این، متن یادداشتی است که دو سالی پیش از این، برای نشریهی دانشجوییای نوشتم که هیچگاه متولد نشد. حالا که نگاهاش میکنم بعضی جاها را بسیار دوست دارم و بعضی جاها را اصلاً، دلم میخواهد عوض کنم. آخرش را دوست دارم شکل دیگری تمام کنم، اما به احترام همان نشریهی مرحوم، که همهی عشق و شورمان بود، دست نخورده، اینجا میگذارماش:
-------------------------------------------
لا لا لا لا سی دو سی سی سی سی لا سل لا لا لا لا سی دو سی
یه شب مهتاب....... ماه میاد تو خواب.......منو می بره.......کوچه
به کوچه
و ترانه،می بردت «از بامهای سحرخیزی پلک،تا نارنجزاران
خورشید»تا آن روزها که «آدم بزرگها و زاغها،این سان فراوان نبودند»آن روزها که «غم
بود،اما کم بود»
و در همان روزهای کم غم بود که اسطوره،وارد شد.با پیراهن و پیانویی سیاه.
ادامه مطلب