۱)به جرأت میتوانم بگویم مهمترین مسئلهای كه در چند ماه اخیر ذهنم را به خود مشغول كرده، حقوقی است كه انسان به صرف انسان بودنش، دارای آنها میشود؛ یعنی یافتن پاسخی برای این پرسش كه آیا انسان دارای حقوقی هست كه از پیدایی تا مرگ، همراهش باشند؟ به عبارت بهتر آیا «حقوق بنیادی انسان» دارای بار معنایی است؟
٢)پاسخهایی كه در این مدت از این و آن گرفتم بسیار گونهگون و ناهمگون بودند. بیشتر پاسخها بر این محورها میچرخیدند: آزادی، برابری و زندگی.این كه هر كدام بر چه پایهای دادهشدهاند با خود گویندگان(!) اما نكتهای كه در این میان بیشتر مشخص بود این بود كه لیبرالها بیشتر آزادی و سوسیالها بیشتر برابری را حق طبیعی برمیشمردند[البته بدیهی هم بود!] دیگر جوابها هم آن قدر تكرار نشدند كه بشود نتیجهگیری كرد چه اندیشهای چه پاسخی میدهد.
٣)اما آیا این پاسخها میتوانند جزیی از حقوق بنیادین باشند؟ آیا میتوانیم برای مثال، آزادی را حق طبیعی انسان بنامیم؟ آیا حق داریم برابری را جزیی جداییناپذیر از طبیعت انسان بدانیم؟ جواب، از دید من پیداست: به هیج وجه!
٤) الف) آزادی:
استقلال، پیشزمینهی آزادی است. شخص- چه مفرد بدانیمش و چه جزیی از اجتماع- برای آزاد بودن باید ١- امكان و ٢- توانایی انجام عمل( یا داشتن عقیده) را دارا باشد. مسلم است نمیتوان برای كسی كه استقلال ندارد، امكان انجام عمل آزادانه یا داشتن اندیشهی آزاد( و نه اندیشهی آزاداندیش) متصور بود. یك نوزاد را در نظر بگیرید، آیا استقلالی در اندیشه دارد؟ نه تنها كودك، بلكه بخش بزرگی از بزرگسالان نیز چنین استقلالی ندارند. دینباوری موروثی بهترین مثال است برای عدم استقلال فكر در بخش بسیار بزرگی از بزرگسالان، حداقل در جامعهی ما.
ب) برابری:
بیمعنایی عبارت «معلولیت، محدودیت نیست» به نظرم بهترین دلیل است برای رد بنیانی بودن حق برابری. كسی كه توان كمتری نسبت به دیگری دارد- چه به جبر طبیعت، چه به سهلانگاری دیگران و چه به هر دلیل دیگر- نمیتواند با او برابری كند. همینطور، هرگونه ضعف در برابر دیگری به همین نتیجه میرسد.[ «ضعف» در این نوشتار، در برابر «قدرت» قرار گرفته و منظور از قدرت، توانایی بیشتر نسبت به دیگری است]
ج) دیگر جوابها هم كم و بیش چنین سرنوشتی پیدا میكنند.
٥)هر شخص، ممكن است با استدلالهای بالا مخالف باشد و برهانهایی بیاورد كه نتیجهی عكس بدهد. اول اینكه خوشحال میشوم با این برهانها، روبرو شوم و دوم اینكه به نظرم حتی با چنان دلایلی، پاسخ نهایی چندان تفاوتی نخواهد كرد(!)پرسش اصلی كه از مدعیان محق بودن خود به خودی انسان باید پرسیدهشود این است كه چه كسی یا چه عاملی چنین حقوقی را به انسان هبه كردهاست؟طبیعت، خدا، انسان؟ بر چه پایهای؟
٦)پیش از این هم هابز را برتر از دیگران خواندهام. این بار هم دقیقاً چنین قصدی دارم(!) معمولاً فلاسفه و اندیشمندان را فرزند زمان خود میدانند و به این چوب، اندیشهشان را میرانند. معدودند فلاسفهای كه از زمان خود سالها جلو باشند. هابز هم به گمان من از این جمله است. شاید انتقادات لاك در «رسالهی دوم دربارهی حكومت» در نظر عدهای برای رد هابز بس باشد. اما اگر منتقدی منصف چون اسپینوزا بر سر انتقادات لاك بر هابز به داوری بنشیند، خط بطلانی بر آرای لاك خواهد كشید.
٧)هابز بر خلاف بسیاری از اندیشهوران دیگر- نظیر همان لاك- كه روابط انسانها را در حیطهی حق میبینند، حقی برای انسان، قایل نمیشود. به اعتقاد هابز، این میل انسان است كه سبب شكلگیری روابط بین افراد میشود و البته، قدرت مطلقی كه در لویاتان میسازد برای جلوگیری از هرج و مرج ناشی از امیال گستردهی انسانهاست. یكی از مهمترین علل این هرج و مرج، میل افراد است به قدرت. میل به قدرت در دو نفر، آنها را به رویارویی با هم میكشاند. هابز، هیچ مخالفتی با تعریف حقوق بر پایهی قدرت ندارد اما در برابر هرج و مرج پیشگفته، چارهای جز پناه بردن به آن دولت هیولاوار نمییابد.
٨)اینگونه دانستن رابطهی حق و قدرت- كه اولی فقط و فقط نتیجهی دومی است- دل و جرأت زیادی میخواهد! سادهترین نتیجهی چنین اندیشهای، مشروعیت دادن به حكومتهای توتالیتر و اقتدارگراست. برای نمونه، تمامی جنایات استالین در سالهای زمامداری، مشروعیت پیدا میكند؛ چون قدرت استالین فراتز از همهی قدرتهای آن روز شوروی بود.
٩)نتیجهی دیگری كه باور به این رابطه به دست میدهد، بیمعنایی ركن قضایی در دولتهاست. مثلاً اگر كسی قدرت تصاحب اموال دیگری را دارد پس این حق را هم دارد اموال او را تصاحب كند. آیا دادگاه میتواند علیه كسی كه تنها از حق خود استفاده كرده اعلام جرم كند؟
١٠)این هم نظر یك منتقد كه بلافاصله پس از پایان نوشته، ارایه شد:
«فرا رفتن از زمان خود و فرزند زمان خود بودن البته، با واژگان دیگری هم نشان دادهمیشوند كه میتوانند خیلی چیزها را عوض كنند. اولی را آرمانگرایی مینامند و دومی را واقعگرایی. به شكل تهوعآوری كه آرمانگرا بشوی، میشوی افلاتون جمهور، به شكل تهوعآوری هم كه واقع گرا بشوی، میشوی هگل عناصر فلسفهی حق. هگل میگوید: نظرات شما باید بر اساس شرایط موجود و واقع باشد. كسی كه از شرایط واقع فراتر برود، در یك عالم رویایی مشغول پرتوپلاگویی است و نظراتش هم به درد همان عالم رویا میخورد. این همان دوست قدیمی ما، محافظهكاری است»
١١)نویسندگان اعلامیهی استقلال آمریكا، چنین نظری را خلاف بدیهیات میشمرند. «ما اینها را حقایق بدیهی میشماریم كه همهی انسانها برابر آفریدهشدهاند، كه آفریدگارشان بدانان حقوق جداییناپذیر بخشیدهاست» انقلابیون آرمانخواه فرانسه هم به تبعیت از همفكران آمریكاییشان، اعلامیهی حقوق بشر صادر كردند. متفقین پیروز بعد از جنگ بینالملل دوم هم، چنین نظری داشتند. اما حقوق جداییناپذیر انسان، یك زبان بازی بیمعنا بیش نیست. این تعبیری است كه جرمی بنتام به كار میبرد و اضافه میكند تنها سخن بامعنا، سخن گفتن از حقوق قانونی است. و به راستی كه تعبیر بنتام چقدر در مورد اعلامیهی حقوق بشر صدق میكند:
«مجمع عمومی،این اعلامیه را آرمان مشترك تمام مردم و ملل اعلام میكند»
١٢)آیا راهی برای گریز از تبعات ترسناك چنین اندیشهای هست؟ من به شخصه غیر از تعریف حقوق برای بشر – و نه كشف آنها- و یا اخلاق راهی نمیبینم. حال باز هم یك پرسش: آیا حقوق انسان یا اخلاق، خود قابل تعریفاند؟!
١٣)ابتدا اخلاق. شاید عدهای بگویند اخلاق، آن چیزی است كه در عرف، به آن اخلاق گفتهمیشود یا به اصطلاح، بینالاذهانی١ است. آیا عرف، لزوماً صحیح است؟ آیا این گفته به معنای نسبی بودن اخلاق نیست؟ آیا تعریف اخلاق، باعث محدودیت زمانی و مكانی اخلاق نمیشود؟ و آیا این باز به معنای نسبی بودن نیست؟ نسبیگرایی در اخلاق هم در كنار «قدرت دارم پس حق دارم» با شدتی بیشتر به سوی تباهی نخواهد رفت؟ آیا این دو در كنار هم تداعیگر جنگل و قانونش نیستند؟
١٤)حقوق بشر. نه میشود آزادی را به عنوان حق انسان تعریف كرد و نه برابری را. دلیل هر دو را در بند ٤ گفتهام. بسیاری از حقوق دیگر هم، از این دو نتیجه میشوند: آزادی بیان و عقیده، مالكیت، تابعیت، عدالت و ...هم با استناد به رد این دو، رد میشوند.
١٥) آیا واقعاً راه حلی نیست؟!
١) چقدر از این كلمه متنفرم!
