خواستم گزارش گونهاي از جلسهي چهارم بلاگرها با معين بنويسم. گفتم ميلباكسمان را هم چك كنيم. كاش نكردهبودم. عرق شرم بود كه سراسر صورتم را خيس كردهبود. صورتم از سرخي چيزي كم نداشت.
باورم نميشد آنچه را ميخواندم. اين قدر آشغال شدهاند بچههامان؟ اينقدر كثيف هستند؟(يا بودند. چه ميدانم. اصلاً مگر فرقي هم ميكند؟) خجالت نميكشند اينها؟
خودم را كنار كشيدهبودم از همهشان. راحت كردهبودم خودم را از شرشان. گفتم دور باشم ازشان شايد اوضاع عوض شود. شايد وصلهي ناهمگونشان من باشم. آنها به درك! من راحت ميشوم.انگار اما تفاوتي نميكند.
دلخوش بودم كه تعطيليها از حجم جدلها كم ميكند و شايد هم از بينشان ببرد؛ بچهها بزرگتر شوند و از فضاي دوران بچگي خارج شوند، بلكه وضعيت بهتر شد.
ايميل را باز ميكنم و آب سردي روي سرم ريخته ميشود. هم احساس يخبستگي ميكنم و هم احساس آتشفشانبودن. به پوزخندي اكتفا ميكنم. خوشحال ميشوم كه مشكل، من نبودم.
با چند نفر تخفيف، اي مردهشوي همهتان را ببرد!
