تبليغاتX
دوران نو

1- ظهر است. اس‌ام‌اسي مي‌رسد كه «شرق توقيف شد». با خودم- منتها با صداي بلند- مي‌گويم: به درك! اس‌ام‌اس را براي دو نفر مي‌فرستم. يكي كه حدس مي‌زنم نظرش مثل من است و يكي ديگر كه مي‌دانم كلاً كاري به اين كارها ندارد.

2- سريع كانكت مي‌شوم ببينم مي‌توانم خبرش را پيدا كنم يا نه. اولين جا بازتاب است. نوشته‌است به خاطر كاريكاتور صفحه آخر روز پنج‌شنبه. ياد مهلت يك‌ماهه‌ي هيأت نظارت بر مطبوعات مي‌افتم. يك جستجو دنبال خبر آن و مي‌رسم به اين. شانزدهم امردادماه به شرق مهلت يك‌ماه داده‌اند. يعني تا شانزدهم شهريور. پس دليل اصلي اين است نه آن كاريكاتور.

3- شرق را سوزانده‌اند. چرا، نمي‌دانم.

4- دليلي ندارد انتخاب مديرمسئول جديد اين همه مدت طول بكشد. آن هم كسي مثل عطريانفر و دار و دار و دسته‌اش. مي‌گويند به توافق نرسيده‌اند. نمي‌توانم باور كنم. چرا مديرمسئول روزنامه همان روزهاي آخر بايد درخواست مهلت اضافه كند؟

5- اما كاريكاتور. صفحه‌ي شطرنجي كه روي آن خري به يك اسب پرخاش مي‌كند. بسيجيان آذربايجان شرقي به اين نتيجه رسيده‌اند كه منظور از خر، رئيس جمهور است. احتمالاً دليل‌شان محوي رنگ اطراف خر اسب است كه مي‌تواند تداعي‌گر هاله‌ي نور مورد ادعاي احمدي نژاد باشد. از اين طرف پاسخ داده‌اند كه نخير! علت اين است كه مي‌خواستيم سر خر معلوم باشد و در سياهي خانه‌هاي سياه گم نشود.

الف) بسيجيان آذربايجان شرقي شاهكار كرده‌اند. اعلام اين موضوع يعني انتقال همين برداشت به مردم و اين يعني پر و بال گرفتن شايعه و ... در سرزميني كه « نمنه گفتن سوسك» مي‌شود «راهپيمايي گله‌ي خرها از شمال غربي ايران به سمت تهران» و اين مي‌شود بهانه‌ي اعتراض، خر خواندن رئيس جمهور چه مي‌شود، روم به ديوار!

ب) چرا براي جلوگيري از گم شدن سر خر، را بهتري انتخاب نشد. مثلاً شيب صفحه شطرنج كمتر شود، آن قدر كه سر خر و اسب، هر دو بالاتر از صفحه ديده شوند. يا مثلاً، شدت رنگ خر و خانه‌هاي سياه متفاوت باشد. كاري نداشت.

6- اشتباه نكنم عيد قربان پارسال بود. احمد شيرزاد مهمان ما بود در شوراي سردبيري تندر[ البته شادروان تندر!]. مي‌گفت بعضي از شماره‌هاتان را كه مي‌بينم فكر مي‌كنم ديگر توقيف شديد. مثلاً در فلان شماره خيلي تند رفته‌بوديد يا فلان‌جا زياده‌روي كرديد. محافظه‌كارتر باشيد بابا! مثلاً شرق را ببينيد. آن قدر تند نمي‌رود كه درش را ببندند. الان كه وقت تندروي نيست. حالا اقبال مثلاً زمان انتخابات ديديم بايد تخت گاز برويم توقيف هم شديم بشويم. شما هم همين طور. الان توقيف هم بشويد اتفاقي نمي‌افتد. ولي مثلاً زمان انتخابات شوراها شايد به اين نتيجه برسيد كه بايد برويد، با سرعت زياد هم برويد. شرق هم همين‌طور.

7- ...

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 2:29 |
این خبر را ببینید. اصلاً متنش را همین جا بخوانید. مسخرگی از همه جایش می بارد:

«جمعی از فعالان دانشجویی- فرهنگی و دانش‌آموختگان دانشگاههای اصفهان و علوم پزشکی در پیامی درگذشت مرحوم سيد آقا موسوی را به مهندس علي اكبر موسوی خوئینی، دبيركل سازمان دانش آموختگان ايران تسلیت گفتند . در اين پيام آمده است :

بندم خود اگر چه بر پای نیست
سوز سرود اسیران با من است
و امیدی خود به رهاییم ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد
و نویدی خود اگر نیست
تسلایی هست
چرا که مرا میراث محنت روزگاران
تنها تسلای عشقی است
که شاهین ترازو را به جانب کفه ی فردا خم می کند

مبارز نستوه و سرافراز، برادر ارجمند
جناب آقای مهندس علی اکبر موسوی خوئینی

در شرایطی که آزادیخواهان ایران و خصوصاً فعالین دانشجویی همچنان در بهت شهادت مظلومانه زنده یاد اکبر محمدی به سر می بردند و با نگرانی عمیق وضعیت نا مشخص دیگر یاران و همرزمان در اوبن همچون احمد باطبی را دنبال می کردند، شنیدن خبر درگذشت پدر حضرتعالی اندوه و تاثر یاران دبستانی را دو چندان ساخت.

اما بدون تردید در سرزمینی که هر روز مردمانش به نام زندگی می میرند و به نام مرگ زندگی می کنند، این اندوه و تاثر بیش از آنکه از باب درگذشت پدرِ انسان آزاده ای چون شما باشد، از جهت رفتار شرم آور و دور از انسانیت آنانی است که در پی مرگ پدری، آزادی موقت فرزندی را بر نمی تابند و حتی جز در حلقه محاصرهء زندانبانان و مستحفظین، مجال حضور بر سر آرامگاه ابدی پدر را نیز از وی دریغ می کنند.

به راستی آیا چنین رفتاری جز گواه هراسی است که با مقاومت و پایداری دلیرانه شما سر تا سر وجود مستبدین و دشمنان انسانیت را فرا گرفته است؟

سر افرازانه به شما نوید می دهیم که امروز این صلابت و استواری کم نظیر، الهام بخش و مشوق بسیاری از یارانتان در این سوی میله های زندان گردیده و عزم آنان را در پیگیری مفهوم والای آزادی، جزم تر از پیش ساخته است.

ضمن عرض تسلیت و تعزیت درگذشت آن عزیز از دست رفته به حضور شما و خانواده گرامیتان، یک بار دیگر با شما پیمان می بندیم که پاسدار مجاهدتها و پایمردی های غرور انگیزتان باشیم و در این راه از رویارویی با تهدیدها و تعزیرهای روزافزون سپاهیان تاریکی، تردیدی به دل راه ندهیم.

حسن طالبی- احمد میرزایی - امین قلعه ای- محمد صادقی- عماد مدهوش - امیرعلی فاطمی- حمید پیمانی- حمید یحیوی- اشکان شریعتی- فائزه مشرفی- سید میثم گلستانی- رضا محسنی- مسعود شجاع- احسان کریمی- سارا ایلخان- شیوا قائد شرفی- علی داوودی- بهروز مشایخی- یوسف مزارعی- سپهدار صادقی- مریم بهادران- نوگل منشوری -الهام صادقی- رشید اسماعیلی - مهرنوش كريمي - فاطمه دهقان»

۱)  به نظرم باید کلمه فعال تعریف شود! هر کسی که صفحه ۲ شرق را می خواند اسم خودش را فعال می گذارد. حیف که نمی خواهم اسم بیاورم. در این لیست حداقل یک نفر هست که فعالیت اش به خواندن روزنامه شرق محدود می شود.

۲) در متن خبر آورده شده دانشجیان دانشگاه های اصفهان و علوم پزشکی این پیام را فرستاده اند. اما در بین امضا کنندگان حداقل دو نفر هستند که هیچ نسبتی با دانشگاه اصفهان ندارند. یکی شان فارغ التحصیل و دیگری دانشجوی یکی دیگر از دانشگاه های استان اصفهان هستند.

۳) به محتوای نامه کاری ندارم حتی اگر بعضی امضا کنندگان اصلی اش قبلاً خلاف این محتوا حرف زده باشند!

۴) چرا در این لیست کسی هست که تنها فعالیت اش در دو سال اخیر( که وارد دانشگاه شده) به هم ریختن جلسه دکتر معین بوده و بعد هم افتضاح اخلاقی به بار آوردن؟( آقا فعال هم هستند!)

۵) کسی در لیست هست که مریم رجوی را رئیس جمهور خود(ترکیب متناقض!) می داند و امیدوار است با بازگشت مجاهدین و نابودی قریب الوقوع جمهوری اسلامی مریم رجوی رئیس جمهور رسمی ایران بشود.

۶) هر اسمی می خوانم یاد کلمه «فعال» می افتم. آخر کسی که آخرین حرکت- به قول ادوار- فرهنگی اش چاپ نشریه ای در اسفند ۸۳ بوده یا دیگری که آخرینش نشریه اش را اردیبهشت ۸۴ منتشر کرده می تواند فعال لقب گیرد؟ یا کسی که فقط اسمش پای بیانیه ها می آید؟ بیشتر افراد امضا کننده فقط اسمی در بیانیه ها دارند و نه چیزی بیش.

۷) یکی شان هست که همکلاس بنده می باشد. فعالیتی که از ایشان ندیده ایم. وقتی هم خود را فعال می خوانند و م مبهوت می مانیم پاسخ می دهند:« الان نمی بینید. نتیجه اش دویست سیصد سال دیگه معلوم می شه»

۸) به نظرم کلمه «فعال» هم مانند بسیاری دیگر از کلمات و اصطلاحات سیاسی در کشور ما به «نابودی»[خیلی مؤدبانه گفتم] کشیده شده است. هر کسی با یک بار بیانیه امضا کردن می شود فعال. بعد از آن هم به خود اجازه خواهد داد در مورد هر موضوعی به عنوان یک فعال استخوان خرد کرده تحلیل و نظریه صادر کند.

۹) گفتنی های بس بیشتری در مورد بعضی افراد حاضر در لیست دارم اما...!

پ.ن: یادم رفته بود یک نکته را اضافه کنم. من به هیچ وجه خودم را فعال سیاسی نمی دانم. من تنها یک علاقه مند به سیاست ( آن هم بیشتر اندیشه سیاسی) هستم و بس. نه بیشترُ نه کمتر.

پ.ن ۲: کامنت آًای احسان کریمی را بخوانید تا بند هفت و کلاً یادداشت معنادارتر شوند. مخصوصاً آنجا که می گوید: «اگر روزي لازم مي دانستم گوشه اي از همان به اصطلاح عدم فعاليت ها را بر شما مي نمودم»

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 0:29 |

١) ببخشید وقت‌تان را می‌گیرم. فكر كنم نوشتن تنها كاری است كه آرام‌ام می‌كند.

٢) به جز دو-سه بار، همه در كودكی، كتك نخورده‌بودم. حالا از یك آدم عوضی بی‌شعور نفهم كثافت نوش‌جان كردم. چیه آقاجان؟ دلم می‌خواهد فحش بدهم. مشكلی هست؟

٣) بگذار برود پیش  بقیه، این همه سند افتخار، این هم رویش. اصلاً مدال‌اش كنید بزنم روی سینه. رویش بنویسند یادبود سه شهریور ١٣٨٥، روزی كه سهیل جان‌نثاری اولین كتك مردانه‌ی زندگی‌اش را خورد.

٤) از كودكی، چه بسا نوزادی!، درد و بغض كم نداشته‌ام. همیشه ریختم‌شان توی سینه. گاه به گاه برای چند نفر، یكی- دوتاشان را بازگو كرده‌ام. و وه كه چقدرشان مانده، آن قدر كه احتمالاً تا ابدالدهر، چرا مزخرف می‌گویم، تا پایان زندگی‌ام، خیلی‌شان باقی خواهند ماند. خاطره‌ها، تصویرها و صداهایی كه مدام در ذهن‌ام تكرار می‌شوند و عذاب می‌دهند و شكنجه...، و باز می‌آیند و می‌روند...

٥) در صندوقچه‌ی حسرت‌هایم این یكی را حتماً بگذارید: اولین باری كه كتك خوردم، طرف را نزدم. نه اینكه مزخرفات برخورد مسالمت‌آمیز را تكرار كنم. دستم بالا نیامد. بالاخره مشت‌اش كردم، حیف كه همسر طرف و یك نفر دیگر جدامان كردند. صورت نكبت‌اش را باید نوازش می‌كردم.

٦) به هزار زحمت مادر را كنترل می‌كنم كه نرود و دودمان طرف را بر باد دهد، یكی باید خودم را بگیرد.یك ساعت مدام در دو متر جا راه می‌روم. شاید باعث شود فكر نكنم. نمی‌شود. باید كاری كنم. نمی‌دانم. در فكر این هستم كه اگر فردا صبح دیدم‌اش چه كنم؟ راست بروم با مشت بزنم توی دهان‌اش؟ رویم را بكنم آن طرف( و پیش خودم بگویم قهر قهر تا روز قیامت؟!) اصلاً بروم شكایت كنم چه‌طور است؟ نه، سوسول بازی‌است. آخرش هم كه نهایتاً یك تذكر می‌دهند به طرف. اگر طرف به گه‌خوری افتاد چه؟ بگویم كف كفش‌ام را لیس بزن؟ شوخی نمی‌كنم.

٧) خدا به خیر بگذراند. هفته‌ی دیگر كه پدر بیاید چه جار و جنجالی به پا خواهد كرد! زورم دیگر به او نمی‌رسد كنترل‌اش كنم. راست راست می‌رود طرف را راست و چپ‌اش می‌كند. تجربه‌اش را دارد!

٨) همه‌ی اینها به كنار. الان دقیقاً معنای نیاز به همدم را می‌فهمم. یك نفر كه بتوانم به او بگویم هر چه در دل دارم، هرچه گفتنی‌است، هر چه ناگفتنی‌است. كسی كه بتواند آرام‌ام كند، كسی كه « وقت خوب گریه/ شانه‌ات یادم هست» ام بشود.

٩) از شماره‌ی یك كمی آرام‌تر هستم. ولی طرف، هنوز « آدم عوضی بی‌شعور نفهم كثافت» با « صورت نكبت» است. بعید می‌دانم در این دوتا تفاوتی ایجاد شود.

١٠) آسمان شب بی‌نهایت زیباست، بی‌نهایت. پاك، آرام، بزرگ، عمیق، دست نیافتنی و در نتیجه خواستنی. یكی-دو باری عظمت‌اش را احساس كرده‌ام. الان از پنجره‌ی اتاق، سرخ است. زیبایی دو چندان. تا صبح بر پنجره خواهم ایستاد. در شب غرق خواهم شد.

 

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 2:23 |