تبليغاتX
دوران نو
۱-همه به من میگن آنلاین ننویس.ولی خداییش این یکیو نمی تونم.

۲-محمود جان انقدر خراب کرد که ...چی بگم؟آخه ریس جمهور محترم!عدالت و معنویت و خلع سلاح اتمی اسراییل و مسئله انرژی هسته ای چه ربطی دارن که همه رو به عنوان طرح ابتکاری ارائه دادی؟

۳-هوی بوش!هوی بلر!هوی شیراک!هوی بقیه!مگه حالیتون نیست؟شیراک محترم!تو مثلاً ۳۰ ساله تو سیاستی.نمی فهمی که تحریم،الان اشتباس؟نمی فهمی باید یه کم صبر کنی بعد این رو بکنی؟ای خدا!... از دست تو!بوش هنوز بچه س نمی فهمه.بلر قاط زده.تو دیگه چرا؟

تحریم ایران در حال حاضر تنها به سود یک گروه است و آن هم گروه برنده در انتخابات اخیر.عملی نشدن طرحهای رویایی و ایده آلیستی شان،به گردن تحریم اقتصادی خواهد افتاد.مطمئن باشید!

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 1:39 |
سر میدان انقلاب،از برای رضای امام زمان یک عدد چادر برپا شده بود-علیه السلام.

پارچه ای آویزان کرده بودند یا این مضمون:

«همایش مردمی و راهپیمایی منتظران مهدی(عج)

با یک شاخه گل در دست،به استقبال گل نرگس می شتابیم.»

خداوند،آنان را در بهشت کناد که هیچ،ما را هم در جهنم کناد!

+ نوشته شده توسط سهیل در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 1:24 |
کسی فهمید طرح احمدی نژاد چی بود؟!
+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 و ساعت 0:51 |

پرده ی 7-1

مکان:شمس آبادی-روبروی بن بست انصاری                   زمان:7:30 عصر

-سلام آقا.

سلام.

پرده ی 1

مکان:تقاطع چهارباغ بالا و شریعتی            زمان:5 عصر

-آقا ببخشید.

-بفرمایید.

-آقا دو تا صد تومنی بده می خوام برم شهرکرد.هیچی ندارم.آقا تورو خدا!به جان زن و بچه هام هیچی باهام نیست.

نگاه می کنم.حدوداً 45 ساله.موهایی قهوه ای.صورت سبزه.سبیل کلفت!پلاستیکی در دست،ظاهراً محتوی تخم مرغ و نان.شبیه یکیست اما نمی دانم کی.

جیبم را می گردم.یک 100 تومانی و دو پنجاه تومانی.

-بفرمایید.

-دستت درد نکنه آقا.ممنون.شرمنده م کردی.

پرده ی 2

مکان:در یکی از کوچه های اطراف خانه       زمان:ساعت 9 شب

مردی با دوچرخه در حال حرکت است.به آرامی از کنارش می گذرم.

بر می گردد.سرعتم را زیاد می کنم.

-سلام آقا ببخشید.

-سلام.

-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم.

-حتماً!بفرمایین.(اگر می دانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید عمراً اجازه نمی دادم!)

-من بچه خیابون فروغیم.پایین شهر.می دونین کجاست؟

-بله.

-راستش اینجا کسیو نمی شناسم.شما رو دیدم یه جوون تقریباً همسن و سال و هم طبقه.خواستم اگه بشه یه کمکی بکنین.بابام فیزیوتراپی داره بیمارستان شریعتی.2000 تومن کم داریم جلسه آخرشه.

[ای خدا!آخه قشنگ!من کجام هم طبقه م با تو؟کجام همسنته؟]

-بفرمایید.[توضیح ضروری:1425 تومن رفت!]

-ممنون.

پرده ی 4

مکان:خیابان شمس آبادی-سر بن بست انصاری              ساعت:3 بعدازظهر

-سلام آقا.

-سلام

-شما مال این محله اید؟

-نه.

-اصلاً مال این شهرید؟
-بله.

-اصلیتتون مال همین شهره؟
یک نگاه عاقل اندر سفیه عمیق می کنم.سیگار نصفه،دندانهای زرد،عینک ته استکانی،موهای جوگندمی،حدوداً 60 ساله.

-نه.من بچه اهوازم

-البته ببخشید مزاحم میشم وقتتونو می گیرما.

-راحت باشید.بفرمایید

منم راستش بچه خوزستانم.بچه اهواز.اینجا غریبم.از صبح تا حالا دیگه به اینجام رسیده[جایی را نشان نمی دهد!]اگه ممکنه یه کمکی.

ساعت را نگاه می کنم.مثلاً یعنی عجله دارم.ربطش را هنوز نمی فهمم!

-هیچی باهام نیست.کیفم رو زدن[به این میگن یه دروغ اساسی!]

-هیچی نیست؟
-نه.ببخشید!

پرده ی 5

مکان:تقاطع شمس آبادی و مطهری زمان:8 شب

-آقا ببخشید

-بفرمایید.

-من بچه فروغیم...

-بابات الان فیزیوتراپیه؟

چشمهایش گرد که هیچ،مخروط نامتوازن می شود!

-بله.گفتم یه جوون همسن...

-و سال و هم طبقه.مثل همیم.یه چیزی بدم دیگه.نه؟
-از کجا میگی اینارو؟!

-از کوچه سنگتراشها دو هفته پیش ساعت 9 شب.1425 تومن هم بهت دادم.

-بله.این دفعه جلسه آخره.

-د آخه مسئله اینه که اون دفعه هم جلسه آخر بود.

-یعنی هیچی؟
-به هیچ وجه!

عجب رویی!

پرده ی 3

مکان:چهارباغ بالا-روبروی شرکت برق         زمان:4 بعدازظهر

با دوستم داریم در خیابان قدم می زنیم.مردی که خلاف جهت ما حرکت می کند می گوید:آقا ببخشید!

من محل نمی گذارم.دوستم می ایستد و بعد از یک دقیقه به من می پیوندد.

می گویم:دو تا صد تومنی می خواست بره شهرکرد؟!

-ها؟!!!!!!
-ها!چی کار کردی؟چیزی که بهش ندادی؟

-نه!از کجا فهمیدی؟

-...

پرده ی 7-2

-آقا شما بچه اینجایید؟

-اهل اینجایم اما شهر من اینجا نیست!

-بله؟
-همون که شنیدی.من شک دارم بچه اهواز باشی و اینجا غریب.سه ماه پیش هم همینو می گفتی.

-بله؟
-خدانگهدار!

پرده ی 6

مکان:سه راه حکیم نظامی            زمان:1 بعد از ظهر

 مسائلی در دانشگاه اعصابم را به هم ریخته.داغ کرده ام.

-آقا ببخشید.

-دو تا صد تومنی می خوای بری شهرکرد؟

مانده چه بگوید!

-هیچی نمی دم بهت.

-آفرین!خوب یاد گرفتی.خیلی مردی بابا.خیلی.

بر می گردم.ظاهراً آن قدر وحشتناک نگاهش می کنم که فرار می کند.اگر می ایستاد احتمالاً یک عدد دعوای حسابی افتاده بودیم!

تکمله:متأسفانه گدایانمان هم حافظه ی تاریخی ندارند!

نتیجه گیری اخلاقی:هر کی گدایی بکنه،سهیله نیشش می زنه!

نکته:بعد از این که از دستم در رفت،فهمیدم شیبه کی بود.ولی نمی گم!

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 1:46 |
اطلاعیه ای که در شاهین شهر منتشر شده و حد و حدود مانتو،آستین،روسری و ... را معلوم کرده.

هنوز نمی دانم صادر کننده اش کیست.قوه قضاییه یا ینروی انتظامی یا انصار یا بسیج یا هزار هزار جای دیگر.

در هر صورت،به نظر من آغاز بازگشت است به ابتدای انقلاب.می شود آغازش را به انتخابات مجلس هفتم و انتخاب نمایندگان انقلابی ربط داد.آنانی که به سعیدلو ایراد گرفتند که در خانه ۲ میلیاردی زندگی می کند نظیر همانی بودند که بنی صدر را با کفایت ندانست چون صبحانه،شیرقهوه می خورد.

اطلاعیه آشکارا فریاد می زند عقب گرد را.

تبریک به آنان که گفتند خاتمی و احمدی نژاد هیچ فرقی ندارند.

و درود بر تحلیلگرانی نظیر بهزاد نبوی که فرمودند غیر قابل بازگشت بودن شرایط را.

 

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه هجدهم شهریور 1384 و ساعت 2:7 |
می گویند ۱۶ شهریور،سالروز تولد وبلاگ پارسی.

خب بگویند!

۱-وبلاگ پارسی نه،که وبلاگ ایرانی.

۲-به نظرم وبلاگ آن قدر اهمیت ندارد که جشن تولد بگیریم و برایش داستان سرایی کنیم.این کم اهمیتی را جریان انتخابات نشان داد.

۳-همین!

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 و ساعت 1:7 |
فکر کنم حالا زمان مناسبی باشد برای بررسی انتخابات.تقریباً همه تحلیلهایی که آن موقع می شد عجولانه و شتابزده بود.

به نظرم حمایت از هاشمی در دور دوم بسیار اشتباه بود.هاشمی،همان طور که گفت همان هاشمی گذشته بود.هاشمی ۸ سال پیش هم که اصولاً خوب یادمان است.وزارت فلاحیان!چه دوران گل و بلبلی بود!

به نظرم هاشمی نه روزنه بود برای نفس کشیدن،نه راه نجات ایران از فاشیسم و بقیه چیزهایی که می گفتند و می گفتیم(متأسفانه).

اگر هاشمی انتخاب می شد نمی توانست اصلاحات را نجات بدهد.اصلاً اینکاره نبود!

ضمناً بسیاریمان پیش بینی شکستش می کردند.حمایت از یک کاندیدای شکست خورده در مقابل کسی که فاشیستش می نامیدیم چه معنی داشت جز خودکشی؟!

می دانیم طرف،رادیکال مخالف ماست و برنده هم هموست.پس چرا به جنگ با او می رویم؟احتمالاً می خواستیم به فیض شهادت نائل شویم!

مجله نامه شماره ۴۰،مقاله سعید مدنی(آنومی سیاسی اصلاح طلبان)نکته های جالبی گفته.بخوانید و لذت ببرید!

+ نوشته شده توسط سهیل در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 و ساعت 1:59 |
جهان  هنوز در سوگ چرنوبیل بود.ذرات رادیواکتیو همه جا را آلوده کرده بود.ترس و وحشت،اپیدمی شده بود و تازه،این نسبت به بحران نزدیکی که پیش بینی می شد،چیزی نبود.

همگان می ترسیدند.آنها در انتظار واقعه ای بودند بس هولناک تر.در کنج خانه ها خزیده بودند و انتظار می کشیدند.مسلمانان دست به دعا برداشتند.ایرانی ها عازم حرم امام رضا شدند.زردشتیها  و مسیحیان و یهودیها روانه آتشگاه ها،کلیساها و کنیسه هایشان شدند تا بلکه خدا جلوی این حادثه مخوف را بگیرد.بسیاری وصیت نامه شان را نوشتند.بسیاری دیگر تمام مال و اموال خود را فروختند تا آزاد و سبکبال به جهان دیگر هجرت کنند.

اما در کنار همه اینها،کسانی هم بودند که آستین بالا زدند تا خود جلوی اتفاق را بگیرند.

خلبانی تلاش کرد با بمب جلویش را بگیرد.ماشینی خواست خودش را به آن بکوبد و انتحار کند برای حفظ جهان.

اما این،به هیچ وجه کافی نبود.صبح روز ۱۱ شهریور ۱۳۶۵،آغاز فاجعه بود.

محل:ایران-اهواز-بیمارستان شرکت نفت-بخش زایمان

۱۱ شهریور،سالروز به دنیا آمدن من،بر همگان تسلیت باد!

+ نوشته شده توسط سهیل در جمعه یازدهم شهریور 1384 و ساعت 0:4 |
اینجانب اعلام می کنم که متأسفانه به اصفهان رجعت نموده ام و برخلاف تصور عده ای از خوانندگان گرامی،اصلاً اینطور نیست که نخواهم بنویسم یا مرده باشم.باید به عرضتان بنویسم خیلی خوش خیالید اگر اینچنین فکری کرده اید!

اما فعلاً راحت باشید چون کار دارم!

+ نوشته شده توسط سهیل در سه شنبه هشتم شهریور 1384 و ساعت 23:57 |

نبرد بین سامورایی ها و ارتش ژاپن در می گیردارتش تاب مقاومت در برابر جنگجویان را ندارد و شکست می خورد.زنرال آمریکایی با تمام وجود می جنگد.چند سامورایی محاصره اش می کنند.ژنرال اما،همچنان مبارزه می کند.با هر چیزی که دستش بیاید.ژنرال می جنگد.تا حد مرگ.و عاقبت مغلوب می شود.روی زمین می افتد.یکی از سامورایی هاريالقصد جانش می کند.اما ژنرال با آخرین تاب و توانی که در بدن دارد،نیزه را در قلب او فرو می کند/دیگری می آید تا کار پیشین را کامل کند.شمشیرش را بالا می برد و این بار،فرمانده است که جلوی او را می گیرد.مقاومت ژنرال،فرمانده را خوش آمده است.

ژنرال اسیر می شود.یکی از بزرگان سامورایی ها از او متنفر است.زیرا شکست خورده و خود را نکشته است.

ژنرال با بچه ها شمشیر بازی می کند.سامورایی که از او متنفر است بچه ها را کنار می زند.ژنرال باید با سامورایی بجنگد.پیکار آغاز می شود.ژنرال به زمین می افتد.سامورایی به خیال پیروزی،سربرمی گرداند و راه خود در پیش می گیرد.اما ژنرال بر می خیزد.ضربه ای دیگر و قصه همان قصه.5 بار دیگر همین تکرار می شود.ژنرال می افتد و بر می خیزد.

نمی دانم «آخرین سامورایی» را دیده اید یا نه.تمام مدتی که می دیدمش،موضوعات دیگری در ذهنم تداعی می شد.مقاومت و مبارزه و تسلیم ناشدن.

سامورایی،تا پای جان می جنگد.تا وقتی که بکشد یا کشته شود.سامورایی اسارت ندارد.اسارت،مرگ او است و برای این،هاراگیری می کند.اگر احساس کرد اسیر می شود خودش را می کشد تا شرافتمندانه برود.بدون هیچ ترسی.در حقیقت،شکست و مرگ برای او یکی است.اما مرگ عزت دارد و شکست خفت.

این،حکایت امروز بعضی از ماست.چه آنان که تحریم کردند و چه آنان که به معین رأی دادند.ناامید شده اند.شکست را با تمام وجود احساس کرده اند و سر در گریبان فرو برده اند.غافل از آن که اکنون هنگامه سربالاکردن است.اکنون است که باید با افتخار سر بالا کرد و بر حرفهای گذشته صحه گذاشت.آنانی که پایان دموکراسی را هشدار دادند.آنانی که حتی حاضر شدند به هاشمی رأی بدهند تا احمدی نژاد رییس جمهور نشود؛فارغ از قدرت طلبی مشارکت و دوستان!و مردمی که صدایشان را نشنیدند حالا خواهند شنید.

ناامیدان محترم!کمی سامورایی باشید!تا آخر مقاومت کنید و مبارزه.همین!نمی خواهد بعد از شکست خودتان را بکشید!هنوز چیزی نشده.گمان مبرید که به پایان رسید کار مغان،هزار باده ناخورده در رگ تاک است!

نبرد نهایی باز هم بین ارتش ژاپن است و سامورایی ها.ژنرال این بار اما،در صف سامورایی هاست.همه جنگجویان سامورایی کشته می شوند غیر از یک نفر.ژنرال.

+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه دوم شهریور 1384 و ساعت 3:19 |