امشب کشف کردم که میشود از فیلم مزخرفی مثل «کلاهی برای باران» هم لذت برد! حتی میشود از صدای بلند سندی که «welcome to Abadan»!!!!! میخواند آن هم در ماشینی که رانندهاش رانندگی بند نیست هم لذت برد!
بیخیال همهی رسمیتها و باوقار بودن و چرت و پرتهای دیگر مثل اینها. پسر! زندگی را عشق است!
پ.ن: جدی نگیرید.
+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت
0:21 |
به همین سادگی!
شاید هم نه، به نهایت سختی.
نمیدانم. چندان مهم نیست، شاید هم اصلاً. یکی بیشتر یا یکی کمتر، این یکی هم رفت.
بیست و یک سال پیش پسرک آمد، مثل همه با گریه. آرام آرام بزرگ شد، مثل خیلیها با خنده. آرزوهایی پیدا کرد، خیالها ساخت. تلاشهایی که کرد و شکستهایی که خورد.
آه، آرزوهای بزرگ! آه رویاهای شیرین! چه تلخ رفتند همهی آرزوهایی که داشت. بچه که بود- چهارم دبستان- عاشق این بود که با کشتی به فیلیپین برود، آخر ماژلان را آنجا کشتهبودند! اوج هیجان و تفریح. بالاتر که آمد دید نخیر! آرزو بیآرزو؛ خوشبخت باشد سیزیف نمیشود، همان که خدایانش محکوم به پوچی کردهبودند. مجاز و تخیل تقریباً همهی جای خودشان را به واقعیت دادند. کاش میشد آرزو کند. کاش میتوانست.
دوست داشت برود، از همان بچگی. همیشه دوست داشت برود. هنوز عاشق این است که برود. به کجا، مهم نیست. اینجا جایی نیست که دوست دارد. شاید هیچ جایی نباشد که دوست بدارد.
تنها بود، از همان بچگی. تا ده سالگی، نه، اما دهساله که شد، بزرگترین الگویش، اسطورهاش از پیشش رفت؛ پدرش به جای دیگری منتقل شدهبود و این جدایی-هر چند نصقه و نیمه- تا هنوز ادامه دارد. تنها ماند. «بازگشت بتمن» را دید. عاشق تیم برتون شد. قهرمانها و ضدقهرمانان تنها. بتمن، زن گربهای،پنگوئن، همه و همه، تنهای تنها.
وارد دانشگاه شد، فرقی نکرد. چند تن زندانی با هم، ولی تنها. عاشق م.امید نومید شد: شهریار شهر سنگستان، باغ بیبرگی، به «تو» رسید، شاید پایان تنهاییاش باشد، ولی «تو» «ما» نشد. ناامید شد، شاید بدتر از م.امید. امید گفته بود: «بیا ره توشه برداریم...» پسرک این را هم نمیگفت. «آینه میگفت تو همونی که یه روز/ میخواستی خورشیدو با دست بگیری» آینه راست میگفت. اما این آینه بود که عوض میشد نه پسرک! آینه را شکست.
***
پسرک همچنان عاشق رفتن است، اما مثل گون، ساکن و ناتوان از رفتن: «چه امیدی؟ به خدا حیف امید!». هنوز تنهاست، مثل همان بتمن دوستداشتنیاش. اما با همهی اینها...
.
.
.
.
پسرک هنوز دوست دارد نفس بکشد
«زندگی» کند
بخندد
دوست بدارد
دوست داشتهشود
ببیند
لذت ببرد
و امید ببندد: آیندهی تاریک و مبهم را هنوز از اکنون آشکارا سرد و گرفتهی خودم بیشتر دوست میدارم.
زندهباد زندگی، حتی اگر بزرگترین هدفش مردن باشد.
**************************************
پ.ن: در همین هفته، تمامی فعالیتهای سیاسیام را کنار میگذارم. میچسبم به همان IT و بحثهای اندیشهی مورد علاقهام.
پ.پ.ن: چهقدر دوست داشتم یادداشت را ادامه بدهم با دلتنگیها، خاطرهها، یادها، تنهاییها، نمینویسم به امید اینکه دیگر هرگز دوست نداشتهباشم بنویسم.
پ.پ.پ.ن: خدا کند که بیایی.
پ.پ.پ.پ.ن: منتظر موقعیتی بودم تا دوباره دست به کیبورد شوم. برای چندمین بار است که تصمیم میگیرم دوباره شروع کنم به مداوم نوشتن. امیدوارم این بار بشود. دو- سه تا معرفی فیلم را برای شروع در نظر دارم: V for Vendetta، Good shepherd را باید حتماً بنویسم. آهای کسانی که با من در ارتباطید! آن قدر بکوبید توی سرم تا دوباره بنویسم!
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت
1:27 |