در خنده شدم!كتابی كه نظرات هیتلر و موسولینی را برگرفته از «چنین گفت زرتشت» می‌داند!

      بخشی هم كه در تأیید ادعای نویسنده آمده جالب است:«آن كه می‌خواهد صانع و سازنده باشد لازم است نخست ویران‌كننده باشد باید همه‌ی ارزش‌های دیرین را از میان بردارد.» به نظر شما، اغلب پیامبران و فیلسوفان، چنین كاری نكردند؟ پیامبر اسلام، فرهنگ جاهلی را زیر و رو نكرد؟ موسی، بنی‌اسرائیل را از نو نساخت؟ دكارت، سنگ بنای فلسفه را جابجا نكرد؟ كانت، تمامی فلسفه‌ی پیش از خود را نقض نكرد؟ ولتر...؟ ماركس...؟ و ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در 1:38 توسط سهیل.