تبليغاتX
دوران نو

 

۱)به جرأت می‌توانم بگویم مهم‌ترین مسئله‌ای كه در چند ماه اخیر ذهنم را به خود مشغول كرده، حقوقی است كه انسان به صرف انسان بودنش، دارای آن‌ها می‌شود؛ یعنی یافتن پاسخی برای این پرسش كه آیا انسان دارای حقوقی هست كه از پیدایی تا مرگ، همراهش باشند؟ به عبارت بهتر آیا «حقوق بنیادی انسان» دارای بار معنایی است؟

 

٢)پاسخ‌هایی كه در این مدت از این و آن گرفتم بسیار گونه‌گون و ناهمگون بودند. بیشتر پاسخ‌ها بر این محورها می‌چرخیدند: آ‍زادی،‌ برابری و زندگی.این كه هر كدام بر چه پایه‌ای داده‌شده‌اند با خود گویندگان(!) اما نكته‌ای كه در این میان بیشتر مشخص بود این بود كه لیبرال‌ها بیشتر آزادی و سوسیال‌ها بیشتر برابری را حق طبیعی بر‌می‌شمردند[البته بدیهی هم بود!] دیگر جواب‌ها هم آن قدر تكرار نشدند كه بشود نتیجه‌گیری كرد چه اندیشه‌ای چه پاسخی می‌دهد.

 

٣)اما آیا این پاسخ‌ها می‌توانند جزیی از حقوق بنیادین باشند؟ آیا می‌توانیم برای مثال، آزادی را حق طبیعی انسان بنامیم؟ آیا حق داریم برابری را جزیی جدایی‌ناپذیر از طبیعت انسان بدانیم؟ جواب، از دید من پیداست: به هیج وجه!

 

٤) الف) آزادی:

استقلال، پیش‌زمینه‌ی آزادی است. شخص- چه مفرد بدانیمش و چه جزیی از اجتماع- برای آزاد بودن باید ١- امكان و ٢- توانایی انجام عمل( یا داشتن عقیده)  را دارا باشد. مسلم است نمی‌توان برای كسی كه استقلال ندارد، امكان انجام عمل آزادانه یا داشتن اندیشه‌ی آزاد( و نه اندیشه‌ی آزاداندیش) متصور بود. یك نوزاد را در نظر بگیرید، آیا استقلالی در اندیشه دارد؟ نه تنها كودك، بلكه بخش بزرگی از بزرگسالان نیز چنین استقلالی ندارند. دین‌باوری موروثی بهترین مثال است برای عدم استقلال فكر در بخش بسیار بزرگی از بزرگسالان، حداقل در جامعه‌ی ما.

    ب) برابری:

بی‌معنایی عبارت «معلولیت، محدودیت نیست» به نظرم بهترین دلیل است برای رد بنیانی بودن حق برابری. كسی كه توان كمتری نسبت به دیگری دارد- چه به جبر طبیعت، چه به سهل‌انگاری دیگران و چه به هر دلیل دیگر- نمی‌تواند با او برابری كند. همین‌طور، هرگونه ضعف در برابر دیگری به همین نتیجه می‌رسد.[ «ضعف» در این نوشتار، در برابر «قدرت» قرار گرفته و منظور از قدرت، توانایی بیشتر نسبت به دیگری است]

    ج) دیگر جواب‌ها هم كم و بیش چنین سرنوشتی پیدا می‌كنند.

 

٥)هر شخص، ممكن است با استدلال‌های بالا مخالف باشد و برهان‌هایی بیاورد كه نتیجه‌ی عكس بدهد. اول این‌كه خوشحال می‌شوم با این برهان‌ها، روبرو شوم و دوم این‌كه به نظرم حتی با چنان دلایلی، پاسخ نهایی چندان تفاوتی نخواهد كرد(!)پرسش اصلی كه از مدعیان محق بودن خود به خودی انسان باید پرسیده‌شود این است كه چه كسی یا چه عاملی چنین حقوقی را به انسان هبه كرده‌است؟طبیعت، خدا، انسان؟ بر چه پایه‌ای؟

 

٦)پیش از این هم هابز را برتر از دیگران خوانده‌ام. این بار هم دقیقاً چنین قصدی دارم(!) معمولاً فلاسفه و اندیشمندان را فرزند زمان خود می‌دانند و به این چوب، اندیشه‌شان را می‌رانند. معدودند فلاسفه‌ای كه از زمان خود سالها جلو باشند. هابز هم به گمان من از این جمله است. شاید انتقادات لاك در «رساله‌ی دوم درباره‌ی حكومت» در نظر عده‌ای برای رد هابز بس باشد. اما اگر منتقدی منصف چون اسپینوزا بر سر انتقادات لاك بر هابز به داوری بنشیند، خط بطلانی بر آرای لاك خواهد كشید.

 

٧)هابز بر خلاف بسیاری از اندیشه‌وران دیگر- نظیر همان لاك- كه روابط انسان‌ها را در حیطه‌ی حق می‌بینند، حقی برای انسان، قایل نمی‌شود. به اعتقاد هابز، این میل انسان است كه سبب شكل‌گیری روابط بین افراد می‌شود و البته، قدرت مطلقی كه در لویاتان می‌سازد برای جلوگیری از هرج و مرج ناشی از امیال گسترده‌ی انسان‌هاست. یكی از مهم‌ترین علل این هرج و مرج، میل افراد است به قدرت. میل به قدرت در دو نفر، آن‌ها را به رویارویی با هم می‌كشاند. هابز، هیچ مخالفتی با تعریف حقوق بر پایه‌ی قدرت ندارد اما در برابر هرج و مرج پیش‌گفته، چاره‌ای جز پناه بردن به آن دولت هیولاوار نمی‌یابد.

 

٨)این‌گونه دانستن رابطه‌ی حق و قدرت- كه اولی فقط و فقط نتیجه‌ی دومی است- دل و جرأت زیادی می‌خواهد! ساده‌ترین نتیجه‌ی چنین اندیشه‌ای، مشروعیت دادن به حكومت‌های توتالیتر و اقتدارگراست. برای نمونه، تمامی جنایات استالین در سال‌های زمام‌داری، مشروعیت پیدا می‌كند؛ چون قدرت استالین فراتز از همه‌ی قدرت‌های آن روز شوروی بود.

 

٩)نتیجه‌ی دیگری كه باور به این رابطه به دست می‌دهد، بی‌معنایی ركن قضایی در دولت‌هاست. مثلاً اگر كسی قدرت تصاحب اموال دیگری را دارد پس این حق را هم دارد اموال او را تصاحب كند. آیا دادگاه می‌تواند علیه كسی كه تنها از حق خود استفاده كرده اعلام جرم كند؟

 

١٠)این هم نظر یك منتقد كه بلافاصله پس از پایان نوشته، ارایه شد:

«فرا رفتن از زمان خود و فرزند زمان خود بودن البته، با واژگان دیگری هم نشان داده‌می‌شوند كه می‌توانند خیلی چیزها را عوض كنند. اولی را آرمان‌گرایی می‌نامند و دومی را واقع‌گرایی. به شكل تهوع‌آوری كه آرمان‌گرا بشوی، می‌شوی افلاتون جمهور، به شكل تهوع‌آوری هم كه واقع گرا بشوی، می‌شوی هگل عناصر فلسفه‌ی حق. هگل می‌گوید: نظرات شما باید بر اساس شرایط موجود و واقع باشد. كسی كه از شرایط واقع فراتر برود، در یك عالم رویایی مشغول پرت‌و‌پلا‌گویی است و نظراتش هم به درد همان عالم رویا می‌خورد. این همان دوست قدیمی ما، محافظه‌كاری است»

 

١١)نویسندگان اعلامیه‌ی استقلال آمریكا، چنین نظری را خلاف بدیهیات می‌شمرند. «ما این‌ها را حقایق بدیهی می‌شماریم كه همه‌ی انسان‌ها برابر آفریده‌شده‌اند، كه آفریدگارشان بدانان حقوق جدایی‌‌ناپذیر بخشیده‌است» انقلابیون آرمانخواه فرانسه هم به تبعیت از همفكران آمریكایی‌شان، اعلامیه‌ی حقوق بشر صادر كردند. متفقین پیروز بعد از جنگ بین‌الملل دوم هم، چنین نظری داشتند. اما حقوق جدایی‌ناپذیر انسان، یك زبان بازی بی‌معنا بیش نیست. این تعبیری است كه جرمی بنتام به كار می‌برد و اضافه می‌كند تنها سخن بامعنا، سخن گفتن از حقوق قانونی است. و به راستی كه تعبیر بنتام چقدر در مورد اعلامیه‌ی حقوق بشر صدق می‌كند:

«مجمع عمومی،‌این اعلامیه را آرمان مشترك تمام مردم و ملل اعلام می‌كند»

 

١٢)آیا راهی برای گریز از تبعات ترسناك چنین اندیشه‌ای هست؟ من به شخصه غیر از تعریف حقوق برای بشر – و نه كشف آن‌ها- و یا اخلاق راهی نمی‌بینم. حال باز هم یك پرسش: آیا حقوق انسان یا اخلاق، خود قابل تعریف‌اند؟!

 

١٣)ابتدا اخلاق. شاید عده‌ای بگویند اخلاق، آن چیزی است كه در عرف، به آن اخلاق گفته‌می‌شود یا به اصطلاح، بین‌الاذهانی١ است. آیا عرف، لزوماً صحیح است؟ آیا این گفته به معنای نسبی بودن اخلاق نیست؟ آیا تعریف اخلاق، باعث محدودیت زمانی و مكانی اخلاق نمی‌شود؟ و آیا این باز به معنای نسبی بودن نیست؟ نسبی‌گرایی در اخلاق هم در كنار «قدرت دارم پس حق دارم» با شدتی بیشتر به سوی تباهی نخواهد رفت؟ آیا این دو در كنار هم تداعی‌گر جنگل و قانونش نیستند؟

 

١٤)حقوق بشر. نه می‌شود آزادی را به عنوان حق انسان تعریف كرد و نه برابری را. دلیل هر دو را در بند ٤ گفته‌ام. بسیاری از حقوق دیگر هم، از این دو نتیجه می‌شوند: آزادی بیان و عقیده، مالكیت، تابعیت، عدالت و ...هم با استناد به رد این دو، رد می‌شوند.

 

١٥) آیا واقعاً راه حلی نیست؟!

 


١) چقدر از این كلمه متنفرم!

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 23:26 |
امروز متوجه شدم دفتر مرکزی انجمنهای اسلامی دانشگاه اصفهان و علوم پزشکی را هم بسته اند. منتها این یکی را به علت نداشتن کلید نتوانسته اند تخلیه کنند. برای همین یک قفل دیگر هم به قفل پیشین اضافه کرده اند!

از طرف دیگر هم صندا-صنف نشریات دانشجویی دانشگاه اصفهان- هم توسط آقایان بسته شده است. یکی می گفت دارند آخرین پل ها را هم خراب می کنند.

این نکته را هم اضافه کنم که دفتر مرکزی انجمن، متعلق به دانشجويان پزشكی هم هست، یعنی دانشجویان پزکشی هم از این اتاق سهم می برند. و بسته شدن این دفتر، در حالی صورت می گیرد که انجمن های اسلامی دانشگاه علوم پزشکی هنوز باز هستند و در حال فعالیت(البته فعالیت منفعل!)

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:55 |

تمام شد. انجمن را می‌گویم. انجمن اسلامی دانشكده فنی و مهندسی دانشگاه اصفهان. بقیه هم به زودی تمام می‌شوند. شاید هم تا الان كارشان تمام شده‌باشد. دیگر لازم نیست دنبال كسب اجازه ازشان باشیم تا انتخابات برگزار كنیم. ما نتوانستیم به جاده برگردیم، اما آنها مسیر را با موفقیت به پایان رساندند.

صبح، یكی از بچه‌های انجمن برایم SMS فرستاد كه «سهیل! دارند اتاق انجمن فنی را تخلیه می‌كنند.» از چند ماه پیش قصد چنین كاری داشتند، اما با مقاومت رئیس دانشكده نتوانسته بودند كاری بكنند. وقتی رسیدم دانشكده، دو نفر داشتند وسایل جدید را داخل اتاق می‌گذاشتند. یكی‌شان كه كارگر دانشگاه بود و دیگری، عندلیب سرپرست امور دانشجوئی دانشكده.پرسیدم پس انجمن چی شد؟ عندلیب نگاهم كرد و بعد بدون گفتن یك كلمه از كنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت. باز هم پرسیدم. كارگر كه داشت صندلی‌ها را مرتب می‌كرد گفت من خبر ندارم. از تابلوی انجمن هم خبری نبود.

دوست انجمنی‌ام را دیدم. رفتیم پیش رئیس دانشكده، دكتر موسوی.

-چه شده آقای دكتر؟چرا انجمن را تخلیه می‌كنند؟

همان حرف‌هایی را زد كه انتظارش را می‌كشیدم. در جلسه‌ی شورای دانشگاه گفته بودند اینها دو سال است انتخابات برگزار نكرده‌اند، نمایندگانشان در سنای آمریكا علیه ایرانی‌ها(توجه كنید ایرانی‌ها، نه جمهوری اسلامی ایران)سخنرانی كرده‌اند و از همین حرف‌هایی كه در هر مناسبتی رئیس دانشگاه و معاونانش می‌زنند.

بعد هم شروع كرده‌بودند به فشار آوردن به رئیس دانشكده فنی كه فلان دانشجوی عمران یا بهمان دانشجوی IT  در نمی‌دانم كجا چه كار كرده‌است. وقتی هم دكتر موسوی پیشنهاد می‌دهد كه با خود بچه‌ها تماس بگیریم كه خودشان تخلیه كنند، می‌گویند شما دارید جهت‌گیری می‌كنید و شما تنها دانشكده‌ای هستید كه انجمنش فعال است و امروز باید تخلیه شود و ...این جلسه، پنجم فروردین برگزار شده‌است. نهایتاً بعد از مقاومت‌های دكتر، روز هفتم فروردین از دانشگاه با دكتر تماس می‌گیرند كه آقای دكتر! بیایید صورت جلسه‌ی وسایل انجمن را امضا كنید كه ببریمشان انبار. به همین سادگی!

در نامه‌ی شمسی‌پور-معاون دانشجویی دانشگاه- خطاب به دكتر موسوی، مبنی بر تخلیه‌ی دفتر انجمن نوشته‌شده‌بود كه «دو سال است انتخابات انجمن برگزار نشده‌است و در این مدت، این دفترها مكانی بوده‌اند برای فعالیت‌های فرهنگی دانشجویان.» عرض شود كه بله!دو سال است كه انتخابات برگزار نشده‌است اما این یك سال اخیر، تنها به دلیل مجوز ندادن همین آقای شمسی‌پور و شركا چنین اتفاقی رخ نداد. با فارغ‌التحصیل شدن بیشتر رادیكال‌های انجمن در خرداد سال ٨٤، انتظار داشتیم انتخابات جدید را در نیمه‌ی دوم سال پیش برگزار كنیم اما هر بار مخالفت مسئولان دانشگاه امكان برگزاری را به ما نداد. رامشت، سرپرست دانشگاه یكی به نعل می‌زد و یكی به میخ. یك بار با حرارت از آزادی اندیشه و اجازه‌ی فعالیت در صورت زیر پا نگذاشتن خط قرمز نظام دفاع می‌كرد و یك بار، با شدت و حدت خاص خودش، از این كه «شما عامل تولید فرهنگ اختلاط هستید و یک روز به این جرم سر شما را میبرند

نمی‌دانم. آیا پیش‌بینی بازرگان در دادگاه نظامی رژیم پهلوی، اینجا هم مصداق پیدا می‌كند یا نه؛ شاید. شاید كمتر از یك‌سال دیگر، همین انجمنی‌هایی كه امروز خود را اصلاح‌طلب می‌دانند، روی به جنگ مسلحانه بیاورند. چنین چیزی، حداقل برای من یكی، به هیچ وجه تعجب‌آور نخواهدبود.

نودولتان، تمام تلاششان را برای نابودی فعالیت‌های دانشجویی صرف می‌كنند. یكی، تمرین مختلط تئاتر را تعجب‌آور می‌خوانند. یكی، می‌پرسد چرا باید در دانشگاه، كانون فیلم و عكس داشته‌باشیم، دیگری، از بودجه ندادن به اپوزیسیون صحبت می‌كند و ...تنها چیزی كه می‌توانم بگویم این است: ما می‌مانیم!

 

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 و ساعت 13:31 |
اصفهانیهای محترم،كارت اينترنت بانی نخريد. من بيچاره شدم.‍C-proxy كار نمی کنه.فیلترشکن هایی هم که بلدم می نویسد مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد.یعنی انگار نه انگار که فیلترشکنی بوده است!بدبختی اینجاست که بانی،حتی ادوارنیوز را هم فیلتر کرده است!امروز و گويا و روز و بی‌بی‌سی هم كه هيچ.بيشتر سايتها هم به‌روز شدن قبلی‌شان نمايش داده می‌شود.مثلاً برای ديدن پيام ايرانيان يا جمهور مجبور شدم ۱۰ بار F5 بزنم تا آخرين به‌روز شدنشان را ببينم!(آخرش هم فقط بخش نيم‌نگاه پيام ايرانيان بارگذاري شد!)

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 21:51 |

بمبك فاجعه‌ساز

با صدای بهنود بخوانید!:

در خانه‌ی ما رونق اگر نیست،چیزی از ورای فاجعه بالاتر نیز در خانه‌ی ما هست اكنون. نامش علیرضاست و سنش چهار.به مانند فشفشگان چهارشنبه‌سوری هر دم در آستانه‌ی انفجار است و تركیدن.

مهیب بانگش را بر فراز آسمان خانه به اهتزاز در می‌آورد آنگاه كه می‌كشد جیغی:مامان!

ایستاده بر كنار من می‌گوید جان خودت اگر تام و جری نذاری تلویزیونو خراب می‌كنم ها!(این «ها» را مثل مصطفی تاج‌زاده می‌گوید به گمانم!)

خرده نگیرید بر من كه آشنایی با نوبچگان را دارا نیستم.همین روز پیشین بود كه یك بمبك دیگر در اینجا بود مهمان ما.

(صدای ابوالحسن تهامی)چهار ساعت بعد:

(باز هم بهنود)اینك دریافتم كه علیرضا از منزل ما بیرون شده‌است و رفته‌است تا بیچاره كند نفر بعدی را. اینك به هر سو كه می‌نگرم یا پارچه‌ای است آویزان یا عروسكی است دو نیم‌شده.

برای خاله‌ی مادرش كه میزبان اوست هم‌اینك عمیقاً آرزوی آرامش می‌كنم.

هجوم ناهمگون سگ‌ها

در كمال آرامش نشسته‌بودم و «پست‌مدرن برای بچه‌ها» نوشته‌ی «ژان لیوتار» را می‌خواندم كه سال سگ برایم معنا شد!چند پارس و بعد یك ناله‌ی ممتد. سگ همسایه‌ی طبقه پایین‌مان بود. یكی برود به این ابله بگوید سگش را از آپارتمان ببرد بیرون.

نكته: یكی از همسایه‌ها اعتراض كرده‌بود.جواب همسایه‌ی محترم این بوده كه من بچه‌هامو از خونه بندازم بیرون اینو نمیندازم!

نكته‌ی تكمیلی:همسایه‌ی عزیز معتاد و الكلی نیز می‌باشند.

آرزو:خدایا ما را از این خانه بیرون بفرما.

كابوس

یكی از بوستان‌های كناره‌ی زاینده‌رود بود.به گمانم بین پل آذر و سی و سه‌پل. نه می‌دانم برای چه و نه بین چه‌كسانی درگیری شده‌بود. حتی نمی‌دانم من چرا آن طرف‌ها پیدایم شده‌بود. دیدمت كه خون‌آلودی و داری روی زمین می‌افتی. گرفتمت و به بیمارستانت بردم. آن قدر مصدوم و مجروح زیاد بود كه تخت‌ها را به هم چسبانده‌بودند. به هوش نمی‌آمدی.به كما رفته‌بودی. هر روز چند بار سر می‌زدم و تو، همچنان در آن آرامش انگار جاودانی. روز آخر، پزشك گفت داری بهتر می‌شوی كه من از خواب پریدم و تا نیم ساعت شاید پلك هم نزدم.تصاویر، مدام در ذهنم مرور شد و تا بعد از بیداری هم لرزش كابوس رهایم نكرد. تصاویر كابوس در برابرم رژه می‌روند تا هنوز.

سرزمین من

برای اولین بار، امسال عید اهواز را از دست داده‌ام. بمب‌گذارها، مادر را ترسانده‌اند انگار. انگشت به دهان می‌مانم وقتی مادر، با چهره‌ی هراسان می‌گوید اهواز خطرناك است. در حیرت می‌مانم كه مگر مادر، در زیر بمباران آن عرب تشنه به خون تا دندان مسلح، در اهواز نماند؟ صدام تا خرمشهر و آبادان آمده بود و مادر در اهواز ماند. مادر در خیابان امام بود و خیابان را زدند و مادر در اهواز ماند. پدربزرگ در راه‌آهن بود و راه‌آهن را زدند و مادر در اهواز ماند.خانه‌ی بغل را زدند و دیوار خانه خراب‌شد و مادر در اهواز ماند. روی پل بود كه پل را زدند و مادر در اهواز ماند. ازدواج كرد و بچه‌دار شد و باز هم در اهواز ماند. مگر چند بمب صوتی قدرتی فراتر از انبوه هواپیماها دارد؟نمی‌دانم. فروردین اهواز را از دست دادم و نمی‌‌دانم كی چنین فرصتی دوباره دست خواهد داد تا دیگربار، سپیدار تا پاساژ مرو را تنفس كنم. نخل‌های گردن‌فراز، پل سفید، كوچه‌١٩ كیان‌پارس، پاساژ مرو، یوسفی،سلطانی،پاداد، امانیه، پارك جزیره و ... شاید وقتی دیگر!

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 1:38 |

كنگره‌ي جبهه مشاركت منطقه گيلان با حضور محمدرضا خاتمي برگزار شده است و سخناني كه دبيركل مشاركت در اين مراسم بيان كرده مرا دست به قلم كرده‌است.

خاتمي نياز اصلي جامعه براي پيشرفت را تحزب دانسته و سياست ورزي.در مورد فعاليت هسته‌هاي دانشجويي مشاركت صحبت كرده و اظهارات شيرزاد و شكوري‌راد از شوراي مركزي مشاركت.

مي‌پذيريم تحزب نياز اصلي جامعه براي پيشرفت است.آيا مشاركت مي‌تواند نمادي از تحزب باشد؟به هيچ وجه! خاتمي مي‌گويد:« کلماتي که آقاي شيرزاد استفاده کرد زياد جالب نبود»يا مي‌گويد« ما به آقاي شکوري راد گفته بوديم که در اين موارد موضع گيري نکند و صحبت هاي ايشان مواضع حزب نبود. تذکر هم داده شد که ديگر تکرار نشود »و اين در حالي است كه شكوري‌راد بار اولي نيست كه چنين مواضعي در برابر انجمن‌هاي اسلامي و دفتر تحكيم وحدت مي‌‌گيرد.اين يعني دو تن از اعضاي شوراي مركزي حزب متبوع خاتمي،تشكيلاتي عمل نمي‌كنند و برخورد خاصي هم با آنان انجام نمي‌گيرد؛ شايد هم خاتمي واقعيت را قلب كرده،نه؟

خاتمي در جايي ديگر گفته « ما در کنگره مصوب کرده ايم که 20 هزار عضو جديد جذب کنيم. به همين دليل با استفاده از تشکيل هسته هاي دانشجويي، فرستادن خبرنامه براي کساني که علاقه به دريافت آن دارند و تشکيل شاخه هاي اصناف در پي جذب نيروهاي جديد هستيم »هسته‌هاي دانشجويي!به اين مي‌گويند يك لطيفه‌ي بامزه!مي‌شود يك نفر بگويد چه كساني دفتر تحكيم وحدت را چند شقه كردند؟احياناً سعيد رضوي فقيه نبود؟و هادي خانيكي؟احياناً انجمن اسلامي دانشگاه تهران را اعضاي انجمني جبهه مشاركت به نابودي نكشاندند؟احتمالاً انتخابات شوراها نبود كه مشاركت حاضر به گذاشتن حتي يك نفر از دانشجويان تحكيمي در ليستش نشد؟احتمالاً مشاركت نبود كه در انتخابات رياست جمهوري،تك نشريه‌ي بر و بچه‌هاي انجمن را مصادره كرد؟

خارج از اختلافات تحكيم و مشاركت،آيا تشكيل هسته‌ي دانشجويي،فقط در اصفهان موفقيت آميز بوده‌است؟تا جايي كه من خبر دارم در جلسه‌اي كه به همين منظور تشكيل شده‌بود عده‌ي كمي شركت كرده‌بودند كه آنها هم بيشتر مخالف بودند تا موافق!لطفاً بي‌خيال دانشجويان شويد آقايان!

پي‌نوشت‌ها:

الف)من دوستان مشاركتي كمي ندارم.

ب)من مشاركتي نيستم اما بعضي مشاركتي‌ها را تا اندازه‌اي دوست دارم!

ج)من انجمني هستم-و عصبانيت اين نوشته شايد برخاسته از تعصب مسخره‌ي انجمني(!) باشد-اما به شخصه هيچ توافقي با مشي سياسي انجمنها ندارم.

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 22:28 |

١)ظاهراً دارم مي‌نويسم.البته چند بار ديگر هم چيزهايي نوشتم.ولي خب،اين قدر بد از كار در آمدند كه ترجيح دادم همان ننوشتن را ادامه دهم!

٢)چهار سال پيش،قبل از امتحانات و بعد از امتحانات نيمسال دوم،بچه‌هاي كلاس ما مشغول مي‌شدند به فوتبال.بين آن بچه‌ها من هم سري توي سرها در آورده بودم.معمولاً جزو چند نفر اولي بودم كه در تيم‌كشي انتخاب مي‌شدند.اما آن نيمسال،اوضاع جور ديگري بود.خودم هم مي‌دانستم كه بازيم دچار افت وحشتناكي شده‌است.عصبي شده‌بودم و بي‌فايده.دقيق يادم هست سر دوستم-نيما-چه فريادي كشيدم كه چرا توپ را اينجا به من پاس دادي!(بيچاره نيما!)يكي از روزها-كه به گمانم اواخر امتحانات هم بود-دوستي ديگر گفت سهيل!انگيزه نداري.و همين حرف دليلي شد براي تغييرات ناگهاني من.پناه آوردن به انديشه و تفكر و البته كتاب.

٣)دو سه روز مانده به نوروز،چيزكي نوشتم در رد اهميت نوروز(حداقل براي خودم).خوشبختانه موفق نشدم به اينترنت وصل شوم.از هياهوي بسيار براي هيچ گفته بودم و از بي‌معنايي «سال نو».زا اينكه امسال هم هيچ فرقي با پارسال ندارد و ...فكر مي‌كردم جزو معدود آدمهاي اين مدلي باشم اما وقتي دو روز بعد وبلاگها را مي خواندم،ديدم كه نخير!ظاهراً فقط من هستم كه هنوز چنين چيزي ننوشته‌ام! يادداشت علي قديمي هم،از همه با من همخوان‌تر بود.

٤)ظاهراً زمستان براي من بايد ناگوار باشد.هر چقدر در پاييز احساس شادي و نويي مي‌كنم،زمستان برايم تلخ و عبوس است و هر چه هم به پايانش نزديك مي‌شود بيشتر چهره‌ي گرفته‌اش را نشانم مي‌دهد.حال و هوايي كه زمستان 84 داشتم تقريباً هيچ تفاوتي نداشت با يك سال پيش ترش،زمستان 83.نمي‌دانم، شايد اين هم برآمده از علاقه‌ي شديدم باشد به اخوان و زمستان و باغ بي‌برگي.به «زمين دلمرده،سقف آسمان كوتاه،غبارآلوده مهر و ماه» و «پادشاه فصل‌ها پاييز» كه «داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌ساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد»

٥(بهار و نوروز 84،كاملاً در خاطرم هست.اين قدر ضدحال بودم كه مثلاً در باغ‌هاي اطراف شوشتر،كه همه مشغول-كاملاً محترمانه!-دلقك‌بازي بودند!من در ماشين نشسته بودم و مثلاً مي‌نوشتم.امسال هم غير از نيم‌ساعت اين طرف و آن طرف تحويل سال و آن هم به خاطر اعضاي خانواده،سعي كردم خوشحال باشم يا حداقل خودم را خوشحال نشان بدهم اما بعد،هيچ فرقي با سال قبل،نداشت.

٦)حدود دو سال از گذراندن پيش‌دانشگاهي‌ مي‌گذرد.هنوز گاهي اوقات با بچه‌ها،به مدرسه‌مان مي‌رويم و فوتبال بازي مي‌كنيم.چند هفته پيش،همان دوست قديمي،گفت سهيل!انگيزه نداري.و اين بار كاملاً به حرفش اعتقاد داشتم.

٧)اما اتفاقات پريروز-پنجشنبه-شايد پاياني باشد بر اين كهنگي من.دليلي باشد براي نوشدن.انگيزه‌اي باشد براي ميلاد دوباره.پاياني باشد بر دوراني كه اميدوارم گذشته باشد و آغازي براي دوران نو.

پس تا اطلاع ثانوي،سوم فروردين هزار و سيصد و هشتاد و پنج خورشيدي،روز تولد من!

+ نوشته شده توسط سهیل در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 0:52 |