١)«دموكراسی روشی است معین برای رسیدن به اهداف نامعین».این جمله را می توان در مقالات گنجی به فراوانی یافت.
٢)دموكراسی تكنولوژی انتخاب حاكمان است(در یك تعریف)یا روش برخورد و رفتار در همهی زمینهها(در تعریفی دیگر)چیزی كه مسلم است،این است كه نتیجه ای كه از دموكراسی بیرون میآید،میتواند چندان مطلوب نباشد؛هرچند هیچ روش دیگری هم نیست كه تا این اندازه مطلوبیت داشته باشد.
٣)از بدیهیات است كه در یك جامعهی غیرپوپولیستی و تا حدودی مدرن شده،این طرز تفكر است كه انتخاب می شود نه اشخاص.در واقع،این كه نامزد A چه شعارهایی می دهد مهم نیست.مهم طرز تفكر و پیشینهی آن نامزد است.
٤)به بیان دیگر،دموكراسی روشی است برای انتخاب ایدئولوژی حاكم برای مدت معین.این ایدئولوژی می تواند چپ باشد یا راست،دینی باشد یا غیر دینی و ...
٥)بازگردیم به گنجی.جان را در راه رسیدن به دموكراسی خرج می كند.نه تنها گنجی،كه بسیار دیگران هم سنخ او.آیا این دموركاسی را با خطر مواجه نمی كند؟
٦)ایدئولوژی بنا به تعریف داریوش آشوری در دانشنامه ی سیاسی اش،طرحی آرمانی از جامعه تهیه می كند و پیروان خود را به مبارزه برای رسیدن به آن فرا می خواند.دقیقاً كاری كه گنجی در مانیفست جمهوریخواهی انجام می دهد.ابتدا طرح آرمانی حكومتی كاملاً مبتنی بر دموكراسی را بنا می نهد و سپس مردم را به هزینه دادن برای آن فرا می خواند.به عبارتی بهتر،از دموكراسی ایدئولوژی می سازد.
٧)گنجی بی شك از شریعتی تأثیر بسیاری پذیرفته است.شریعتی از اسلام ایدئولوژی ساخت و هوادارانش را به پیكار با پهلوی دوم تشویق كرد،گنجی هم با ایدئولوژی كردن دموكراسی،مردم را به مبارزه با نظام جمهوری اسلامی-یا آن طور كه گنجی محدودش میكند،آیت الله خامنهای-دعوت می كند.
٨)گنجی و شریعتی یك تفاوت اساسی نیز با هم دارند.یكی با ایدئولوژی اسلام به جنگ دموكراسی رفت و از آن دموكراسی متعهد بیرون كشید.دیگری،با ایدئولوژی دموكراسی به نبرد اسلام می رود و دموكراسی ناب را برتر می شمرد.
٩)فرض محال،محال نیست.فرض می كنیم كه جمهوری اسلامی از بین رفته و حكومت سراسر دموكراسی گنجی جای آن را گرفته است. گنجی و افرادی با طرز تفكر او كه چیزی بالاتر و برتر از دموكراسی نمی یابند،به آرمان خود دست یافته اند.به اولین انتخابات می رسیم.سلطنت طلبان،مجاهدین خلق، ماركسیستها،بنیادگرایان اسلامی و افرادی نظیر مهدی كروبی-كه به دموكراسی سكولار معتقد نیستند-برای شركت در انتخابات كاندیدا می شوند.مسلم است كه هر كدام این گروه ها در صورت رسیدن به قدرت،دموكراسی را به نابودی خواهند كشاند.آیا حاكمان جدید،اجازه فعالیت به هیچیك این گروه ها را خواهند داد؟آیا كسانی كه ارزشی بالاتر از دموكراسی سراغ ندارند خواهند گذاشت مخالفان دموكراسی در سایه ی دموكراسی فعالیت كنند؟یا به روشی كاملاً دیكتاتورمآبانه فعالیت آنها را ممنوع خواهند كرد؟
١٠)كسی كه دموكراسی را آرمان خود محسوب میكند آیا خواهد توانست هر گونه مخالفت با دموكراسی را تحمل كند؟به نظر نمی رسد پاسخ این پرسش چیزی جز خیر باشد.نتیجه،مشخص است.مخالفان به شدت سركوب خواهند شد و این،یعنی نابودی دموكراسی.دموكراتها،به دست خود،اسباب نابودی دموكراسی را فراهم می آورند.
١١)زمانی با دوستی در باب دموكراسی بحث می كردیم.پرسش جالبی مطرح كرد:تا كنون بخش اعظم تلاش فلاسفه ی سیاسی بر روی ساختن جمهوری،صرف شده است؛از افلاطون تا فارابی و از ابن باجه تا ماركس و مطلوب ترین شكل ساخته شده،چیزی نبوده است جز دموكراسی.حال فرض كنیم در زمان حكومت دموكراسی،اندیشمندی موفق به اختراع جمهوری بشود.آیا حكومت دموكرات وقت،حاضر است از خود سلب قدرت كرده و در یك اقدام دموكرات منشانه،حكومت را به جمهوری پیش گفته تغییر دهد؟پاسخی ندادم.اندكی بعد،خود او جواب داد:«اگر دموكراسی بدل به یك ایدئولوژی شده باشد،به هیچ وجه»