تبليغاتX
دوران نو

عجیب و غریب است. مثل همیشه. حسم را می‌گویم قبل از بازی هلند-آرژانتین. نمی‌دانم طرفدار كدام یكی باشم! طرفداری از هر دو دیگر در خانواده‌ی ما سنت شده‌است، هم از طرف پدری و هم از طرف مادری. نمی‌شود كسی به دنیا بیاید و هلند را دوست نداشته‌باشد، باز آرژانتین چند نفر خائن داشته‌ایم!


بازی‌های قدیمی این دو كه در ذهنم هستند را مرور می‌كنم. لعنتی همه‌ی بازی‌ها یادم می‌آید! و كلی خاطره.

هلند را از همان ابتدا بدون اینكه بازی‌اش را ببینم دوست داشتم! غوغایی كه آژاكس ونگال در اروپا به راه ‌انداخته‌بود، اولین تیم محبوبم را به من معرفی كرد: هلند. چیزی نگذشته بود كه هلند-آرژانتین ٧٨ را دیدم. چه می‌كرد كمپس. چه حقیر بود هلند! آرژانتین محبوب‌تر شد. یك سال بعد، جام جهانی ٩٤  برگزار می‌شد. محرومیت مارادونای بزرگ و دو باخت به بلغارستان و رومانی باعث شد تا هنوز از فیفا و ژائو هاوه لانژ بدم بیاید. جام را از آرژانتین و مارادونا گرفتند و دودستی تقدیم برزیلی‌های بی‌شكوه كردند. تافارل و روماریو و به‌به‌تو در برابر كانی‌جیا و باتیستوتا و مارادونا و گوی‌كوچه‌آ و ... توپ‌جمع‌كن هم نبودند! هلند هم به همین‌ها باخته‌بود. دلیلی نبود كه از برزیل بدم نیاید! یك مربی احمق به اسم دیك ادووكات تمام آرزوهای مرا نابود كرد.

 

جام‌جهانی بعدی، هلند با مكزیك و بلژیك و كره هم‌گروه شده بود. چه لذتی داشت دیدن بازی هلند و كره كه كره له شد. نماینده اول آسیا بود و پنج‌تا از هلند می‌خورد! آن طرف هم آرژانتین، كرواسی و ژاپن و جاماییكا را زد و آمد بالا. جدول بازی‌های دور بعد را دیدم و خشكم زد. هلند كه یوگسلاوی را می‌زد و آرژانتین انگلیس را، می‌خوردند به هم. آرژانتین، به زور انگلیس را برد. اوون لاغر مردنی غول‌های آرژانتین را به زانو درآورد. چرا آرژانتین این‌طوری بود؟! به هر حال برد. هلند هم عذابم داد. تا لحظه‌های آخر از یوگسلاوی عقب بود. دایی‌ام دقیقه‌ی ٨٩ آمد خانه‌مان. داور سه دقیقه وقت تلف شده گرفت. دایی گفت سه دقیقه‌ی خطرناك! داویدز گل زد و من به هوا پریدم و آنچنان جیغی زدم كه صدایم تا بعد بازی در نیامد!بعد هم كه كلایورت گل زد و هلند رفت دور بعد.

 

شب خواب آرژانتین هلند می‌دیدم. خواب كه نه، كابوس بود!

 

روز موعود رسید. آرژانتین بد نبود. هلند هم همین‌طور. حماقت اورتگا چنان آرژانتین را به باد داد كه تأسفی از باختشان نخوردم. تازه شانس آورده‌بودیم كه آرژانتین به برزیل نخورد وگرنه آرژانتین به دشمن دیرینه می‌باخت، بد هم می‌باخت. دیگر نمی‌شد سرمان را جلوی دوستان برزیل‌پسند بلند كنیم!

 

هلند رسید به برزیل. كل فامیل خانه‌ی ما بودند. ون‌درسار، یك گل مفت از رونالدو خورد. یك لایی دیگر به لایی‌هایی كه آن سال خورد اضافه‌شد. همه به هم ریخته بودند. مهمان‌ها را می‌گویم. پسردایی‌ام ناخن‌هایش را می‌خورد، من دندان قروچه می‌كردم. آن یكی زانوی غم به بغل گرفته بود، خلاصه هر كسی به شكلی. آخرهای بازی بود كه كلایورت بلند شد و توپ را به گوشه‌ی دروازه فرستاد و نتیجه، به هوا پریدن تمامی افراد داخل خانه بود! چند دقیقه همه در حال خوشحالی و رقصیدن و بالا پایین پریدن بودند. زن‌دایی‌ام از خاطرات فینال ٧٨ می‌گفت و اشك‌هایی كه بعد از بازی ریخته‌بود. دایی‌ام از پیراهنی می‌گفت كه طی بازی هلند-یوگسلاوی آن قدر كشیده‌شده‌بود كه همه‌ی دكمه‌هایش پریده بود و ...اما كابوس پنالتی باز هم تكرار شد. هلند این‌بار هم باخت.

 

جام جهانی ٢٠٠٢ افتضاح بود. هلند با همان ونگال رویایی در سد پرتغال گیر كرده بود و به جام‌جهانی نیامد. آرژانتین هم نمی‌آمد بهتر بود. یك مربی احمق دیگر آرژانتین را نابود كرد. كشوری كه ساویولا و ریكلمه و آیمار و ورون و زانتی كبیر و باتیستوتا و كرسپو و كیلی و بقیه را داشته باشد كه این‌شكلی نباید بازی كند! انگلیس نفرت‌انگیز به لطف كولینا مانع آرژانتین شدند تا باز هم برزیل، دشمن قدیمی به قهرمانی برسد.

 

این بار اما از دست فیفا هم كاری ساخته نیست. ساویولا و ته‌وز و كرسپو و ریكلمه و در صدر همه‌شان مسی و دیه‌گوی اسطوره‌ای دست به دست هم داده‌اند تا همه را له كنند و به جام برسند. از برزیل مغرور هم كاری ساخته نیست. انگلیس كثیف هم. بقیه هم كه در این حد و اندازه‌ها نیستند. آرژانتین قهرمان است. شك نكنید!

و هلند. خوشم نیامد از دو بازی اولشان. امروز هم كه با ذخیره‌ها به میدان می‌روند. خیلی برایم مهم نیست این هلند چه می‌كند. مربی‌اش را زمانی می‌پرستیدم(در مقام بازیكن) اما نتیجه‌ی دو سال كار كردنش خوب از آب درنیامده‌است. شاید نگه‌داشته است برای دور بعد. امیدوارم. چه فینالی بشود. ١٨ تیر، ورزشگاه جام جهانی برلین، ساعت ٣٠:٩ شب، هلند-آرژانتین.

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 19:43 |

قسمت اول

10)   «گویند،هنگامی كه ...» نمی‌فهمم چه معنی دارد به كتابی گمنام ارجاع بدهیم كه حالت نیچه بعد از خواندن كتابی از شوپنهاور و حرف‌هایی كه نیچه با خود زده است را نوشته باشد! اصلاً نمی‌فهمم این كتاب آن قدر ارزش دارد كه منبع اصلی مقاله‌مان باشد؟!

11)   «مسلم است كه نیچه نیز همچون شوپنهاور بر این باور بوده كه ایقان برایند پاره‌ای از  تجربه‌های غیر عقلی ... است.» خدا را شكر! چیز جدیدی یاد گرفتیم! ادعای عجیب و بی‌پایه‌ای كه نویسنده مطرح می‌كند. اصلاً یك سؤال: آیا ادیان، ایقان را برایند الهام‌های اسرارآمیز[كه نویسنده جرم نیچه می‌داند] نمی‌دانند؟!

12)   مشكل اصلی نویسنده احتمالاً اینجاست كه كلمات نیچه را به معنایی در می‌یابد كه دیگران به كار می‌برند. مراد نیچه از انسان حقیر، اصلاً با برداشت نویسنده- انسان ضعیف- نمی‌خواند. انسان حقیر، یا انسان قابل تحقیر، انسانی است كه به نیست‌انگاری اروپایی ایمان آورده و در نتیجه‌ی این اعتقاد تمامی ارزش‌ها را زیر پا گذارده. نیست‌انگاری اروپایی با تكیه بر بی‌هدف بودن انسان انجام هر كاری را مجاز می‌شمرد و نیچه به شدت به مخالفت با آن برمی‌خیزد. نیهیلیسمی كه نیچه ارائه می‌كند تازه آغاز دشواری اخلاق است! انسان قدرتمند هم بر خلاف نظر نویسنده كه انسان زورمند معنی‌اش می‌كند، انسان برتر است، انسانی با خرد و توان ذهنی بالا و از این دست امتیازات.

13)   خونخواری هیتلر را می‌چسباند به نیچه. آن هم نیچه‌ای كه خود می‌فهمد. در حالی كه كیست كه از ساختار فكری هیتلر آگاه باشد و ارتباطی بین او و نیچه پیدا كند. یك فرد ناسیونال-سوسیال چگونه از كسی تغذیه‌ی فكری شده‌است كه از سوسیالیسم بیزار بود و از آلمان آن روزگار متنفر. شاید نویسنده‌ی مقاله می‌داند!

14)   «این سخن نیچه چیزی جز گزافه و اغراقی شاعرانه نبود» خیلی ممنون!

15)   «چنان كه گفته شد نیچه جنگ و خونریزی را ترویج می‌كرد و ...» می‌شود یك نفر به من بگوید كجا گفته شد؟!

16)   تنها جایی كه از خود نیچه آورده شده، بخشی‌است از «چنین گفت زرتشت» در اثبات ادعای استاد كه البته، بدون دانستن اینكه مكانش كجاست و شرایط گفتن این‌ها، نمی‌شود به آنها استناد كرد. متأسفانه چاپ مورد ارجاع قرار گرفته را پیدا نكردم.

17)   اولین ایراد درستی كه می‌گیرد نظر نیچه است درباره‌ی زنان. بزرگتین مشكل نیچه هم همین بود. نظرات نچه در مورد زنان و نقش آنها، به هیچ وجه جای دفاع باقی نمی‌گذارد.

18)   بر می‌گردد به انتقادات بی‌پایه به نیچه. «از دید او مسیحیت بدفرجامترین و گمراه كننده ترین دروغی است كه تا كنون وجود داشته است زیرا می كوشد هر گونه تفاوت ارزش نهایی میان یك انسان و انسان دیگر را نادیده انگارد.» ضد مسیح، آفوریسم 49: كشیش فقط یك خطر بزرگ می‌شناسد: آن هم علم است- و مفهوم ژرف علت و معلول. مشكل نیچه با مسیحیت بیشتر از هر چیز دیگر برمی‌گردد به اخلاق دوآلیستی مسیحی‌ساخته-و نه مسیح‌ساخته!- اخلاقی كه برای ضدیت با علم پدید آمده است(همان)

19)   «از سوی دیگر، زن ستیزی و مبارزه با دین و بویژه آیین مسیحیت...الهام‌بخش فاشیسم...شد» عجبا! كمی تایخ بخوانید لطفاً! اصلاً واتیكان را موسولینی مستقل كرد! پاپ بود كه موسولینی را بزرگ كرد! پاپ لئوی 13 بود كه كتابش مورد استفاده‌ی فاشیستها قرار گرفت! هیتلر بود كه خود را دارای مأموریت از سوی خدا می‌دانست! زن‌ستیز هم در تاریخ كم نداشته‌ایم. هگل و افلاطون هم همچنین بودند. آیا سزاست كه مثلاً ارسطو را به خاطر ضد زن بودنش دارای تأثیر بر فاشیسم بدانیم؟! شاید استاد اعتقاد دارند بله!

20)   از گفته‌های هیتلر می‌اورد و نیچه را نظریه پرداز معرفی می‌كند. بدیهیات سیاست را می‌نویسد و نیچه را محكوم می‌كند. اگر نیچه اعتقاد دارد حق بی قدرت مفهومی ندارد،... خب اشتباه نمی‌كند!

21)   «... و از این سخن معروف نیچه(ضد زن معروف)...»!!!!!!!!!!!!!! «نیچه(ضد زن معروف)» را دومین بار بود می‌دیدم. یكی دو هفته‌ی پیش در مقاله‌ای كه در هفته‌نامه‌ی تندر چاپ شده بود هم دقیقاً همین عبارت به كار برده‌شده بود-یك پاراگراف كامل از همین‌جا برداشته شده بود!. معرویت نیچه در ضدیت با زنان را نمی‌دانم از كجا پیدا كرده‌اند. دلیل خاصی هم نمی‌بینم در موردش چیزی بنویسم، اما جوابی كه یكی دیگر از نویسنده‌ها به نویسنده‌ی مقاله داد برایم جالب بود(البته با عرض معذرت!!!):«این كه بگوییم نیچه ضد زن معروف، درست مثل این است كه بگویم، سارتر، ...[دختر باز] معروف!»!

22)   نوشته‌های نیچه، مثل دین‌ می‌ماند. راز آمیز است و پر ابهام. هر كسی وارد آن می‌شود اما اغلب در همان سطح می‌مانند و توان جلو رفتن برایشان نیست، شاید هم خود نمی‌خواهند بروند. عده‌ای هم كه به لایه‌های زیرین اندیشه‌ی نیچه می‌رسند، آن قدر مورد لعن و نفرین دیگران قرار می‌گیرند،كه...

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 0:5 |

۱)      مختصر و مفید: این مزخرف‌ترین مقاله‌ای است كه خوانده‌ام! قربانعلی سلیمان‌پور هم كوچك‌مغزترین كسی است كه تا به حال شناخته‌ام!

 

 

۲)      هرگز این‌قدر بی‌پروا جایی ننوشته یا نگفته‌ام- حداقل در جلسات رسمی. اما در برخورد با این شخص و این مقاله، آن هم از آن رو كه خودش نیز این‌چنین می‌پسندد، این‌گونه می‌گویم. نشریه‌ی اطلاعات اقتصادی-سیاسی شماره‌ی 222-221 مقاله‌ای دارد از آقای سلیمان‌پور، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بجنورد با عنوان «شالوده‌ی فاشیسم در اندیشه‌ی سیاسی نیچه». به طرز عجیبی یك‌جانبه‌نگر است و پوچ. ظاهراً نویسنده به چیزی غیر از موافقانش مراجعه نكرده‌است، نظری را گرفته و تنها در موافقت با آن پیش می‌رود. جالب آنكه، در سرتاسر این مقاله،تنها یك بار به نوشته‌های شخص نیچه ارجاع می‌دهد: به «چنین گفت زرتشت». بقیه‌ی ارجاعات مقاله به دیگران است.

 

 

۳)      چرا در بند یك این‌گونه گفتم؟ به این علت: « كتاب «چنین گفت زرتشت» آكنده از رویاهای شگفت‌انگیزی است كه مغزی ناتوان تاكنون توانسته است پدید آورد»

كسی مغز نیچه را ناتوان بخواند؟ خیلی جرأت می‌خواهد این كار! خیلی مغز ناتوانی می‌خواهد این كار! رویاهای شگفت‌انگیز؟! آن هم «چنین گفت زرتشت»؟!

«زرتشت این سخنان را كه گفت باز به مردم نگریست و ساكت ماند. با دل خود گفت: ببین كه ایستاده‌اند و می‌خندند. اینان مرا نمی‌فهمند. من دهانی نیستم كه این گوش‌ها را بشاید.»

 

 

۴)   نویسنده در ابتدای مقاله از «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» منبع آورده كه ببنید! پوپر می‌گوید می‌توان از كسانی همچون افلاطون، ماكیاولی، هگل و نیچه به عنوان تأثیر گذارندگان بر فاشیسم یاد كرد.خب! اشتباه اول.به این ترتیب، تمام تاریخ فلسفه در فاشیسم تأثیر گذارند. افلاطون، فلسفه را شروع كرد. تمام فلاسفه راه خود را با افلاطون آغاز كردند. هگل هم بر عكس. هگل فلسفه را به پایان رساند. هیچ كسی بعد از هگل نمی‌تواند از چارچوب‌های فكری او خارج شود. ماركس تلاش‌هایی دارد اما به تكرار هگل می‌رسد و تلاش‌های هایدگر هم برای نوآوری به دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند. هایدگر را خیلی كه بالا ببریم می‌شود یك فیلسوف نئوهگلی. از نیچه تا ماركس، از فروید تا فوكو و از سارتر تا لیوتار، همه و همه به نوعی تكرار هگل‌اند. با این شكل نتیجه‌گیری، تمامی مكتب‌ها را می‌توانیم تأثیر گرفته از هگل بدانیم. هم بنیاد ماركسیسم بر هگل استوار می‌شود و هم بنیاد فاشیسم. لیبرالیسم را شاید بشود از هگل تبرئه كرد اما ممئناً نمی‌توان هگل را از لیبرالیسم تبرئه كرد. هگل خود لیبرال بود!

به غیر از این، مثلاً كتاب مقدس را ببینید. كاتولیسیسم، تومیسم، نوافلاطونی‌ها، سنت آگوستین، كالونیسم، فرقه‌ی لوتری، جیوردانو برونو، ژزوئیت‌ها، فرقه‌ی اپوس‌دئی و هزاران اندیشه‌ی متفاوت و بلكه متضاد همه و همه از همین یك كتاب بر می‌خیزند. از همان هگل، هم ماركس می‌آید و هم كركه‌گارد كه در دو جهت كاملاً عكس حركت می‌كنند. كافی هست؟!

 

 

۵)      اولین جایی كه به نظرات نیچه می‌پردازد بزرگترین اثر او بر فاشیسم را شورش او بر خردگرایی می‌داند. جالب آن‌كه نه در متن و نه در پانوشته‌ها به هیچ‌كدام از نوشته‌های او يا دیگران، در مورد این شورش، ارجاع نمی‌دهد. به همین دلیل هیچ‌گونه مشكلی با این قسمت ندارم. نویسنده، خود آن را رد كرده‌است! و ضمناً نقدی كه نیچه بر خردگرایی وارد می‌كند، بیشتر به اعتمادی است كه به این خرد دارند: آنجا كه هگل ادعا مي‌كند:« هر چه واقعی‌است عقلانی‌است و هر چه عقلانی‌است واقعی» مسلم است كه این ادعایی توخالی بیش نیست.

 

 

۶)      «او فیلسوفی‌است یكسره بدبین كه با نظرات شگفت‌انگیز خود كمابیش در برابر همه‌ی قواعد اخلاقی به‌پا می‌خیزد و وحشیانه به دین و هرگونه پای‌بندی مذهبی می‌تازد.»

 

الف)       اگر نظرات كسی تازه است لزوماً شگفت‌انگیر نیست. ضمناً اگر قرار بود كسی بدعت‌های شگفت‌انگیز نگذارد كه الان فلسفه‌ای وجود نداشت! 

 

ب)        زرتشت-زرتشت واقعی- اولین كسی بود كه نظام اخلاقی دوگانه را بنا نهاد كه تا به حال هم پابرجا مانده‌است. هر چیز یا نیك است یا بد. بنیاد جهان به باور زرتشت، بر همین اصل است و دنیا هم بر همین اساس پیش می‌رود و به پایان می‌رسد و نیچه بر این باور می‌شورد، با نیك و بد به مخالفت برمی‌خیزد و انسان را به «فراسوی نیك و بد» فرامی‌خواند. به باور نیچه، اخلاق دوآلیستی یونانی-مسیحی، شالوده‌ی سقوط است به «قابل تحقیرترین انسان»، پس نیچه به ویرانی آن می‌ایستد. بنای اخلاق سنتی یونانی-مسیحی را واژگون می‌كند و اخلاق جدیدی را پایه می‌نهد.اخلاقی كه در عصر «مر گ خدا» باید وجود داشته باشد. اخلاقی كه هرگز ارتباطی با راحت‌طلبی‌های غیر اخلاقی-اخلاق سنتی- ندارد. زرتشت به این علت از مرگ خدا خشنود است كه این واقعه، سازندگی‌های نو را امكان‌پذیر می‌كند.

نیچه، بر خلاف آنچه اغلب می‌گویند، فیلسوفی ضد اخلاق نیست، كه بزرگ‌ترین فیلسوف اخلاق است!

 

ج)         استفاده از عبارتی مثل وحشیانه در نقد فیلسوفی بزرگ همچون نیچه، به نظرم نه اخلاقی‌است-همان اخلاقی كه استاد از آن دم‌ می‌زند!- و نه به جا كه وحشی‌گری در عمل است و نه در نظر. كسی كه می‌خواهد در مورد چیزی دیگر نظر بدهد نباید با پیش‌زمینه وارد بحث شود. اگر من مثلاً لیبرال‌ام و می‌خواهم فاشیسم را نقد كنم نباید با اندیشه‌ی لیبرال اقدام كنم. هر چند به نظرم چنین چیزی بیش از حد رویایی است، اما این مقاله دیگر شورش را در آورده‌است! تقریباً مطمئنم به این دلیل، «وحشیانه» به كار برده‌شده‌است كه نویسنده، دینداری متعصب است!

 

۷)   «نیچه منادی جنگ و خونریزی است» باز هم بدون منبع.

 

 

۸)   «از دید خودش كتابی به این قدرت پدید نیامده‌است» این جمله‌ی نیچه را دیده‌ام. اما نمی‌شد نویسنده‌ی مقاله، خود نیچه را به عنوان منبع ذكر می‌كرد؟ چرا به كتاب «ماجراهای جاودان در فلسفه»[كه تا به حال اثری از آن پیدا نكرده‌ام!]ارجاع می‌دهد؟

 

 

۹)   اصلی‌ترین منبع مقاله، همین كتاب كذایی است. كتابی كه نیچه را ادامه دهنده‌ی راه ماكیاولی خوانده‌است! به طرز اعجاب‌آوری با دیدن این قسمت غرق در خنده شدم!كتابی كه نظرات هیتلر و موسولینی را برگرفته از «چنین گفت زرتشت» می‌داند!

      بخشی هم كه در تأیید ادعای نویسنده آمده جالب است:«آن كه می‌خواهد صانع و سازنده باشد لازم است نخست ویران‌كننده باشد باید همه‌ی ارزش‌های دیرین را از میان بردارد.» به نظر شما، اغلب پیامبران و فیلسوفان، چنین كاری نكردند؟ پیامبر اسلام، فرهنگ جاهلی را زیر و رو نكرد؟ موسی، بنی‌اسرائیل را از نو نساخت؟ دكارت، سنگ بنای فلسفه را جابجا نكرد؟ كانت، تمامی فلسفه‌ی پیش از خود را نقض نكرد؟ ولتر...؟ ماركس...؟ و ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 1:38 |

بسیاری عقیده دارند عقاید نیچه، سبب‌ساز  شكل‌گیری فاشیسم شدند. خاتمی هم در صحبت هایی كه اواخر سال گذشته كرده بود و در مردم‌سالاری هم چاپ شد، گفته بود: ابرمرد آرمانی نیچه در نظام نازیستی آلمان به ظهور رسید.

كم نیستند كسانی كه چنین نظری دارند.

١- نیچه سوسیالیسم را چیزی جز چرندیات نمی‌داند. سوسیالیسم هم یكی از بنیان‌های فاشیسم و نازیسم است. چگونه نیچه به فاشیسم می‌رسد؟

٢-نیچه لیبرال هم نیست، اما به شدت فردگرا است. فاشیسم و نازیسم فردیت را سركوب می‌كنند. آیا نیچه ممكن است فاشیست باشد؟

٣- شالوده‌ی اندیشه‌ی فاشیسم، در ذهن سوسیالیست‌های واخورده شكل گرفت. اندیشه‌های جورج سورل، چارلز پگوئی و هوبرت لاگاردله منابع اصلی مقاله‌ای بودند كه توسط جیووانی جنتیله به نام دكترین فاشیسم نوشته‌شد و به موسولینی تقدیم شد. هر سه سوسیالیست‌هایی فرانوسی بودند و سورل و پگوئی، بسیار تحت تأثیر هنری برگسون. نظرات لاگاردله- كه اقتدارگرایی سندیكالیست بود- كاملاً برگرفته از نظرات پیر جوزف پرودون، یكی از پدران آنارشیسم بودند.

٤- پانونزیو، یكی دیگر از تئوریسین‌های فاشیسم هم، گذشته‌ای سوسیالیستی و به عبارت دقیق‌تر سندیكالیستی داشت. مسلم است، نیچه از بیخ با اینها مخالف بود!

٥- رروم نوواروم(Rerum Novarrum) را پاپ لئو 13 در 1892 نوشت. این كتاب هم یكی از منابع اصلی فاشیسم است. تئوری مالكیتی كه این كتاب مطرح می‌كند، دقیقاً همان چیزی است كه فاشیست‌ها استفاده می‌كنند. نیچه‌ای كه خود را ضد مسیح می‌خواند با یك پاپ هیچ نسبتی نمی‌تواند برقرار كند!

٦- فاشیسم، طبیعتی بنیادگرا داشت. احیای عصر امپراطوری روم، یكی از آرزوهای موسولینی به عنوان سردمدار فاشیست‌ها بود. طیف بزرگی از فاشیست‌ها هم با انقلاب صنعتی مخالفت می‌كردند. پاپ لئو هم همین را می‌گفت. نیچه هم یك ضد بنیاد! كسی كه خواستار گذار به دوران بعد از مدرن است. هم جا تكرار می‌كند خدا مرده است. غروب بت‌ها را ندا می‌دهد و تمامی ارزش‌های پیشینی را به سخره می‌گیرد.

٧- نیچه به شدت دشمن ضد یهودی‌ها بود. ازدواج خواهرش با یك ضدیهودی، با مخالفت شدید او رو به رو شد. نمی‌دانم چه كسی گفته بود اهدای كتاب [فكر كنم اراده‌ی معطوف به قدرت]نیچه به هیتلر توسط خواهر نیچه، بزرگترین دشنام به نیچه بود.

٨- مراجعه كنید به مقدمه‌ی كتاب دجال، نوشته‌ی نیچه،ترجمه‌ی عبدالعلی دستغیب، چاپ دوم، صفحه‌ی 15. بخشی از آن را می‌آورم:«كاوفمن معتقد است كه هیچ نویسندهِ آلمانی به اندازه‌‌ی نیچه مخالف نظریه‌ی نازیسم و برتری نژادی نبوده‌است. عده‌ای از نویسندگان نازی فلسفه‌ی او را طور دیگری جلوه داده‌اند...این باشرف‌ها(كه در زبان نیچه دشنام است) حقایق را به سود خود دگرگون ساخته و برای پیشبرد فكر خود از فلسفه‌ی نیچه سلاحی برگرفته‌اند»

٩- علاوه بر این می‌توانید مراجعه كنید به تاریخ فلسفه در قرن بیستم، نوشته‌ی كریستین دو لا كمپانی كه در دسترسم نیست و بقیه اطلاعاتش را فراموش كرده‌ام. چنن دفاع جانانه‌ای از نیچه در برابر فاشیسم می‌كند كه آدم حظ می‌كند!

١٠- اگر بخواهیم اندیشه‌ای را بر حسب نتایجی كه از آن به بار آمده‌است، بسنجیم، چه چیز فاجعه‌بارتر است از مسیحیت؟ آیا قرون وسطی باعث نخواهدشد متنفر شویم از مسیحیت؟ آیا جنایات استالین، سبب رویگردانی از سوسیالسم نخواهد شد؟ آیا خونریزی‌های لیبرال‌های انقلابی فرانسه، لیبرالیسم را در نقاط تاریك ذهن‌ما جا نخواهد داد؟ آیا بن‌لادن اسلام را به كج‌اندیشی معنا نخواهد كرد؟ آیا...

١١- نیچه؛ راهی به فاشیسم؟ من كه چنین نظری ندارم.

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 22:51 |