تبليغاتX
دوران نو
دلم نمی‌خواهد به ایران-کره حتی فکر کنم. خنده‌دار است بازی باخت-باخت آخر!

یک طرف تضمین حضور دراز مدت امیر قلعه‌نویی در فوتبال ایران است و یک طرف حذف و بعد از آن سقوط آزادی که همیشه فوتبال ایران بعد از شکست‌ها داشته‌است.

اصلاً نمی‌شود انتخاب کرد. هر کدام‌شان برای فوتبال ایران یک شکست بزرگ است.

پ.ن: یکی نیست به این ابله بگوید چرا همیشه با چهار دفاعه شروع می‌کنی بعد که دیدی اینکاره نیستی سه دفاعه می‌چینی. آن همه اعصاب‌مان را در استقلال درب و داغان کرد، حالا باید اینجا هم تحملش کنیم.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 13:52 |

«دلم از مرگ بیزار است

که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته‌ی آزادگی این است»

سیاوش کسرایی، منظومه‌ی آرش کمان‌گیر

-------------------------------------------------

کاش «ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است» توی شعر نبود.

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 1:41 |
استاد گند بالا آورده اند. به قبر پدرشان خندیده اند.

برداشته اند نمره های پایان ترم را با فرمولی که از یک جای بدی شان در آورده اند تبدیل کرده اند به نمره های نهایی.

پروژه ها را تحویل نگرفته اند و نمره های ۷ تا ۱۰ پایان ترم را که از ۱۰ بود تبدیل کرده اند به ۱۲ تا ۲۰ از ۲۰.

گفته اند پروژه ها را ۱۸ام بیاورید آن وقت ۱۷ام نمره رد کرده اند. حیف آن همه جانی که کندم تا پروژه ات درست شد استاد.

پیشنهاد می کنم سال بعد منت نگذارید و یک ترم بعد درس بدهید. همین امسال بازنشسته شوید.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 22:7 |
 .......«ما با جنگ مخالفیم». «جنگ بد است»(!) «جنگ را متوقف کنید». بعد از یک محاسبه‌ی ساده بگویید چند بار جملاتی نظیر اینها شنیده یا خوانده یا حتی نوشته‌اید؟.......

.....روشی که چنین هدفی را در دسترس قرار می‌دهد معمولاً چیزی نیست جز آرمان‌خواهی‌های بی‌سر و ته و سر دادن شعارهای رادیکال........

.......در یک نگاه کلی و با مقدار قابل قبولی اغماض می‌شود ادعا کرد دو نوع نگاه به پدیده‌ی سیاست وجود دارد: نگاه واقعی که بنیان‌اش تفکر علمی است و نگاه آرمانی که بر رویا بنیاد می‌شود........

......... جنگ، جنگ است. به باورم، هیچ توصیفی بهتری از جنگ نمی‌توان ارائه کرد. به عنوان بخشی از سیاست، جنگ هم صرفاً بر پایه‌ی منافع دو یا چند طرف شرکت‌کننده به پیش می‌رود. صحبت از پایمال شدن حقوق بشر، چیزی است نزدیک به بلاهت........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 3:26 |

این چند روز، چند بار در مورد امکان تقلب در کارت‌های سوخت از من پرسیده‌اند و خوب، من هم با اندک تخصصی که در این زمینه دارم در حد توانم پاسخگویشان بوده‌ام. وقتی دیدم مهدی محسنی هم در این باره نوشته، به نظرم آمد که اینجا هم در موردش بنویسم.

..............در تجارت الکترونیک در مبحث روش‌های پرداخت الکترونیک، با انواع کارت‌های پرداخت آشنا می‌شویم. یدیهی‌است کارت‌هایی مثل کارت‌های ارزش‌دار-مانند کارت تلفن- که موجودی مشخصی دارند و قابل شارژ هم نیستند بررسی نمی‌شوند. تک‌تک حالات را بررسی می‌کنم تا به این نتیجه برسم: امکان تقلب در کارت سوخت به این شکل، وجود ندارد.

..............کارت‌های سوخت قطعاً هوشمند هستند. اصلاً امکان غیرهوشمند بودن‌شان صفر مطلق است!..............

..............به این ترتیب برای تقلب در این کار یا باید پایگاه داده‌ی مرکزی را تغییر داد تا رکورد جدیدی ایجاد شود و سپس با استفاده از کارت سوخت مربوط به آن رکورد(که آن هم با تقلب ساخته می‌شود!) از 100 لیتر سهمیه‌ی اضافه استفاده کرد، یا اینکه کارتی ساخت که از سهمیه‌ی دیگران استفاده می‌کند..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 19:30 |

دارم آلبوم «فرار از تاریکی» گروه آوای مردمی را گوش می‌دهم؛ شعر افسانه‌ی ناتمام. بد جور خوشم آمد.

فرهاد دلشکسته

چنگش ز هم گسسته

بر سنگ نقش شیرین

از درد جان گزایش

هیهات اگر نشانی

مانده ست درسرایی

فرهاد خامشی را

بیگانگی ست با تو

دستت چکامه خیز است

نامت حماسه انگیز

برخیز

شیرین نمرده فرهاد

نیرنگ بود و تزویر

زان تاج صخره ی پست

عشقت بلندبادا

شیرین در انتظار است

با کاروانی از شور

در سخت راه بیستون

آید تو را به دیدار

فرهاد دل قوی دار

فرهاد مردم از رنج

نتوانست که دیدن

اینسان غمین و خاموش

مفتون و سرد و مدهوش

فرهاد رفتی از یاد

زین روزگار فریاد

نقشت هنوز بر راه

بیرنگ.خمیده چون ماه

(بازآي)

فرهاد تیشه بردار

افسانه نا تمام است

با خون خویش بنگار

زین شکوه های خونبار

................................

چندبار تیشه را برداشته‌ام. آیا افسانه را تمام کنم؟

فرهاد با صدای تلخ و محزونش می‌خواند. صدایش چه‌قدر به گوشم زیبا می‌آید. گویی احساس مرا می‌خواند:

امروز در این شهر چو من یاری نی                                   آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار، بدو رایم نی                                       وان کس که بدو رای خریدارم نی

خسته‌ام. این را چند نفری هستند که می‌دانند.

خیلی خسته‌ام و بدتر از آن ناامید. این را علی دوست داشتنی‌ام هم نمی‌داند. این را، فقط یک نفر می‌داند.

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 21:43 |