دارم آلبوم «فرار از تاریکی» گروه آوای مردمی را گوش میدهم؛ شعر افسانهی ناتمام. بد جور خوشم آمد.
فرهاد دلشکسته
چنگش ز هم گسسته
بر سنگ نقش شیرین
از درد جان گزایش
هیهات اگر نشانی
مانده ست درسرایی
فرهاد خامشی را
بیگانگی ست با تو
دستت چکامه خیز است
نامت حماسه انگیز
برخیز
شیرین نمرده فرهاد
نیرنگ بود و تزویر
زان تاج صخره ی پست
عشقت بلندبادا
شیرین در انتظار است
با کاروانی از شور
در سخت راه بیستون
آید تو را به دیدار
فرهاد دل قوی دار
فرهاد مردم از رنج
نتوانست که دیدن
اینسان غمین و خاموش
مفتون و سرد و مدهوش
فرهاد رفتی از یاد
زین روزگار فریاد
نقشت هنوز بر راه
بیرنگ.خمیده چون ماه
(بازآي)
فرهاد تیشه بردار
افسانه نا تمام است
با خون خویش بنگار
زین شکوه های خونبار
................................
چندبار تیشه را برداشتهام. آیا افسانه را تمام کنم؟
فرهاد با صدای تلخ و محزونش میخواند. صدایش چهقدر به گوشم زیبا میآید. گویی احساس مرا میخواند:
امروز در این شهر چو من یاری نی آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار، بدو رایم نی وان کس که بدو رای خریدارم نی
خستهام. این را چند نفری هستند که میدانند.
خیلی خستهام و بدتر از آن ناامید. این را علی دوست داشتنیام هم نمیداند. این را، فقط یک نفر میداند.
+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت
21:43 |