«ببار ای ابر باران زا»
«ولی باران نیامد
پس چرا باران نمی آید؟»
آسمان آلوده بود.باید باران می آمد.ابرها آمدند.پس باران می خواست بیاید.سوار ماشین شد.باران قطره قطره می آمد.نوار را داخل ضبط گذاشت.بابک بیات می نواخت:«خونه این خونه ی ویرون/واسه من هزار تا خاطره داره»باران تندتر شد.برف پاک کن را روشن کرد.بیات همچنان می نواخت.نوار «بن بست» را بیشتر از همه دوست می داشت.«خسته و در به در شهر غمم...»15 دقیقه بعد می بایست به آنجا می رسید.دو نفر را باید به خانه می رساند.مادر و خواهر خسته اش را.در اتوبان با سرعت می راند.پژویی به ناگاه جلویش پیچید.اگر نتوانسته بود در سرعت ١٠٠ ماشین را کنترل کند،معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کرد.باران همچنان می زد.یاد آن روزها افتاد که خانواده اش در راه کنکور تنها اضطراب هدیه اش می دادند و او،برای نابودی اضطراب به دامان باران پناه برده بود؛منتظر باران می شد تا از خانه بیرون بزند.٧ دقیقه مانده بود به ٧ و بابک بیات همچنان می نواخت:«میون این همه کوچه که به هم پیوسته...»باران همچنان می نواخت.یاد 3 ماه پیش هدان افتاد که باران،سیل آسا می آمد و او پشت همین فرمان،نشسته بود و بدون دید،در شهر غریب می راند.چه روز جالبی بود آن روز.چراغ را دید که قرمز شد.ترمز گرفت اما ترمز،نگرفت.باز ترمز گرفت و این بار هم ترمز نگرفت.60 تا سرعت داشت.یا باید به انبوه ماشینهای پشت چراغ می زد یا ...ماکسیمایی دوبل پارک کرده بود.باران و بابک همچنان می نواختند:«این صدا لالایی...»صدا قطع شد.تنها زوزه ی موتور بود که شنیده می شد.
