1-همیشه دوست داشتم مصاحبه هایم مثل مصاحبه های اوریانا فالاچی از آب در بیاید،وقتی مصاحبه شونده را گیر می اندازد و از هر طرف به او حمله می کند.مصاحبه شونده هیچ راه فراری ندارد.
2-دوشنبه صبح وقتی به سمت مکان مصاحبه با احسان نراقی می رفتم انتظار ملاقات روشنفکر میانه رویی را داشتم اما...
3-وقتی رسیدم دو خبرنگار دیگر در حال مصاحبه با نراقی بودند.واقعاً هم حرفه ای بودند.تسلطشان به نراقی،بی نظیر بود.تمامی کتابها،مقالات و مصاحبه های نراقی به غیر از یک مورد را زیر و رو کرده بودند.
4-یکی شان پرسید آقای دکتر!نظرتان در مورد فردید چیست؟نیم خیز شد و با مشتی گره کرده فریاد زد:شارلاتان درجه یک روزگاره!اون موقع به من می گفت منو ببر پیش شاه تا بش بگم فره ایزدی داره.بعد از انقلاب هم نامه نوشت به مهاجرانی که بره پیش آقای خمینی تا بش بگه فره ایزدی داره.قبل از انقلاب یه بطری ویسکی خالی می کرد و شروع می کرد به فحش دادن به اسلام.بعد از انقلاب شد مسلمون متعصب!..فردید طرفدار هر نظریه تندرو فاسد ذهن خراب کن بود...
5-پرسیدند چرا فردید این همه طرفدار داشت؟
گفت آقاجان ظرف خالیو هر آشغالی پر می کنه!
6-گفتند چرا اکثر روشنفکران ما گرایشات چپ داشتند؟
پاسخ داد:چون شناخت کاملی از غرب نداشتن.مثلاً غربزدگی که جلال نوشت به خاطر این بود که شناخت دقیقی از غرب نداشت.آقایونی هم که به مبارزه اسلامی پایبند هستن باید برای افزایش نقش اسلام در جهان انتقادات کمونیست ها از غربو کنار بزارن.باید انتقادات خودشونو بگن.
7-در مورد شریعتی صحبت شد.گفت:شریعتی حرف متناقض زیاد می زنه.برای خودش رسالت پیامبری قائله پایبند هیچ چیز نبود.از خودش می گفت.شریعتی تو وصیت نامه ش دو کتاب فرانسوی رو معرفی کرده بود.یکی از علاقمنداش تو فرانسه رفته بود دنبال این کتابا.دیده بود اصلاً چنین کتابی وجود نداره!دنبال شهرت بود.شریعتی دنبال طرفدار بود دوست داشت آدما رو دور خودش جمع کنه.یک بار من شب تا صبح با شاگرداش صحبت کردم.فرداش در جواب به سؤال اونا گفته بود:«این طرف مأمور موساد و سیا(سازمان جاسوسی آمریکا)س» و یه چنین چیزایی.شریعتی چنین آدمی بود.
8-در مورد دموکراسی گفت:خاتمی خیلی دموکراتیک بود(خطاب به مصاحبه کنندگان)شما قدرش رو ندونستید.حالا این دولت جدید [...] شما.نمره ی خاتمی تو ریاست جمهوری صفر بود اما بزرگترین معلم دموکراسی بود.واقعاً دموکرات بود.این همه تلاش کرد برای دموکراسی.بحث NGO را مطرح کرد.شما نفهمیدید.خاتمی از پیروانش ضربه خورد.از اطرافیانش.اونایی که اطرافش بودن دموکراتیک نبودن.
9-سؤال:آقای نراقی!نظرتون راجع به داریوش آَشوری چیه؟
یه کم چپه!به هرکسی بهش کمک کرد ضربه زد.به من هم.نمی خوام زیاد در موردش صحبت کنم.برا من آشوری همون جوونیه که 40 سال پیش اومد پیش من.
10-آقای دکتر!الان جامعه شناس ایرانی برجسته ای در جهان هست؟بله.کسایی هستن.من هستم.کتابام چندتاش به چند زبان ترجمه شده.نظر راجع به آل احمد:آل احمدو من بردم ...
نظر راجع به شریعتی:من خیلی با شریعتی صحبت کردم...
آیا شما هم با روشنفکران ایرانی همراهی می کردید؟نخیر!من از همون اول راهم رو جدا کردم.من دیدم باز بود.
من......................من.....................من.........
11-وقت خبرنگاران ایسنا تمام شد.من و همراهم جلوی نراقی نشستیم.پرسیدیم:آقای نراقی!شما در مورد انقلاب گفته اید که با مدارا بعد از انقلاب می شود جلوی انحرافش به سمت خشونت را گرفت.گفت بله.بعد از دو سه سؤال رسیدیم به این سؤال که آیا انتخاب مهندس بازرگان از طرف آیت الله خمینی به این علت نبود که لیبرال ها حذف شوند؟با خشم گفت:کی چنین حرفی زده؟گفتم محسن میلانی در کتاب شکل گیری انقلاب اسلامی.گفت محسن یا عباس؟گفتم محسن.گفت پسر اون میلانی مشهد؟گفتم خبر ندارم.عصبانی شد.به طرف من خیز برداشت و گفت من هیچکدوم این تئوری توطئه های فراماسون گونه رو قبول ندارم.هر کی گفته غلط کرده.میلانی بیخود گفته.دوستم گفت تئوری انقلاب می گوید پس از انقلاب میانه رو ها به قدرت می رسند و بعد توسط تندروها حذف می شوند.گفت بیخود کرده هر کی اینو گفته.
چند دقیقه بعد او که طرفدار مدارای کامل بعد از انقلاب بود،به اجبار انقلابیون برای خشونت اعتراف کرد.
12-پرسیدم آقای نراقی!گفتید اطرافیان خاتمی بودند که قدرش را ندانستند و بیچاره اش کردند.پس چرا خودتان از معین حمایت کردید؟مگر طیف حامی معین همان قدرنشناسان نبودند؟
گفت چرا ولی خب وقتی باید رأی بدی بین گزینه های بد بهترین رو انتخاب می کنی.
گفتم آقای دکتر!بایدی نبود.می شد کارای دیگه ای کرد.پرسید مثلا چه کارایی؟
گفتم مثلاً رأی نداد.تحریم کرد.
بر آشفت.کم مانده بود یقه ام را بگیرد.سرخ شد.می لرزید.داد می زد:آقا تحریم یعنی چی؟شما بیخود کردید تحریم کردید.آخه تحریم یعنی چی؟
گفتم یعنی اعتراض.گفت اعتراض به چی؟گفتم به شرایط.گفت: این ضددموکراتیکه.تحریم کننده ها بی شعورن.حالا این احمدی نژاد [...] باشه برای شما.
فکر کرده بود ما تحریم کرده بودیم.
13-سؤال بعدیم این بود که آیا بین اصلاح طلبان برای کاندیداتوری شخصی بهتر از معین پیدا نمی شد؟باز هم داغ کرد.سؤالم را نفهمید.گفت نه!از بین این گزینه ها معین بهترین بود.یک دقیقه دیگر هم به داد و فریاد گذشت.مسئول مؤسسه ی دعوت کننده اش به دادم رسید.گفت آقای دکتر!منظورشون اینه که بین شخصیتهای اصلاح طلب گزینه ی مناسبتری برای کاندیداتوری نبود(قبل از انتخابات)؟این بار در حالی که روی مبل بالا و پایین می پرید،جیغ زد!:من به این سؤال جواب نمی دم آقا.من چه می دونم.من میگم بین اینا معین بهترین بود.
13-گفتم آقای نراقی!در دور دوم به خاطر فاشیست بودن احمدی نژاد و ترس از تحقق فاشیسم در ایران به هاشمی رأی دادید.درست است؟گفت بله.
ادامه دادم:خب!به نظر شما امکان تحقق فاشیسم در ایران هست؟جواب داد نه!ساخت قدرت اجازه نمیده.
تناقض جالبی بود.
14-پرسیدم به نظر شما مردم از اصلاحات ناامید نشده اند؟
فت مردم بیخود می کنند ناامید بشن.ناامیدی یعنی چی؟
دوستم پرسید مثلاً شکل گیری گزینه ای در برابر اصلاحات در ذهن مردم.
گفت من انتظار سؤالهای بهتری از طرف دانشجویان جامعه شناسی داشتم.نه این سؤالهای سطحی و توخالی.گفتم هیچکدام ما دانشجوی جامعه شناسی نیستیم.و اضافه کردم: سؤالهای اصلی مان هنوز مانده اند!این ها تازه مقدمه بودند!
برایمان دست زد و دستش را روی بازوی راست من گذاشت و گفت:برین دیگه.چون این خانوما(دو خبرنگار دیگر)هم منتظرن.بعدشم باید برم سخنرانی.
15-دوشنبه ظهر وقتی از مصاحبه با نراقی بر می گشتم،تصویر ذهنی ام از او دیگرگونه شده بود.انقلابی پیری بود متکبر،خسته و فحاش.
ما پنج نفر بودیم.من،بهروز شجاعی،(طبق دستور صاحب وبلاگ حذف شد!)،مهدی مقدری و همسرش.اصولاً و بر طبق قانون(جک وگوئن!) نباید روی صندلی جلو دو نفر بنشینند اما از آنجایی که ما همگی اصولگرا می باشیم،۵ نفری خودمان را در ماشین مذکور-که پراید بود-چپاندیم.نتیجه ی منطقی که این حادثه داشت این بود که دنده امکان هیچگونه حرکتی نداشت.به همین سبب و طی یک تصمیم گیری کاملاً حزبی،بنده ی بی حزب از ماشین بیرون رفتانده شدم!
دو ساعت بعد که سخنرانی تمام شد،بهروز،حتی ۵ دقیقه هم در سخنرانی حاضر نبود.خدا حقش را کف دستش بگذاراد!
احتمالاً به زودی بخشی از حرفهای مردیها را خواهم نوشت.
یکی برایم نوشته بود:
می بینم که رفته ای تا مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بکوبی.پیشنهاد می کنم این را اول نوشته ات بگنجانی:
اخبارالزمان یک کتاب 30 جلدی است.یک دایرة المعارف تاریخی.ولی از بین رفته.نویسنده اش مسعودی،یک کتاب دوجلدی هم دارد:مروج الذهب.آنجا هر اتفاقی را در دو سه خط می نویسد و بعد اضافه می کند:تفصیل ماجرا را در اخبارالزمان بخوانید.
یک روز از یکی از مطالب مروج الذهب خیلی خنده ام گرفت.نوشته بود:
معاویة ابن ابوسفیان به دلایل سیاسی،پیش از جنگ صفین،فتوا داد که نماز جمعه ی این هفته،روز چهارشنبه خوانده می شود.تفصیل ماجرا را در اخبارالزمان بخوانید.
قدما گفته اند سیاست ما عین دیانت ماست و عقلای جددا-عقلا یعنی هر کسی شبیه من فکر می کند-تکمیل کرده اند:ورزش ما عین زندگی ما،زندگی ما شبیه به سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما شبیه به هیچ چیز نیست.
امسال،باز هم درستی گزاره ی مکمل ثابت شد.سالزمان تبلیغات اسلامی اعلام کرد:راهپیمایی باشکوه ١٣ آبان امسال ١١ آبان برگزار می شود(قریب به مضمون)
سؤال:
١-سازمان تبلیغات از کجا می دانست راهپیمایی،باشکوه خواهد بود؟مثل زمانی بود که می گفتند نماز میلیونی جمعه؛تعداد نمازگزاران هیچ گاه به میلیون نرسید.
٢-راهپیمایی سیزده آبان چرا در روز یازده آبان برگزار می شود؟چرا دو روز جلو افتاد؟چرا یک روز جلو نیفتاد؟آیا به علت این است که امکان داشت راهپیمایی باشکوه ١٣ آبان،نماز میلیونی عیدفطر را از رونق بیاندازد؟آیا به علت این بود که مسابقه ی استقلال-پرسپولیس هم در روز ١٣ برگزار می شد و شاید بعضای از تظاهرات کنندگان به جای پرداختن به امر خطیر کوبیدن مشت محکم و ... به ورزشگاه بروند و دشمنان را از حضور کم مؤمنان در راهپیمایی خوشحال می کنند؟
مانده بودم چه کنم.در تبلیغات راهپیمایی دیده بودم:«وعده ی ما ٣٠:٩»و من از ٨ تا ١٢ کلاس داشتم.اما پرنده ی آزادی بر دوشهایم نشست!ساعت ٩ کلاسها تعطیل اعلام شد از برای رفتن و کوبیدن مشتی دیگر بر دندانهای خرد شده ی استکبار و استعمار پیر.و من آزاد شدم.لحظه ی شیرینی بود.مصلای دانشگاه موسیقی پخش می کرد.نامفهوم بود.نزدیک تر شدم.مفهوم شد:ایران ایران با صدای رویگری.اما آهنگ بعدی جالب بود:ایران ای سرای امید...از خاکت شکوفه دمید.کند انقلاب شده بود؟نکند ملی مذهبی ها حکومت را در دست گرفته اند؟ایران ایران که مخصوص دهه فجر است و آن یک هم دوای شب قبل از انتخابات!
آهنگ عوض شد و آواز محبوب دوران کودکیم خوانده شد:به ناله ی در خون خفته...شهید دست از جان شسته...قسم به اسم آزادی...به لحظه ای که جان دادی؛بماند که چقدر امروز برایم عذاب آور است.
برایم جالب بود:همه به پیش...همه به پیش...به یکصدا...جاویدان ایران عزیز ما!
که راهت را تا آخرین نفس ادامه خواهیم داد ای شهید!با کله به محدوده ی شکم دشمنان می رویم و شهید می شویم.باشد که اثری از ما بر جای بماند و نسلهای بعد،ما را یاد کنند؛البته اگر جاویدان بماند ایران عزیز ما!ولی این را هم بدان ای شهید یزرگوار که اسلام برای ما مقدم تر است از ایران و منافع اسلام بر منافع ایران ارجح است و ...
گفته اند:بگذر ز من ای آشنا چون من دگر از تو گذشتم.پس ما هم از مصلا گذشتیم.
رسیدم به دروازه دولت.ترافیک به غایت دهشتناکی بود!8 بار پشت چراغ قرمز گیر فرمودیم تا توانستیم به روی خط عابر پیاده جا خوش بنماییم.ترافیک دست بردار نبود.پیاده شدیم که در پیاده روی لذتی دگر است!(شاعر فرمود:غلط کردی!)علت را تازه دانسته شدیم.گروهان 3 خواهران بسیج دانش آموزی در حال گذر از خیابانند.به ناچار اتومبیلها متوقف گشته اند.گروهان در میانه ی میدان(که رقصی چنانم درش آرزوست!)حرکت را وانهاد و به امر مبارک شعار دادن مشغول گردید.جمله حاضران از دیدن این صحنه مشعوف شدند.
گروهان ایستاد اما ما نایستادیم.در خیابان سپاه(سپه سابق!)دخول نموده و به پیاده روی ادامه دادیم.به گروهانهای پسران رسیدیم.پسران ده-دوازده ساله.کسی نپرسید آخر احمق جان!پسر کلاس چهارم دبستان،چه می داند از سیاست که تظاهرات می کند؟مگر همه مثل انجمن های اسلامی دانش آموزی شهرضایند که در دفاع از انرژی هسته ای بیانیه صدور بفرمایند؟
تن بچه ها کاور بود.کاورهایی بدقواره و بی ریخت؛به معنای واقعی کلمه!از همین رو بود که قدم به قدم به تعداد کاورهایی که در جوی آب کنار خیابان مشغول شنا بودند اضافه می شد.
هدایت کننده ی گروهان ها،بسیجیانی با لباس نظامی و حتی کماندویی! بودند.بسیجیان دانش آموز!اما برعکس همقطاران خود در بسیج دانشجویی،بسیار ماست تشریف داشتند.این جاست که شاعر می فرماید:برادر بسیجی/خیلی خیلی هویجی.
یک گروهان متوقف شد.دستور قدم رو دادند اما به جان هر کس که شما خواسته اید،قدم رو رفتن برره ایها بهتر از این بود!یکی پای راست بر می داشت و یکی پای چپ.یکی راست را بر زمین می کوبید،یکی چپ را و دیگری هر دو را!باز هم کسی نبود بپرسد مگر مجبورید؟!
رسیدیم به تقاطع خیابان حکیم با خیابان سپاه.چراغ سبز بود اما ماشینها حرکت نمی کردند و این از آنجا ناشی می شد که گروهانی از پسران،می خواست آنجا را شعارگاه خود قرار دهد!شعار این بود:آمریکا در چه فکریه؟ایران پر از بسیجیه.نخیر برادر جانم!آمریکا در فکر این است که به چه شکلی قومیت ها را به سوی تجزیه طلبی پیش ببرد.
وارد میدان عالی قاپو شدیم.می خواهم عکس بگیرم.اما کارت خبرنگاری ندارم.اما اینجاست که دیوانگی به کمک می آید.باید خطر کرد.دوربین را بیرون می آورم و دو عدد عکس می گیرم.یکی بر پشتم می زند.برمی گردم.«-آقا شما به چه اجازه ای عکس گرفتید؟»وااااای!«کارتم هنوز نیومده!»جواب از این مسخره تر نبود!«حق نداری عکس بگیری.اوکی؟»به خیر گذشت!
توجهم جلب می شود به سقف مغازه های اطراف میدان.هر پنج متر،یک سرباز ایستاده است.مگر چه اتفاقی قرار است بیفتد؟!
مسئول شعار،شعار می فرماید:
مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا(٢)
مرگ بر اسراییل مرگ بر آمریکا
مرگ بر اینگیلیس مرگ بر آمریکا
ماشالله بسیج مرگ بر آمریکا
دنیا میگه مرگ بر آمریکا
رهبر می گه مرگ بر آمریکا
مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا
حمله آغاز می شود.ببخشید.از بس گروهان دیدم و نظامی،فکر کردم میدان جنگ است.یادم افتاد به معتمدی،وزیر سابق ICT.می گفت اگر وزیر نشدیم می ریم در یک سنگر دیگه و آنجا ادامه می دهیم.خواهران از سمت چپ حوض و برادران از سمت راست حوض شروع به حرکت می کنند.بلندگو،شعار می دهد:«بسیج ما آماده ی ظهور است»اااا!مگر خدای نکرده بسیج ما غیب شده است؟!
به یاد مادنی ترین صحنه ی مراسم در اینجا اتفاق افتاد.یکی از گروهان ها ایستاد.دستور بدو دادند.بچه ها-که به جرئت می گویم ٨ یا ٩ سالشان بود-آغاز به دویدن کردند و برای نشان دادن آمادگی خود به دشمن،اقدام به گذر از موامع طبیعی و مصنوعی نمودند.شمشادها،سنگها،نیمکت و سطل آشغال،موانع مصنوعی بودند که سربازان دلیر میهن اسلامی،آنها را شکست دادند.اما این عبور،به مانند دیگر جنگها،تلفات داشت.یکی از سربازان به درون سطل آشغال مذکور فروافتاد!!!
بلندگو می گوید:وسط میدان،سنگر را محکم کنید!!!!!!!!!نمی شود شما سنگر را بیخیال شوید؟!
یکی پارچه گرفته است که سالروز تبعید امام خمینی گرامی باد!اگر من قاضی بودم همان جا به اعدام محکومش می کردم.یعنی چه که یک نفر از اعمال طاغوت هواداری کند؟!
و باز هم یاردبستانی بود که پخش شد؛البته بی کلام.نکته اش آنجا بود که گروه موزیک ارتش اجرایش کرده بود و نتها را اشتباه زده بود!کسی که یک بار یار دبستانی را گوش کرده باشد ایراد را می فهمید!
و سخنران شروع کرد به تعریف از مواضع رییس جمهور محترم و خشم استکبار و رسانه های غربی و اینکه موجی از خشنودی در گروه های اسلامی ایجاد کرد.البته احتمالاً منظور از گروه های اسلامی،حزب الله لبنان،سپاه بدر و القاعده بود.سایر گروههای اسلامی،میانه رو تشریف دارند.شاید هم از دید سخنران عزیز،گروههای دیگر اصلاً اسلامی نیستند!
و فرمودند که خدا را شکر که روزهای زوال اسراییل،عیان شده است.
مانند حلقه ی انسانی UCF، شعاردهندگان فوتبالدوست بودند.بلندگو اعلام کرد خواهران بخش اول شعار را بدهند و برادران بخش دوم را.«این گفته ی خامنه ای پیر معظم ماست/انرژی هسته ای حق مسلم ماست»
و شعار آخری که من شنیدم:«بوش بوش مرگت باد/شارون شارون ننگت باد»بعد از 27 سال هنوز مرگ می خواهیم.بیشتر از این در مورد این شعار نمی گویم.
برگشتم که سرم درد گرفت.از مأموری که به حجاب توریست ها ایراد گرفت،از مأموری که صدایش را از بی سیم شنیدم:«این ترافیک مسخره بازی چارباغ،همچنان به قوت خود باقی است»از رییس جمهوری که حرفهای ضد اسراییلیش را دو روز پیش از روز قدس و یک هفته قبل از ١٣ آبان می زند تا مردم،خود به خود هواخواهش محسوب شوند.از راهپیمایی نمایشی ١٣ آبان که حتی اجازه عکس گرفتن نداری که شاید مأمور دشمن باشی و دشمن ببیند حضور کم حتی دولتیان را.از خودقدرتمند تصور کردن بسیجیانی که دیدم.از این که تا توریستی سؤالی کرد از یکی،بسیجیان محترم دوره اش کردند و شعار مرگ سردادند و از خیلی چیزههای دیگر...از خیلی چیزها...
به این ترتیب بود که هیچ گاهکسی وارد فدراسیون نشد که حتی ذره ای از شعور بهره برده باشد.
فدراسیون در یک اقدام خیلی ارزشی،بازی استقلال-پرسپولیس را به علت تقارن با عید فطر به تعویق انداخت!انگار نه انگار که تیم ها باید تمریناتشان را بر روی برنامه ی قبلی انجام دهند!
سلام بر نابغه!
سلام بر مرد علمی سال!با آن مدرک معتبرت!
سلام بر ادبیات شناس نوبنیاد!سلام بر تو که حافظ و فردوسی را یکی کردی!
سلام بر تو،ای جاودانه ترین جاودانان!
آقای زاهدی!وزیر محترم علوم،مدتهاست که می خواهمت نامه نبشتن.اما تو نیک می دانی کثرت امور و قلت فرصت و رخصت را.
ای شیرین بیان!ای آلبالو!(زردی هم بد نیست آقای زاهدی!)
از همان بدو ورودت به محفل مجلس نشینان دانستمت عالی یعنی دانستم که عالی هستی.اگر می بینی سخنوریم آسیب دیده است از برکات دانشگاه مان است.
ای عزیز تر از جانم!تشکر.رییس انتخابی دانشگاه ما را عوض کردی.دستت ممنون.ما نمی دانیم خوشحالی خود را چگونه ابرازت داریم.آخر می دانی،رییس سابق را سال به سال خبری نمی گرفتیم و رییس حال هفته ای نیست که بی خبرمان بگذارد.
انتصاب فوق العاده ای بود.خدواند دهان هر که مخالف این انتصاب بود و استغفرالله با شما مشکل دارد بترکاناد.خداوندا!اگر کسی با رامشت جان مخالفتی کرد کاسه ی مغزش را منفجر کن.خداوند سقف دهانشان را در جمجمه شان بپوکاناد.
اما آقای مرد علمی!ای نابغه!ای خوارزمی!ای غیاث الدین جمشید!می دانم که این تازه از نتایج سحر است و هنوز اقدامات شما به بار ننشسته است اما چند درخواست کوچک از شما دارم.مستدعی است همکاریهای لازم را مبذول فرمایید(1)
اینها بخش کوچکی است از مشکلات من،سهیل دوران نو،دانشجوی دانشگاه اصفهان:
1-گل من!دانشکده ی ما به چندین و چند قسمت تقسیم شده است.ما هنوز نمی دانیم کلاسهایمان کجا تشکیل می شود.
2-سنبل من!رییس کارآفرینی تان آن قدر عقده ای است که در پای حکم های مرکز،پست دیگرش را هم ذکر می کند.
3-عروس در اومد از حموم من!اینجا در توالتها را هم قفل می کنند!
4-قربانت بروم!توالت دانشکده فنی بعد از چند سال هنوز چراغ ندارد.ما مجبوریم در تاریکی کارمان را انجام دهیم.
5-فدایت شوم!استادت به ما مشق شب می دهد.می گوید این صفحه ها را رونویسی کنید.
6-گب گلم!استاد دیگرت کتابی معرفی کرده که در ایران نیست.
۷-ارواحنا فداک!استاد انگلیسی عزیزت،one را van تلفظ می کند.
8-ای پیراشکی!مرکز اینترنت دانشگاه حتی یاهو را فیلتر می کند.عکسش در آرشیو موجود است.خواستی بگو برات بفرستم.
فعلاً زیاده عرضی نیست.
سریع تر اقدام کن.فقط تو را به خدا مثل رییس دانشگاه نباشد!
۱-بخشی از فرمان مدیرمسئولمان به روابط عمومی دادگستری!
پ.ن:
همین الان خبردار شدم مادر رامشت فوت نموده است.به ایشان تسلیت می گویم.
سياهي از درون كاهدود پشت درياها
بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشكي آويزان
به دنبالش سياهيهاي ديگر آمدند از راه
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
سياهي گفت
اينك من ، بهين فرزند درياها
شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم كرد
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
نبينم ... واي ... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
ديگر اين
همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد
ولي پير دروگر
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
خروش رعد غوغا كرد ، با فرياد غول آسا
غريو از تشنگان برخاست
باران است ... هي ! باران
پس از هرگز ... خدا را شكر ... چندان بد نشد آخر
ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
تحمل كن پدر ... بايد تحمل كرد
مي دانم
تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم كرد
صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
ولي باران نيامد
پس چرا باران نمي آيد ؟
سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
آيا اين
همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد ؟
و آن پير در
فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي باردمهدی اخوان ثالث
اصلاً انتظار نداشتم جبهه مشارکت از اشتباهات ۸ سال گذشته یاد کند.اما اینگونه نبود.
تقریباً با همه ی بیانیه موافق بودم-البته هنوز دقیق نخوانده ام-غیر از جایی که تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر را حرکت مبارک خوانده بود(فرض این است که این جبهه به آسانی و با موفقیت تشکیل شود)
۱-نتیجه ی کار جبهه ای،چیزی جز ریاست جمهوری کسی مانند احمدی نژاد نیست.کار جبهه ای فقط در زمان انتخابات نتیجه می دهد.جبهه مشارکت بارها و بارها اعلام کرده که جبهه دموکراسی عملکرد انتخاباتی نخواهد داشت.جبهه اصلاحات را یادمان هست.انجام اصلاحات،محور ائتلاف بود.نیرو هم کم نداشت و از اهرم فشار در سطح بالای حکومت هم برخوردار بود(کروبی)اما فرجام خوبی نداشت.محور این یکی،دموکراسی و حقوق بشر است و بر همه روشن است که دموکراسی و حتی حقوق بشر برداشت های متفاوتی دارند.دموکراسی که مثلاً میردامادی قبول دارد با دموکراسی که برفرض،ابراهیم بزدی می پذیرد تفاوتهاری عمده ای دارد.
۲-مشارکت همیشه اعلام کرده که اصلاحات بدون حضور در حکومت امکان پذیر نیست و آخرین بار هم در همین بیانیه.اما در حال حاضر مشارکت هیچگونه حضوری در حکومت ندارد.جبهه دموکراسی بر چه اساسی می خواهد اصلاحات را پیش ببرد؟
۳-هادی قابل بین نهضت آزادی و مشارکت برای حضور در جبهه،سهم بیشتری را به مشارکت می دهد زیرا مشارکت عضو بیشتری دارد.این یعنی اختلاف.عملاً حق رأیی برای نهضت آزادی باقی نمی ماند.
۴-می گویند قرار است جبهه با شراکت احزاب تشکیل شود.سؤال اینجاست:شخصیتی مثل عبدالله نوری در کجای این جبهه قرار می گیرد؟یا محسن کدیور که اتفاقاً دیدگاهش بسیار تزدیک است به تشکیل دهندگان جبهه.او کجاست؟
۵-دموکراسی مفهومی است گسترده.وقتی اسم جبهه را دموکراسی خواهی می گذارند یعنی هر کسی که واقعاً به دموکراسی اعتقاد داشته باشد باید بتواند در این جبهه فعالیت کند.اما شروطی که برای عضویت قرار داده اند،چیزی است خلاف این.مرزبندی مشارکت با نیروهای سکولار،بخش عظیمی از کسانی که می توانند در این جبهه قرار بگیرند را حذف می کند.
۶-سازمان مجاهدین بزرگترین مشکل این جبهه است.سازمان حاضر نیست با نهضت آزادی زیر یک پرچم فعالیت کند.دلیلش هم اختلافات تاریخی است.تا اینجا هیچ اشکالی ندارد.اما مشکل اینجاست که مشارکت وابستگی عمیقی به سازمان دارد.بسیاری از اعضای سازمان،عضو مشارکت هم هستند.مشارکت هم در این چند سال،دائماً پیرو مجاهدین بوده است.وقتی مجاهدین با این جبهه مخالف است،مشارکت نمی تواند جبهه را تشکیل دهد مگر اینکه از سازمان جدا شود.امیدوارم!
شاید اشکالات دیگری هم به ذهن برسد،اما به نظر من همین هم کافی است.جبهه دموکراسی خواهی به ترکستان می رود.