تبليغاتX
دوران نو
تنها نشسته ای و بی کس.

کسی نمی آید هم صحبتت شود.

تنهایی.

تنهای تنها.

خودت را آویزان می کنی به چند آشنای قدیمی.

محلت نمی گذارند.

باز هم تنهایی.

دلم برایت می سوزد.

به یاد خودم می افتم که خندیدی به تنها بودنم.

چشمت کور می خواستی نخندی!

+ نوشته شده توسط سهیل در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:28 |

١) نه تو بیا باید این تجهیزاتو ببینی دهنت وا بمونه.

٢) چنین جمله‌ای از طرف چنین كسی مرا مجاب كرد به خانه‌ی طرف بروم. زمانی همكلاسی‌ام بود و ذهنش آن قدر خلاقیت داشت كه به فكر كارهای عجیب و غریب بیفتد. توانش را هم داشت. امكاناتش را هم داشت. غیر از این، به همراه چند نفر از فامیلش دستی هم در بازار كامپیوتر داشت.

٣) برو گمشو پایین.

٤) در گرمای اعصاب خردكن این روزهای اصفهان، همین كم است كه سوار تاكسی‌ای بشوی كه راننده وراج باشد؛ به معنای واقعی كلمه. از آسفالت خراب بگوید تا فرهنگ كتاب‌خوانی و به عنوان انتقاد سازنده( كه خودش ادعا می‌كند) یكریز به عالم و آدم فحش بدهد. تو هم كرمت بگیرد و بگویی خب با خود طرف مشكل داری به مادرش چی‌كار داری؟! احتمالاً جواب بالایی را می‌دهد!

٥) یك سال است كه به اینجا نیامده‌ام. یعنی این قدر عوض شده؟! نكند كلاً اشتباه آمدم؟ به شكل تصادفی كوچه‌ها را انتخاب می‌كنم و با خوش‌شانسی محض به خانه‌ی طرف می‌رسم.

٦) وارد كه می‌شوم خودش نشسته روی زمین؛ دوستش هم همینطور. می‌گویند صبر كن تا نفر سوم هم بیاید. مثل تام «تام و جری» بالای سرم یك چراغ روشن می‌شود: Network Marketing!

٧( چراغ مزبور، كاملاً صحیح می‌باشد.

٨) مراسم Presenting آغاز می‌شود. بنا است مخ گرامی بنده وارد فرغان شود. كاتالوگ را باز می‌كند و می‌پرسد چیزی در مورد شركت ما می‌دانی؟ نه!

٩) هر چه می‌پرسد می‌گویم خبری ندارم. در مورد Network Marketing اطلاعاتی داری؟ و بمباران می‌شود.

١٠) اول اینكه قانونی نیست. دوم اینكه شما دو سه تا از تاریخ‌ها را اشتباه گفتید! سوم اینكه اسم مكان‌ها را هم اشتباه گفتید. چهارم اینكه... حدود نیم ساعت در نكوهش این نوع تجارت حرف می‌زنم. از حجم اطلاعاتی كه از دهانم خارج می‌شود خودم هم تعجب می‌كنم. فكر كنم نود درصد، مزخرف به هم بافته‌ام!

١١) اگر با جماعتی بی‌اطلاع از موضوعی در مورد همان موضوع صحبت كنی، حتی اگر دانسته‌هایت از آن به صفر میل كند، آن‌چنان جماعت- یا بخش بزرگی از آن- تحت تأثیر قرار می‌گیرند كه از آن به بعد، در آن

مورد هر چه بگویی، باورت كنند.

١٢) مانده‌ام اینها ماشین بودند یا انسان. حرفهایم را كه شنیدند، گفتند بله، همه‌ی اینها درست، اما ادامه‌ی حرف‌های ما را هم گوش كنید! و شروع كردند به ادامه دادن همان‌هایی كه داشتند می‌گفتند! انگار غیر از حذف واسطه و كاهش هزینه‌ی تبلیغات چیز دیگری از اقتصاد نمی‌دانستند.

١٣) آیا من تركی حرف می‌زنم؟!

١٤)دستم را دراز كردم و گفتم به سلامت. چندتا كاغذ دادند دستم و گفتند قرار بعدی‌مان كی باشد؟! كاغذها- آن طور كه خودشان می‌گفتند- همان حرف‌هایی بود كه مثل آدم آهنی- كه حالش بده!- در گوشم خوانده‌بودند. قرار گذاشتم برای فردا. نمی‌دانم چقدر بی‌عقل هستند كه منتظر من بمانند.

١٥) باید افسوس خورد به حال مملكتی كه دانشجویانش كه خیر سرشان قرار است آینده سازش باشند، آن‌چنان تحت تأثیر قرار می‌گیرند كه این حجم تبلیغات علیه تجارت شبكه‌ای را نمی‌بینند. همه‌ی واقعیات را نادیده می‌گیرند، اقتصاد را نخوانده رد می‌كنند و آن قدر استقلال فكری ندارند كه بتوانند در جواب بی‌دانشی مثل من حرف نوتری بزنند و همان حرف‌های شاخه‌ی بالاترشان را تكرار نكنند. جالب اینكه همه‌شان هم حرف قبلی را تكرار می‌كنند. فرقی نمی‌كند گلدكوئست باشد یا الماس یا این آخری، My7Diamonds. همه یك حرف را تكرار می‌كنند:« ما با بقیه فرق داریم»

١٦)  با كاغذهایی كه قرار بود جذبم كنند به شاخه، بین دو سمت كوچه پل كاغذی درست كردم. باد آمد، كاغذها را برد.

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:30 |

انگار نمی‌شود چند روز پشت سر هم بنویسم. فقط هم كسی اوضاع و احوالم را می‌فهمد كه جای خودم باشد. به هیچ وجه منظورم مشكلات روحی و صد البته روانی(!) نیست. بل…

١) خوابگاه دختران دانشگاه آتش می‌گیرد و غیبت خوابگاهی‌ها یك هفته مجاز اعلام می‌شود. خب مسلم است كه آن قدر از عقل و شعور بهره‌مند هستم كه سر كلاس نروم. می‌روم اهواز. وقتی بر می‌گردم متوجه می‌شوم برنامه امتحانات میان‌ترم این‌جوری است: پنج‌شنبه، یك‌شنبه، پنج‌شنبه، شنبه، شنبه. نتیجتاً باید به سان یك حیوان نجیب درس بخوانم؛ آن هم در شرایطی كه هنوز لای كتاب‌ها را باز نكرده‌ام. اولی را آن قدر افتضاح به پایان می‌رسانم كه:D! دومی قابل تحمل‌تر از اولی به انجام می‌رسد. تصمیم می‌گیرم سومی را حذف كنم. خیالم راحت می‌شود كه برای بعدی- كه اقتصاد مهندسی است و خواندنش یك روز وقت می‌خواهد-  وقت دارم. دوشنبه، می‌روم دانشكده ادبیات پیش بچه‌های نشریه‌ی سابق. هنوز نرسیده‌ام كه می‌گویند چرا این قدر دیر آمدی؟! باید بروی غرفه‌ی همایش را تزیین كنی!

٢) چهار سال است كه خانه مطبوعات اصفهان، همایشی با عنوان «همایش روزنامه نگاران غیر حرفه ای» برگزار می‌كند. امسال من هم با بچه‌های جامعه‌شناسی و فلسفه، در همایش شركت كردم. نتیجه، به هدر رفتن دوشنبه، سه‌شنبه، چهار‌شنبه و پنج‌شنبه هفته‌ی پیش بود! برنامه‌ریزی كه به منفی بی‌نهایت میل می‌كرد و لبخندهای انزجارآور رئیس خانه مطبوعات اصفهان( منصور گلناری) و بقیه برگزار كنندگان، به طور رسمی روی اعصاب بنده و همراهان سوهان می‌كشید!

٣)اما با یك برداشت مثبت‌تر، همایش به یك درد خورد. این‌كه با همان رئیس خانه مطبوعات- كه از اتفاق سرپرست رسالت در اصفهان هم هست-  و مهندس كاظمی، معاون فرهنگی شهرداری اصفهان، مشاجره‌ی لفظی برگزار كردم! جای همگان خالی. فردای مشاجره، ظاهراً اكثر غرفه‌دارها،‌ دنبال من می‌گشته‌اند! بیچاره‌ها! یكی از بخش‌های همایش، مسابقه‌ی نشریه در یك روز است كه شركت كنندگان در آن باید ظرف دو روز رسمی برگزاری همایش، یك نشریه‌ی اختصاصی در مورد همایش منتشر كنند و ما برای اینكه روی كاظمی و گلناری را كم كنیم، به جای یك نشریه، دو روزنامه و یك مجله منتشر كردیم! روزنامه‌مان جالب بود، از علی خسروی و محود فكری گرفته تا ایوو مورالس و گرامشی و از ولتر تا چه‌گوارا می‌شد در آن پیدا كرد!

٤) بعد از اختتامیه، خانه كه رسیدم فقط توانستم چیزكی به جای شام بخورم و بعد خوابم برد تا دوازده ساعت بعد. این یعنی نمایشگاه كتاب كه لازم‌االوصول بود، پَر.

٥)از جمعه به این طرف هم روی مقاله‌ای با موضوع [...] كار می‌كردم كه اگر رسیدم، سه‌شنبه شب اینجا هم می‌گذارم. در مورد همان چیزی است كه خبرنگاران كیهان در مصاحبه با محمدتقی تقی‌پور به تاریخ ششم مهر پارسال، می‌خواهند بدون هر گونه پیش‌داوری درباره‌ی دروغ بودنش صحبت كنند!

٦)نمی‌دانم چه سحری است كه وقتی پرسپولیس گل می‌خورد این همه خوشحالی می‌كنم ولی استقلال(كه خونم هم آبی است!) كه گل می‌زند نهایتاً لبخند می‌زنم. وقتی پرسپولیس گل دوم را خورد، چنان جیغی زدم كه طبقه پایینی‌مان آمد و تذكر داد.(خودش هم بعد از پنالتی‌ها همچنان جیغی زد!)

٧) جایی خواندم:« گویی جهان‌های اسطوره‌ای را فقط بدان سبب بنا نهاده‌اند كه فرو ریزند تا باز از ویرانه‌های آن جهان‌های تازه‌ای برافرازند» و شب، خداحافظی زیدان بود با فوتبال باشگاهی. هر چند از رئال مادرید و فرانسه متنفرم(!) اما نمی‌توانم جادوی زیدان را انكار كنم. پایان زیدان، پایان نسلی‌است كه مرا مسحور فوتبال كرد. نسلی كه از یك طرف، آژاكس ون‌گال را ساخت، از یك طرف فرانسه ٩٨، نسل طلایی پرتغال را و بسیار چیزهای دیگر را. متأسفم از به پایان رسیدن این. اما هنوز این نرفته، انگار جهان تازه شكل گرفته است. قهرمان این یكی ظاهراً از سرزمین روماریوی بزرگ می‌آید.

٨)استاد اقتصاد گفته بود ماشین حساب‌تان را سر جلسه بیاورید. یادم رفته بود. مجبور شدم همه‌ی ٤٠-٥٠ محاسبه را با دست انجام بدهم! مثلاً چنین چیزی:

1880100400 ضربدر 1.2 به توان ده.

بالاخره برای دو سه تای آخر استاد ماشین حساب داد . برای این:

پیدا كنید 1.005 را به چه توانی برسانیم كه برابر 2 بشود؟ و جواب می‌شود حدود 139! برای مادر كه تعريف می‌كنم می‌گويد حقته!

٩) دیگه بسه!

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:56 |

اين چند روز كه اهواز بودم واقعاً لذت بردم از اينكه موفق شدم پنج شش روز، روزنامه نخوانم و به اين مغز بيچاره استراحت بدهم كه البته اين هم از مزاياي شهري مثل اهواز است. اگر جاي ديگري بود بعيد مي‌دانم بي روزنامه مي‌ماندم.

ساكن خانه‌ي دايي‌ام بودم در گلستان. پرسيدم روزنامه‌فروشي اين طرف‌ها كجاست؟ گفتند شهر! براي خريد يك روزنامه‌ي مثلاً صد و پنجاه توماني بايد دو كورس بروم و برگردم يا به عبارتي بهتر چهارصد تومان پياده شوم و صد البته، مرتكب چنين بلاهتي هم شدم!

فكرش را بكنيد[ آنهايي كه اهواز را بلدند البته!] ساعت، يك ظهر باشد و شما از گلستان خودتان را به نادري برسانيد و از دم پل تا چهارراه و بعد از سي‌متري تا سر طالقاني و بعد تا ميدان شهدا و بعد هم ٢٤ متري و بعد هم شاد و خرم از اينكه فقط و فقط كيهان و خبرورزشي همان روز را پيدا كرده‌ايد[ كه هيچ شكي در ارادت شما نسبت به اين دو نشريه‌ي وزين وجود ندارد] سوار تاكسي‌اي شويد كه راننده‌اش يكي از طرفين دعواي سر ظهر است و برگرديد خانه و همگي به ريش شما بخندند! چه عكس العملي نشان خواهيد داد؟

١-عكس‌العمل خشنانه: بسه ديگه!

٢-عكس‌العمل بي‌ادبانه: جميعاً خفه.

٣-عكس ‌العمل پرتانه: جدي خيلي ابلهم؟

٤-عكس‌العمل طنزانه: بزنيد زير خنده.

٥-عكس‌العمل سهيلانه: هوا عالي بود براي قدم زدن!

همان شب ساعت ٩ داشتم در منطقه‌اي ديگر از شهر قدم مي‌زدم( كيانپارس). صاحب دكه‌اي را ديدم كه تازه شرق برايش آمده‌بود!

* * *

١-يكي از لذت‌بخش‌ترين مسافرت‌هايي بود كه رفتم. فكر كنم واقعاً لازم بود براي خالي كردن ذهن و انرژي گرفتن و از همين حرفهايي كه همه مي‌زنند. به عبارتي لمپنانه، مثل خر كيف كردم!

٢-نمي‌دانم چرا در اين چند روز، يك بند اين را زمزمه مي‌كردم بدون آن‌كه اصلاً حواسم باشد سروده‌ي كيست يا اصلاً بقيه‌اش چيست.اصفهان كه رسيدم تازه يادم آمد:

«...تو بزرگي مث شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي مث شب

خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو...»

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:53 |