تبليغاتX
دوران نو
توضیح ضروری: این یادداشت، بیشتر یک طرح مقدماتی از یک تحقیق گسترده‌است تا یک یادداشت. احتمالاً‌ بعضی از قسمت‌هایش را بعداً‌ کامل‌تر می‌کنم.

رویای ما به سر اومده حالم بده ، حالم بده

 

این بار، احتمالاً بر خلاف بسیاری از دوستان و آشنایان و همراهان، از ردصلاحیت عمده‌ی کاندیداهای اصلاح‌طلب و اعتماد ملی خوشحال‌ام. دلیل‌اش هم چندان عجیب و غریب نیست. این اتفاق؛ می‌تواند نتایج مثبتی برای اصلاح‌طلبان داشته‌باشد همین که جلوی اختلافات وحشتناک بین گروه‌های مختلف را در مجلس می‌گیرد، خودش مایه‌ي مسرت است! بر فرض که همه هم تأیید می‌شدند و اکثریت هم انتخاب، چه می‌شد؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 1:1 |
امروز-اگر اشتباه نکنم- روز تولد فرهاد مهراد است،‌ بهترین خواننده‌ای که می‌شناسم.
این، متن یادداشتی است که دو سالی پیش از این، برای نشریه‌ی دانشجویی‌ای نوشتم که هیچ‌گاه متولد نشد. حالا که نگاه‌اش می‌کنم بعضی جاها را بسیار دوست دارم و بعضی جاها را اصلاً، دلم می‌خواهد عوض کنم. آخرش را دوست دارم شکل دیگری تمام کنم، اما به احترام همان نشریه‌ی مرحوم، که همه‌ی عشق و شورمان بود، دست نخورده، اینجا می‌گذارم‌اش:
-------------------------------------------

لا لا لا لا سی دو سی سی سی سی لا سل لا لا لا لا سی دو سی

یه شب مهتاب....... ماه میاد تو خواب.......منو می بره.......کوچه به کوچه

و ترانه،می بردت «از بامهای سحرخیزی پلک،تا نارنجزاران خورشید»تا آن روزها که «آدم بزرگها و زاغها،این سان فراوان نبودند»آن روزها که «غم بود،اما کم بود»

و در همان روزهای کم غم بود که اسطوره،وارد شد.با پیراهن و پیانویی سیاه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 16:0 |

باید بخوانم. خیلی بیشتر از اینها باید داشته‌باشم. فعلاً همین‌جورکتره‌ای- یا به قول کسانی که فیزیک خوانده‌اند- براونی(حرکت اتم‌های گاز که یادتان هست؟!) می‌خوانیم ببینیم چه می‌شود.

اول-تجربه‌ی مدرنیته، مارشال برمن

دوم-اسطوره‌ی چارچوب، کارل پوپر

سوم-خاطرات ظلمت، بابک احمدی

چهارم-مسائل سیاسی اقتصادی جهان سوم، احمد ساعی(!)

پنجم-چندجهانی‌شدن، ساموئل هانتینگتون و دیگران

ششم-گذار از مدرنیته، شاهرخ حقیقی

همان‌طور که مشخص است، هیچگونه ارتباط منطقی بین کتاب‌های فوق‌الذکر دیده نمی‌شود. از این لحظه تا پایان حداقل نیمی از این کتاب‌ها، علاوه بر وبلاگ، خودم هم در حالت تعطیل رسمی به سر خواهم برد. گفتم که فقط گفته‌باشم، یا کسی نگوید که لال‌ام.

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 23:9 |
...بزرگترین خطری که یک دولت را تهدید می‌کند چیست؟
...
انسان، طالب قدرت است و تابع ترس.
...
دولت‌های فاشیست، صد البته با همراهی دولت‌های مارکسیست، به خودی خود، نمودار تمامی قدرت‌ها و ضعف‌های یک دولت هستند.
...
آینده‌ی نزدیک، دولت فاشیست انگلستان

چند جمله از معرفی فیلمی که بیشتر از یک سال هست تصمیم دارم بنویسم‌اش! به قول دوستی، وقتی فهمید که بالاخره دارم می‌نویسم‌اش، می‌ترسم مثل ترجمه‌ی جامعه‌ی باز پوپر بشود که گویا 17-8 سالی طول کشید!
+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 2:4 |

1- امپریالیسم، نظریه‌ای بود که لنین، برای مقابله با دنیای لیبرال سر هم‌بندی کرد. امپریالیسم، به هیچ وجه، یک نظریه‌ی تئوریک نبود. صرفاً یک راهکار خوب برای تهییج مردم ضد آمریکا، و در نتیجه گرایش‌دادن‌شان به سمت شوروی بود. شوروی بود که به پشتوانه‌ی نظریه‌ی امپریالیسم، مانع این می‌شد که کشورها با آمریکا رابطه‌ی نزدیک برقرار کنند و در مسیری نه چندان برعکس، آنها را به سوی خود می‌خواند(در بعضی مواقع هم می‌کشید!) تغییر چندانی رخ نداده‌بود. اگر طبق نظریه، آمریکا دیگر کشورها را استثمار می‌کرد، حالا شوروی جای آن را گرفته‌بود: سوسیال امپریالیسم؛ شاگرد خلف لنین-مائو- جانشینان خلف لنین را خطاب کرده‌بود.

2- ایران هم مثل بسیاری از دیگر کشورها. نظریه به اینجا هم رسید و سریعاً فراگیر شد. دشمن شماره‌ی یک، از استبداد داخلی به قدرت خارجی تبدیل شد و هدف، از آزادی به استقلال. روشنفکران و دانشجویان-این پیشگامان عرصه‌ی پیکار!!!- همنوا با همزادان روسی‌شان، دشمن را در جایی ورای اقیانوس‌ها جستجو می‌کردند. استبداد همین بغل گوش‌شان بود اما مسئله اینجا بود که بلندگوی آن همزادان هم، همان جا بود!

3- تفاوتی ندارد. آزادی که نباشد استبداد داخلی و استبداد خارجی تفاوتی ندارد. اما لنین و لنینیست‌ها، برای آن که خود جای آمریکا را بگیرند-و در حالی که اعتقادی به ملی‌گرایی نداشتند- ملی‌گرایی را نزد مردمان کشورهای دیگر بزرگ کردند و استبداد خارجی-ترجمه‌ی آمریکا!- را هدف اصلی آنها قرار دادند. «وقتی آزادی نیست، مسئله‌ی اصلی ما استقلال نیست، و وقتی آزادی هست، اصلاً مسئله‌ای به اسم استقلال نیست»

4- رویداد 16 آذر سال 1332، بیشتر از آن که جنبه‌ی دانشجویی داشته‌باشد و عنوان روز دانشجو بگیرد، جنبه‌ی ضدامپریالیسمی دارد. سه دانشجو با گرایش‌های چپ و ملی در جریان اعتراض به حضور نیکسون آمریکایی -که تازه هنوز رییس‌جمهور هم نشده‌بود- کشته‌شدند و تعدادی دانشجو هم مورد ضرب و شتم قرار گرفتند یا دستگیر شدند. اما هدف چه بود؟ «حدیث کهنه‌ی استقلال» در جایی که استبداد آرام‌آرام در حال گسترش ریشه‌هایش بود.

5- 16 آذر نماد مناسبی برای روز دانشجو بودن نیست. نه تنها شهیدان 16 آذر، آن روز، هدف‌گیری اشتباهی داشتند، که امروز دیگر اثری از آن نظریه نیست. لنین و لنینیان(!) در همان تاریخی که وعده‌ی پیروزی‌شان را می‌داد مدفون شده‌اند. نمادهای دیگر هم به همت مخالفان آزادی، کم نداریم؛ بزرگ‌شان 18 تیر که هدف‌اش هم آزادی بود.

6- بدرود رفقا! دوران‌تان گذشت!

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:40 |
سلام.من مدیر حامی سافت و تولید كننده ویندوز هوشمند 3 هستم.
جناب عالی ابتدا این ویندوز رو تهیه كنید و بررسی كنید بعد راجع به آن نظر بدید.
خوبه بدونید این محصول تو نمایشگاه الكامپ 86 تهران كه همین چند روز پیش برگزار شد پر فروش ترین محصول نمایشگاه شناخته شد .
به فكر ارتقاء سطح فرهنگ اینترنت و كامپیوتر باشید نه تهمت زدن به تلاش دیگران.
یا حق
+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:39 |
نمی‌فهمم چرا هر وقت من تصمیم می‌گیرم بنویسم این مدلی می‌شود! حجم کار این 3-4 روز با حجم کار فواصل زمانی یک‌ماه برای من مساوی بود. امیدوارم زودتر تمام شود.
+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 23:46 |

توضیح: این نوشته، کاملاً شخصی است، دوست ندارید، بیخودی نخوانید!









باران می‌بارد.

باد خنکی می‌وزد.

در خیابان قدم می‌زنم.
...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 15:21 |
این خبر را ببینید. مانده‌ام اسمش را وقاحت بگذارم یا حماقت. انتظاری از رجانیوز نیست. گروهی که همه چیز را در سیاست می‌بیند نباید هم از بحث‌های مربوط به کامپیوتر بیشتر از بز(متأسفم که به بز توهین می‌کنم!) بفهمند. اما شرکت حامی‌سافت چه‌طور؟ همه‌ی اینها به کنار، یعنی مسئول فنی سایت رجانیوز هم چرت و پرت بودن خبر را درک نمی‌کند؟ سرویس‌پک ۳ برای ویندوز اکس‌پی با ظاهری شبیه به ویستا و با امکان تایپ نستعلیق؟!!!!!!!!!!!!!!!!

به کجا می‌رویم؟

نصب ويندوز XP با يک کليک

مدل جديد ويندوز XP به همراه نگارش (SP3) به بازار آمده است و به صورت هوشمند و بدون دخالت كاربر تنها با زدن يك كليد نصب مي‌شود.

تايپ مستقيم نستعليق در محيط Word و قابليت Updateشدن از ويژگي‌هاي اين ويندوز است.

از ديگر قابليت‌هاي اين ويندوز مي‌توان به نمايشگر تاريخ هجري شمسي و ارسال و دريافت فكس فارسي، دفترچه تلفن و ديكشنري دوطرفه هوشمند با بيش از 54هزار واژه اشاره كرد.

ويندوز هوشمند حامي سافت داراي 700 فونت فارسي و انگليسي طبقه‌بندي شده و ظاهري مشابه ويندوز ويستا است.امكانات دستيار هوشمند حامي سافت شامل بيش از 350 نرم‌افزار كاربردي با نصب هوشمند و سريال معتبر در 24 موضوع طبقه‌بندي شده (Full Version)، آموزش برنامه‌ها در محيط مجازي شبيه‌سازي شده و داراي AutoRun حرفه‌اي با محيط جذاب است.اين ويندوز كه توسط شركت حامي سافت در 5 سي‌دي اوريجينال نقره‌اي با قيمت 7هزار تومان به همراه نرم‌افزارهاي فتوشاپ CS3 10 با امكان تايپ فارسي مستقيم و مجموعه آفيس 2007 در بازار به فروش مي‌رسد

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 19:7 |
فردا افسانه تمام می‌شود. تمام‌اش می‌کنم: خوب یا بد.
+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 23:36 |
امشب کشف کردم که می‌شود از فیلم مزخرفی مثل «کلاهی برای باران» هم لذت برد! حتی می‌شود از صدای بلند سندی که «welcome to Abadan»!!!!! می‌خواند آن هم در ماشینی که راننده‌اش رانندگی بند نیست هم لذت برد!
بی‌خیال همه‌ی رسمیت‌ها و باوقار بودن و چرت و پرت‌های دیگر مثل این‌ها. پسر! زندگی را عشق است!

پ.ن: جدی نگیرید.
+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 0:21 |
به همین سادگی!
شاید هم نه، به نهایت سختی.
نمی‌دانم. چندان مهم نیست، شاید هم اصلاً. یکی بیشتر یا یکی کمتر، این یکی هم رفت.
بیست و یک سال پیش پسرک آمد، مثل همه با گریه. آرام آرام بزرگ شد، مثل خیلی‌ها با خنده. آرزوهایی پیدا کرد، خیال‌ها ساخت. تلاش‌هایی که کرد و شکست‌هایی که خورد.
آه، آرزوهای بزرگ! آه رویاهای شیرین! چه تلخ رفتند همه‌ی آرزوهایی که داشت. بچه که بود- چهارم دبستان- عاشق این بود که با کشتی به فیلیپین برود، آخر ماژلان را آنجا کشته‌بودند! اوج هیجان و تفریح. بالاتر که آمد دید نخیر! آرزو بی‌آرزو؛ خوشبخت باشد سیزیف نمی‌شود، همان که خدایانش محکوم به پوچی کرده‌بودند. مجاز و تخیل تقریباً همه‌ی جای خودشان را به واقعیت دادند. کاش می‌شد آرزو کند. کاش می‌توانست.
دوست داشت برود، از همان بچگی. همیشه دوست داشت برود. هنوز عاشق این است که برود. به کجا، مهم نیست. اینجا جایی نیست که دوست دارد. شاید هیچ جایی نباشد که دوست بدارد.
تنها بود، از همان بچگی. تا ده سالگی، نه، اما ده‌ساله که شد، بزرگترین الگویش، اسطوره‌اش از پیشش رفت؛ پدرش به جای دیگری منتقل شده‌بود و این جدایی-هر چند نصقه و نیمه- تا هنوز ادامه دارد. تنها ماند. «بازگشت بتمن» را دید. عاشق تیم برتون شد. قهرمان‌ها و ضدقهرمانان تنها. بتمن، زن گربه‌ای،‌پنگوئن، همه و همه، تنهای تنها.
وارد دانشگاه شد، فرقی نکرد. چند تن زندانی با هم، ولی تنها. عاشق م.امید نومید شد: شهریار شهر سنگستان، باغ بی‌برگی، به «تو» رسید، شاید پایان تنهایی‌اش باشد، ولی «تو» «ما» نشد. ناامید شد، شاید بدتر از م.امید. امید گفته بود: «بیا ره توشه برداریم...» پسرک این را هم نمی‌گفت. «آینه می‌گفت تو همونی که یه روز/ می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری» آینه راست می‌گفت. اما این آینه بود که عوض می‌شد نه پسرک! آینه را شکست.
***
پسرک همچنان عاشق رفتن است، اما مثل گون، ساکن و ناتوان از رفتن: «چه امیدی؟ به خدا حیف امید!». هنوز تنهاست، مثل همان بتمن دوست‌داشتنی‌اش. اما با همه‌ی اینها...
.
.
.
.
پسرک هنوز دوست دارد نفس بکشد
«زندگی» کند
بخندد
دوست بدارد
دوست داشته‌شود
ببیند
لذت ببرد
و امید ببندد: آینده‌ی تاریک و مبهم را هنوز از اکنون آشکارا سرد و گرفته‌ی خودم بیشتر دوست می‌دارم.
زنده‌باد زندگی، حتی اگر بزرگترین هدفش مردن باشد.
**************************************
پ.ن: در همین هفته، تمامی فعالیت‌های سیاسی‌ام را کنار می‌گذارم. می‌چسبم به همان IT و بحث‌های اندیشه‌ی مورد علاقه‌ام.
پ.پ.ن: چه‌قدر دوست داشتم یادداشت را ادامه بدهم با دلتنگی‌ها، خاطره‌ها، یادها، تنهایی‌ها، نمی‌نویسم به امید اینکه دیگر هرگز دوست نداشته‌باشم بنویسم.
پ.پ.پ.ن: خدا کند که بیایی.
پ.پ.پ.پ.ن: منتظر موقعیتی بودم تا دوباره دست به کی‌بورد شوم. برای چندمین بار است که تصمیم می‌گیرم دوباره شروع کنم به مداوم نوشتن. امیدوارم این بار بشود. دو- سه تا معرفی فیلم را برای شروع در نظر دارم: V for Vendetta، Good shepherd را باید حتماً بنویسم. آهای کسانی که با من در ارتباط‌ید! آن قدر بکوبید توی سرم تا دوباره بنویسم!

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 1:27 |
لامصب هر چی زور می‌زنم نمیاد
+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 14:27 |
دلم نمی‌خواهد به ایران-کره حتی فکر کنم. خنده‌دار است بازی باخت-باخت آخر!

یک طرف تضمین حضور دراز مدت امیر قلعه‌نویی در فوتبال ایران است و یک طرف حذف و بعد از آن سقوط آزادی که همیشه فوتبال ایران بعد از شکست‌ها داشته‌است.

اصلاً نمی‌شود انتخاب کرد. هر کدام‌شان برای فوتبال ایران یک شکست بزرگ است.

پ.ن: یکی نیست به این ابله بگوید چرا همیشه با چهار دفاعه شروع می‌کنی بعد که دیدی اینکاره نیستی سه دفاعه می‌چینی. آن همه اعصاب‌مان را در استقلال درب و داغان کرد، حالا باید اینجا هم تحملش کنیم.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 13:52 |

«دلم از مرگ بیزار است

که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است»

سیاوش کسرایی، منظومه‌ی آرش کمان‌گیر

-------------------------------------------------

کاش «ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است» توی شعر نبود.

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 1:41 |
استاد گند بالا آورده اند. به قبر پدرشان خندیده اند.

برداشته اند نمره های پایان ترم را با فرمولی که از یک جای بدی شان در آورده اند تبدیل کرده اند به نمره های نهایی.

پروژه ها را تحویل نگرفته اند و نمره های ۷ تا ۱۰ پایان ترم را که از ۱۰ بود تبدیل کرده اند به ۱۲ تا ۲۰ از ۲۰.

گفته اند پروژه ها را ۱۸ام بیاورید آن وقت ۱۷ام نمره رد کرده اند. حیف آن همه جانی که کندم تا پروژه ات درست شد استاد.

پیشنهاد می کنم سال بعد منت نگذارید و یک ترم بعد درس بدهید. همین امسال بازنشسته شوید.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 22:7 |
 .......«ما با جنگ مخالفیم». «جنگ بد است»(!) «جنگ را متوقف کنید». بعد از یک محاسبه‌ی ساده بگویید چند بار جملاتی نظیر اینها شنیده یا خوانده یا حتی نوشته‌اید؟.......

.....روشی که چنین هدفی را در دسترس قرار می‌دهد معمولاً چیزی نیست جز آرمان‌خواهی‌های بی‌سر و ته و سر دادن شعارهای رادیکال........

.......در یک نگاه کلی و با مقدار قابل قبولی اغماض می‌شود ادعا کرد دو نوع نگاه به پدیده‌ی سیاست وجود دارد: نگاه واقعی که بنیان‌اش تفکر علمی است و نگاه آرمانی که بر رویا بنیاد می‌شود........

......... جنگ، جنگ است. به باورم، هیچ توصیفی بهتری از جنگ نمی‌توان ارائه کرد. به عنوان بخشی از سیاست، جنگ هم صرفاً بر پایه‌ی منافع دو یا چند طرف شرکت‌کننده به پیش می‌رود. صحبت از پایمال شدن حقوق بشر، چیزی است نزدیک به بلاهت........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 3:26 |

این چند روز، چند بار در مورد امکان تقلب در کارت‌های سوخت از من پرسیده‌اند و خوب، من هم با اندک تخصصی که در این زمینه دارم در حد توانم پاسخگویشان بوده‌ام. وقتی دیدم مهدی محسنی هم در این باره نوشته، به نظرم آمد که اینجا هم در موردش بنویسم.

..............در تجارت الکترونیک در مبحث روش‌های پرداخت الکترونیک، با انواع کارت‌های پرداخت آشنا می‌شویم. یدیهی‌است کارت‌هایی مثل کارت‌های ارزش‌دار-مانند کارت تلفن- که موجودی مشخصی دارند و قابل شارژ هم نیستند بررسی نمی‌شوند. تک‌تک حالات را بررسی می‌کنم تا به این نتیجه برسم: امکان تقلب در کارت سوخت به این شکل، وجود ندارد.

..............کارت‌های سوخت قطعاً هوشمند هستند. اصلاً امکان غیرهوشمند بودن‌شان صفر مطلق است!..............

..............به این ترتیب برای تقلب در این کار یا باید پایگاه داده‌ی مرکزی را تغییر داد تا رکورد جدیدی ایجاد شود و سپس با استفاده از کارت سوخت مربوط به آن رکورد(که آن هم با تقلب ساخته می‌شود!) از 100 لیتر سهمیه‌ی اضافه استفاده کرد، یا اینکه کارتی ساخت که از سهمیه‌ی دیگران استفاده می‌کند..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 19:30 |

دارم آلبوم «فرار از تاریکی» گروه آوای مردمی را گوش می‌دهم؛ شعر افسانه‌ی ناتمام. بد جور خوشم آمد.

فرهاد دلشکسته

چنگش ز هم گسسته

بر سنگ نقش شیرین

از درد جان گزایش

هیهات اگر نشانی

مانده ست درسرایی

فرهاد خامشی را

بیگانگی ست با تو

دستت چکامه خیز است

نامت حماسه انگیز

برخیز

شیرین نمرده فرهاد

نیرنگ بود و تزویر

زان تاج صخره ی پست

عشقت بلندبادا

شیرین در انتظار است

با کاروانی از شور

در سخت راه بیستون

آید تو را به دیدار

فرهاد دل قوی دار

فرهاد مردم از رنج

نتوانست که دیدن

اینسان غمین و خاموش

مفتون و سرد و مدهوش

فرهاد رفتی از یاد

زین روزگار فریاد

نقشت هنوز بر راه

بیرنگ.خمیده چون ماه

(بازآي)

فرهاد تیشه بردار

افسانه نا تمام است

با خون خویش بنگار

زین شکوه های خونبار

................................

چندبار تیشه را برداشته‌ام. آیا افسانه را تمام کنم؟

فرهاد با صدای تلخ و محزونش می‌خواند. صدایش چه‌قدر به گوشم زیبا می‌آید. گویی احساس مرا می‌خواند:

امروز در این شهر چو من یاری نی                                   آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار، بدو رایم نی                                       وان کس که بدو رای خریدارم نی

خسته‌ام. این را چند نفری هستند که می‌دانند.

خیلی خسته‌ام و بدتر از آن ناامید. این را علی دوست داشتنی‌ام هم نمی‌داند. این را، فقط یک نفر می‌داند.

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 21:43 |
بعد از چند ماه تفکر و تعمق، امروز به این نتیجه‌ی لذت‌بخش رسیدم که ایران بعد از انقلاب اسلامی تنها سه رییس مجلس و پنج رییس جمهور داشته‌است. ریاست مجلس در دوره‌های اول تا چهارم و دوره‌ی ششم بر عهده‌ی شیخ مهدی خاتمی بهرمانی بوده، در دوره‌ی ششم آقای ناطق نوری به این پست دست پیدا کرده و دوره‌ی هفتمی‌ها هم که به ریاست آقای حدادعادل رأی دادند.

ضمناً از سال ۶۸ تا سال سال ۸۴ رییس جمهور ایران عوض نشده که مشخص است چه کسی بوده و بنابراین در طول سال‌های ۶۸ تا ۷۴، ‌رییس جمهور به طور همزمان ریاست مجلس را هم بر عهده داشته‌است که این امر با اصل مترقی تفکیک قوا ناسازگار است!


وقتی هیأت دولت جدید، دولت‌های ۱۶ سال گذشته را باعث بدبختی کشور می‌دانند و اصلاح‌طلبان از ۱۶ سال گذشته به عنوان دوران اصلاحات یاد می‌کنند و وقتی این مقاله در روزنامه‌ی شرق چاپ می‌شود، آیا می‌شود شک کرد که این ۱۶ سال نه دو جزء منفک که یک کل واحد هستند؟!

جالب است که مقاله اشاره می‌کند به حمایت‌های همیشگی سه رأس مثلث از هم. کسی نامه‌ی کروبی به هاشمی بعد از اعلام حضور او در انتخابات را دارد؟!

به محض فارغ شدن از امتحانات پایان ترم، بیشتر در این باره خواهم‌نوشت؛اینجا.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:22 |

...با وجود اینکه دولت‌ها نقش بسیار عمده‌ای در پرورش ناسیونالیسم بازی کردند، اما این تنها دولت‌ها و طبقه‌ی سیاسی نبودند که باعث گرایش هر چه بیشتر به احساسات ملی‌گرایانه شدند. این دولت ایران بود که دولت آمریکا را عامل همه‌ی مشکلات ایران و ایرانیان نشان داد و باعث جهت‌گیری افکار عمومی به سوی دشمنی به نام آمریکا، احساس یگانگی در مقابل بیگانه و در نتیجه تقویت حس ملی‌گرایی مردم ایران شد، اما در حقیقت، دیگرانی در پس پرده بودند: روشنفکران!

 

...چون بیگانه دشمن است، شکایت کجا برم؟ لاجرم هموطن که دوست است!

 

... می‌پرسد اگر به گذشته پرغرورمان دل‌خوش نباشیم چه بکنیم؟!

...دل خوشی به گذشته‌ی پرغرور. گذشته‌ای که امروز دیگر چندان اهمیتی ندارد.

 ...ملت، با باور به ارث‌بری خود از شکوه غالباً خیالی گذشته‌ی سرزمین‌شان، ملی‌گرایی را در خود تحریک می‌کند.

 

...تا اینجا بیشتر به گذشته پرداخته‌ام؛ اما اکنون. جهانی‌شدن، شاید بزرگترین باور عصر ما باشد. این جهانی‌شدن بود که راه را برای عبور از جنگ سرد باز کرد.  

... ناسیونالیسم قومی، در برابر ناسیونالیسم کشوری. ناسیونالیسم، یک پدیده‌ی خود متناقض است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:44 |
یکی از نوادگان کورش کبیر که منشور حقوق بشر کورش را به طور کامل در مورد من رعایت کرده است(کامنت جدید برای پست ۳۰۰):

 

آخه بی سواد تو با اون دهنه نجست چطور به خودت اجازه میدی بگی ایران بگی کوروش و راجبشون نظر بدی برو دهنتو آب بکش ابله بی هویت عرب پرست بدبخت ملخ خور تو اصلا میدونی اولین منشور حقوق بشر جهان مال کوروش کبیره کودن میدونی همین الان متنش در سازمان ملل نصب شده اونم از کی تا حالا تو خودت خبر نداری که حاصل تجاوز عربهای وحشی به اجدادت در 1400 سال پیش هستی تو ایرانی نیستی بلکه یک عرب بی هویتی

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 21:51 |

انسان شناسی هابزی- که به باورم واقع‌گرایانه‌ترین انسان‌شناسی‌است که در دسترس داریم- شاید بهترین دلیل رد ملی‌گرایی باشد. انسان‌ها به صورت طبیعی میل به قدرت دارند پس در وضع طبیعی به سمت قتل و غارت همدیگر خواهند رفت. آنها سعی می‌کنند دیگران را تحت سلطه خود در آورند و اگر چنین چیزی امکان‌پذیر نشد چاره را در حذف طرف مقابل می‌بینند. از همین است که هابز، لزوم پدیدآمدن یک لویاتان به عنوان عامل حفظ امنیت انسان‌ها، که حالا نام جامعه را بر خود می‌گیرند را نتیجه می‌گیرد.

شخص، می‌داند که دیگران میل به غارت او دارند1. یک دوگانه شکل می‌گیرد،...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 و ساعت 1:33 |

آغاز عصر مدرن، پایان راه بسیاری از نماد( وشاید هم نمود)های دوران کهنه بود. جمود، تعصب، تقدس و دیگر امثال‌شان، قرار نبود جایی در دنیای جدید داشته‌باشند؛ دنیایی که بر خلاف دنیای تاریخ‌ساخته‌ی گذشته توسط انسان ساخته می‌شد و «عقل» جای آسمان و نداهای غیبی‌اش را می‌گرفت.


مدرنیته با تهاجم لوتر به بنیادهای فکر( یا احساسات) مذهبی شروع شد و شاید اشکالش هم همین بود! خشونت و بهشت‌انگاری1 از همان ابتدا به دنیای جدید گام نهادند.


یکی از نخستین نمود(و شاید هم نماد)های دنیای کهن که جایی در دنیای جدید نداشت، امپراتوری بود. در هم شکستن امپراتوری روم شرقی و از بین رفتن امپراتوری مقدس روم- که البته وجود خارجی نداشت!- از اولین نشانه‌های آغاز این عصر و ورود به این دنیا بود.


امپراتوری‌ها، یکی یکی به زباله‌دانی تاریخ پیوستند. حتی در آمریکا، که لقب «دنیای جدید» گرفته‌بود، امپراتوری‌های بزرگ مایا و آزتک از صحنه‌ی روزگار محو شدند و بدیهی‌است، سرزمین‌هایی نظیر روسیه و عثمانی2 که تا اوایل قرن بیستم شکل حکومت امپراتوری داشتند، هنوز در دوران باستان به سر می‌بردند!3



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 21:32 |

استقلال مثل لیبرال هاست. افتضاح بازی می کند اما سر آخر موفق می شود. معمولاً هم جلوی حریفان قدرتمند کم می آورد. اما راهش را آرام آرام تا آخر فصل ادامه می دهد و بر صدر جای می گیرد.

پرسپولیس هم مثل مارکسیست هاست. کلی سر و صدا می کند و کلی امکانات در اختیار دارد.همیشه هم ادعایش گوش فلک را پر می کند! پایش بیفتد از به کار بردن خشونت در مقیاس وسیع هم ابایی ندارد. بعد از نتیجه نگرفتن هم از زمین و زمان ایراد می گیرد و توهم توطئه اش را به همه ثابت می کند! اما هیچ وقت نتیجه نمی گیرد.

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 22:0 |
در کامنت حسام که تقریباً موافقش هستم معنای «بورژوازی پلشت بریده از وطن» را نمی فهمم. نه بورژوازی خود به خود پلشت است و نه بریدگی از وطن با توجه به بنیان های تفکری کامنت گذار می تواند عامل پلشتی باشد!

سامان خان! مگر هوای ایران یا گیاهانی که در این خاک روییده اند چه تفاوتی با هوا و گیاهان روییده در دیگر خاک ها دارد؟! بر فرض هوای عراق از هوای اینجا وحشی تر است؟! هوای اینجا از هوای یونان متمدن تر است؟! خاک افغانستان از خاک اینجا عقب افتاده تر است؟!

اگر هخامنشیانی نبودند-و بر فرض صحت حرف شما ایرانی نبود- چه اتفاق خاصی می افتاد؟! ایران بخشی از دیگر کشور یا کشورهای امروزین می بود. احتمالاً تقسیم بندی های سیاسی امروزین هم تغییرات وسیعی می کردند. خب چه اتفاق خاصی می افتاد؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 20:24 |
......عاشق این بحث نیچه‌ام(حیف که یادم نیست از چه کتابی‌است):
«دو گونه اندیشه جو انسانی را به خطر می‌اندازد...از جمله تصورات قسم اول، دلمشغولی جامعه‌ای منحط به گذشته‌ی قهرمانی خویش است»......

......به جای آویزان‌شدن به «اکنون» که از قافله جا نمانیم (البته اگر آن‌قدر از دسترس‌مان دور نشده‌باشد که نتوانیم!) خودمان را چسبانده‌ایم به گذشته؛ شاید هم برعکس، گذشته را چسبانده‌ایم به خودمان؛ گذشته‌ی پرافتخار این سرزمین اهورایی!......

......ایران و یونان، تقریباً‌ همزمان پدید آمدند و رشد کردند. امپراتوری ایران و شهر-دولت‌های یونان هر دو به نابودی رسیدند اما چه از این ماند و چه از آن؟......

......چیزی که امروز به نام فرهنگ ایرانی شناخته می‌شود زمین تا آسمان با تمدن ایرانی که این روزها زیاد از آن دم زده‌می‌شود تفاوت دارد. هیچ تناسبی با آن ندارد......

......تنها هنگامی اعتراض به این فیلم برایم قابل‌قبول خواهد بود که انتقاد کننده این باور را داشته‌باشد که از این فیلم در جهت مقاصد سیاسی استفاده می‌شود......
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 2:9 |

می‌خواستم اینجا را ببندم و سفر کنم به جایی دیگر. فعلاً‌ درگیر قالبش هستم. امیدوارم هر چه زودتر کارش تمام شود. کلی برنامه برای ارتقا دارم!

1-       اینجا وبلاگ «من» است. بیشتر از اینکه اینجا، وبلاگ باشد، جایی برای «من» است؛ «من».

2-       وبلاگ یک رسانه است. یک رسانه حدفاصل رسانه‌های عمومی و خصوصی. چیزی بین نشریه و گفتار. در نشریه که مقاله می‌نویسم نظراتم را با عموم در میان می‌گذارم و وقتی از گفتار استفاده می‌کنم معمولاً‌ مخاطبم یک شخص «غیر عمومی» است. کمتر پیش می‌آید که از گفتار؛ برای ارتباط با عموم استفاده کنم.

3-       وقتی اعتقاد دارم وبلاگ نه کاملاً‌خصوصی است و نه  کاملاً عمومی، نه از آن بهر‌برداری کاملاً ‌خصوصی می‌کنم مثل وبلاگ‌هایی که اتفاقاً کم هم نیستند و عنوان و محتواشان چیزی در این مایه‌هاست : «فقط برای تو حلیمه» یا مثلاً‌ «نگاه عاشقانه تو وقتی بر من می‌افتد...»؛ و نه از آن بهره‌برداری کاملاً‌عمومی می‌کنم مثل وبلاگ‌هایی که ارتباطی به حوزه خصوصی بلاگرشان ندارند و تنها و تنها در حیطه‌ی مثلاً‌ اندیشه‌های بسیار والای  نویسنده‌شان سیر می‌کنند. مثالش هم در لینک‌های همین وبلاگ موجود است.

4-       زمانی که «دوران نو» خصوصی می‌شود حتماً لازم نیست انتقال دهنده‌ي پیام من به شخص خاصی شود. تا حالا در کوه یا هر نقطه‌ی دیگری از طبیعت فریاد کشیده‌اید؟ این فریاد قرار است پیامی را به مخاطبی منتقل کند؟! نشده‌است زیر لب گله و شکایت کنید؟ آیا این گلایه پیامی‌است برای مخاطب؟

5-       شاید اصلی‌ترین دلیلی که باعث شد دوباره در « دوران نو» بنویسم کامنتی بود که یکی به نام « مجتبی» گذاشته‌بود:

«کار خوبی می کنی.چون وبلاگت هیچ ربطی به حتی خودت یعنی مطالعاتت و عقایدت ندارد.من نمی دانم این گونه نوشتن های کسالت بار به چه دردی می خورد؟یعنی چی که دیشب چیکار می کردی؟یا خانه ات در حکیم نظامی ست.معنی ناظر سیاسی بودن همینه؟نکند شما به صورت پاره وقت سیاسی هستی؟بگذارید هو کردن رییس جمهور هم بر کارنامه پربار حقارت های این ملت اضافه شود»

 اگر نظرتان این است که وبلاگ هیچ ربطی به خودم ندارد؛ اشکال از وبلاگ نیست؛ اشکال از شناختی‌است که شما از من پیدا کرده‌اید. اگر نوشته‌هایم برای شما کسالت‌بار هستند میتوانید آنها را نخوانید؛ کسی مجبورتان نکرده‌است. کی ادعا کرده‌ام ناظر سیاسی هستم؟ علاقه‌مند به سیاست هستم و کارهایی هم کرده‌ام. اما اینکه تمام وقت خودم را به سیاست اختصاص دهم و هیچ کاری جز آن پیشه نکنم... عمراً!

6-مجتبی جان- که نمی‌شناسمت- اگر فکر می‌کنید جواب تندی به شما داده‌شده‌است و تصمیم به پیگیری نکردن این وبلاگ دارید کاملاً‌ شما را تحسین می‌کنم. امیدوارم دیگر گذرتان به اینجا نیفتد. سهیل واقعی همین است. اگر نمی‌شناسیدش، مشکل از خودتان است.

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 1:3 |
آمدم بگویم خداحافظ.همین.

با این وضعیت نه می خواهم و نه اصلاْ می توانم چیزی بنویسم. به درک که اینجا را دوست دارم. به درک که از نوشتن و دیدن نظر دیگران لذت می برم. به درک. نهایتاً یک هفته بعد هم کلاً اینجا را پاک می کنم.همین.

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 22:34 |
شاید امشب بتوانم کمی راحت تر بخوابم. هفته هاست که رنگ آرامش را ندیده ام؛ دو روز راحت و آزاد باشم بدون هیچ دغدغه و تشویشی. انتخابات تمام نشده، مشکلات یک دوست خوب شروع شد و هنوز در این یکی مانده، پروژه های دانشگاه که یک به یک آوار می شوند روی سرت. شب بیداری های متوالی برای انجام تکالیفی که می دانی نه به دردی می خورد و نه استاد حتی نگاهی به آن می اندازد؛ وجبی است! اوجش هم دیگر دیشب بود یا بهتر، بامداد سه شنبه. از ساعت ۸ شب تا ساعت ۵/۳ صبح زل زده باشی به مانیتور. خب معلوم است فردا دم و دقیقه سرت گیج می رود و چیز خاصی از حرف های این و آن نفهمی!

بروم. بروم با خیال راحت بخوابم. پروژه ها فعلاْ تمام شدند- البته تا هفته دیگر که بعدی شروع می شود!

بروم.

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 23:44 |