پرده ی 7-1
مکان:شمس آبادی-روبروی بن بست انصاری زمان:7:30 عصر
-سلام آقا.
سلام.
پرده ی 1
مکان:تقاطع چهارباغ بالا و شریعتی زمان:5 عصر
-آقا ببخشید.
-بفرمایید.
-آقا دو تا صد تومنی بده می خوام برم شهرکرد.هیچی ندارم.آقا تورو خدا!به جان زن و بچه هام هیچی باهام نیست.
نگاه می کنم.حدوداً 45 ساله.موهایی قهوه ای.صورت سبزه.سبیل کلفت!پلاستیکی در دست،ظاهراً محتوی تخم مرغ و نان.شبیه یکیست اما نمی دانم کی.
جیبم را می گردم.یک 100 تومانی و دو پنجاه تومانی.
-بفرمایید.
-دستت درد نکنه آقا.ممنون.شرمنده م کردی.
پرده ی 2
مکان:در یکی از کوچه های اطراف خانه زمان:ساعت 9 شب
مردی با دوچرخه در حال حرکت است.به آرامی از کنارش می گذرم.
بر می گردد.سرعتم را زیاد می کنم.
-سلام آقا ببخشید.
-سلام.
-می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم.
-حتماً!بفرمایین.(اگر می دانستم قرار است چه بلایی سرم بیاید عمراً اجازه نمی دادم!)
-من بچه خیابون فروغیم.پایین شهر.می دونین کجاست؟
-بله.
-راستش اینجا کسیو نمی شناسم.شما رو دیدم یه جوون تقریباً همسن و سال و هم طبقه.خواستم اگه بشه یه کمکی بکنین.بابام فیزیوتراپی داره بیمارستان شریعتی.2000 تومن کم داریم جلسه آخرشه.
[ای خدا!آخه قشنگ!من کجام هم طبقه م با تو؟کجام همسنته؟]
-بفرمایید.[توضیح ضروری:1425 تومن رفت!]
-ممنون.
پرده ی 4
مکان:خیابان شمس آبادی-سر بن بست انصاری ساعت:3 بعدازظهر
-سلام آقا.
-سلام
-شما مال این محله اید؟
-نه.
-اصلاً مال این شهرید؟
-بله.
-اصلیتتون مال همین شهره؟
یک نگاه عاقل اندر سفیه عمیق می کنم.سیگار نصفه،دندانهای زرد،عینک ته استکانی،موهای جوگندمی،حدوداً 60 ساله.
-نه.من بچه اهوازم
-البته ببخشید مزاحم میشم وقتتونو می گیرما.
-راحت باشید.بفرمایید
منم راستش بچه خوزستانم.بچه اهواز.اینجا غریبم.از صبح تا حالا دیگه به اینجام رسیده[جایی را نشان نمی دهد!]اگه ممکنه یه کمکی.
ساعت را نگاه می کنم.مثلاً یعنی عجله دارم.ربطش را هنوز نمی فهمم!
-هیچی باهام نیست.کیفم رو زدن[به این میگن یه دروغ اساسی!]
-هیچی نیست؟
-نه.ببخشید!
پرده ی 5
مکان:تقاطع شمس آبادی و مطهری زمان:8 شب
-آقا ببخشید
-بفرمایید.
-من بچه فروغیم...
-بابات الان فیزیوتراپیه؟
چشمهایش گرد که هیچ،مخروط نامتوازن می شود!
-بله.گفتم یه جوون همسن...
-و سال و هم طبقه.مثل همیم.یه چیزی بدم دیگه.نه؟
-از کجا میگی اینارو؟!
-از کوچه سنگتراشها دو هفته پیش ساعت 9 شب.1425 تومن هم بهت دادم.
-بله.این دفعه جلسه آخره.
-د آخه مسئله اینه که اون دفعه هم جلسه آخر بود.
-یعنی هیچی؟
-به هیچ وجه!
عجب رویی!
پرده ی 3
مکان:چهارباغ بالا-روبروی شرکت برق زمان:4 بعدازظهر
با دوستم داریم در خیابان قدم می زنیم.مردی که خلاف جهت ما حرکت می کند می گوید:آقا ببخشید!
من محل نمی گذارم.دوستم می ایستد و بعد از یک دقیقه به من می پیوندد.
می گویم:دو تا صد تومنی می خواست بره شهرکرد؟!
-ها؟!!!!!!
-ها!چی کار کردی؟چیزی که بهش ندادی؟
-نه!از کجا فهمیدی؟
-...
پرده ی 7-2
-آقا شما بچه اینجایید؟
-اهل اینجایم اما شهر من اینجا نیست!
-بله؟
-همون که شنیدی.من شک دارم بچه اهواز باشی و اینجا غریب.سه ماه پیش هم همینو می گفتی.
-بله؟
-خدانگهدار!
پرده ی 6
مکان:سه راه حکیم نظامی زمان:1 بعد از ظهر
مسائلی در دانشگاه اعصابم را به هم ریخته.داغ کرده ام.
-آقا ببخشید.
-دو تا صد تومنی می خوای بری شهرکرد؟
مانده چه بگوید!
-هیچی نمی دم بهت.
-آفرین!خوب یاد گرفتی.خیلی مردی بابا.خیلی.
بر می گردم.ظاهراً آن قدر وحشتناک نگاهش می کنم که فرار می کند.اگر می ایستاد احتمالاً یک عدد دعوای حسابی افتاده بودیم!
تکمله:متأسفانه گدایانمان هم حافظه ی تاریخی ندارند!
نتیجه گیری اخلاقی:هر کی گدایی بکنه،سهیله نیشش می زنه!
نکته:بعد از این که از دستم در رفت،فهمیدم شیبه کی بود.ولی نمی گم!
+ نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت
1:46 |